پنج خواهرش را بدون برادر گذاشت و به پدر شهیدش پیوست به دلیل رعایت آداب و اخلاق اسلامی همه به او سید میگفتند
به گزارش نوید شاهد اردبیل، شهید آیاز مرادی لاهرود، ششم بهمن ۱۳۴۰، در روستای لاهرود از توابه مشگین شهر به دنیا آمد. پدرش اکبر، کارگر بود و مادرش مغان گل نام داشت. تا پایان دوره ابتدایی درس خواند. او نیز کارگری میکرد. سال ۱۳۶۰ ازدواج کرد و صاحب یک دختر شد. به عنوان بسیجی در جبهه حضور یافت. سیزدهم آبان ۱۳۶۲ با سمت خمپاره انداز در عملیات والفجر ۴ و در پنجوین عراق بر اثر اصابت ترکش به سر و دست، به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهدای میراشرف شهرستان اردبیل به خاک سپرده شد. او را آیت نیز مینامیدند.

تولد
مغان گل صیامی و اکبر مرادی زن وشوهری بودند که در منطقه مغان و با کوچ نشینی وگله داری زندگی میکردند آنها صاحب یک خانواده ۹ نفری بودند و با کوچ نشینی که خصیصه بارز عشایر منطقه بود از ییلاق به قشلاق و از قشلاق به ییلاق در رفت و آمد بودند. درتاریخ ۶/۱۱/۱۳۴۰ وقتی که دومین فرزندشان به دنیا آمد آنها به محض متولد شدن بچه، او را پسری دیدند که در هالهای از نور بود. همه حتی مامای بچه از موضوع شگفت زده شدند و نام این پسر را آیت گذاشتند.
دوران کودکی و آغاز تحصیل علم
زندگی عشایری ایجاب میکرد که آیت با شتر و گاو گوسفند از کودکی مانوس گردد و به جای استفاده از مکتب و استاد و مدرسه، از طبیعت الهام بگیرید و از نزدیک با مخلوقات زیبای خالق عالم آشنا شود او که سرگرمی و بازی اش گوساله و بره و بزغاله بود؛ طبیعت را آن گونه که بود و نه آن گونه که استاد و معلم میگوید میدید و میشناخت. آنها به اردبیل مهاجرت کرده بودند و ابتدا در محله قاسمیه ساکن شدند و سپس در محله اسلام آباد خانهای خریدند و به آنجا نقل مکان کردند. ایشان به دلیل این که در زندگی عشایری آن زمان، امکان تحصیلات مقدور نبود؛ در اردبیل نیز در کارگاه قالی بافی برادرش مشغول کارشد و به صورت شبانه در مدرسه نهضت اسلامی فعلی دروس شبانه را شروع کرد. با ابراهیم صفری و یوسف صفری دوست صمیمی بودند و درخانوادهای که کوچ و مهاجرت در دامنه کوهها آنها را آبدیده کرده بود زندگی میکردند. به همین خاطر در اردبیل نیز با تلاش و کوشش، زندگی بی دردسر و بدون حاشیهای داشتند.
دوران نوجوانی
دوران نوجوانی اش مصادف شده با جریانات انقلاب اسلامی که ایشان نیز به نیروهای انقلابی و طرفداران امام خمینی (ره) پیوست. او آن قدر در انقلاب اسلامی جذب شده بود که به دلیل رعایت آداب و اخلاق اسلامی همه به او سید میگفتند و معتقد بودند که او مثل اولاد پیامبر (ص) میباشد.
فعالیت در انقلاب اسلامی و بسیج
با شروع انقلاب گاهی تا ۱۵ روز از ایشان خبری نمیشد و او با دوستان خود به مبارزات انقلابی شان ادامه میدادند. در چنین فضایی بود که مادرش احساس میکرد که فرزندش دیر یا زود فدای انقلاب خواهد شد. با پیدایش بسیج و پایگاههای مقاومت در محلات ایشان نیز به عضویت بسیج درآمد و شبانه روز خود را در خدمت به بسیج میگذراند او حتی به عضویت ستاد ناحیه ۴ شهری درآمد که وظیفه پشتیبانی و راه اندازی پایگاههای بسیج در محلات ۱۳ گانه سلمان آباد را برعهده داشت.
ازدواج
فرهنگ مرسوم عشایری شان باعث شده بود که او خیلی زودتر با تنها دختر عمویش ازدواج کند. آن دو در یک مراسم ازدواج به یادمانی در لاهرود به عقد و ازدواج هم درآمدند و درخانه پدری، زندگی مشترک را شروع کردند. البته او ابتدا راضی به ازدواج نبود. میدانست که در راه انقلاباسلامی به شهادت خواهد رسید ولی اصرار خانواده باعث شد که به ازدواج تن بدهد و راضی گردد. او زندگی خود را با حقوقی که از سپاه میگرفت میچرخاند و هنگام ازدواج نیز دست از افکار انقلابی و اسلامی خود برنمی داشت.
روایت مادر شهید
کت و شلوار دامادی را نمیپوشید و امتناع میکرد و میگفت: در حالی که هر روز عدهای از اطرفیان شهید میشوند و خانواده انها داغدار میگردند؛ چگونه لباس دامادی بر تن کنم و لباس اتو کشیده بپوشم عاقبت قرار شد که کت وشلوار نو را بشوئیم تا مندرس گردد و با اتو نباشد تا او لباس را بر تن کند با همه اینها تنها به مدت یک روز کت وشلوار دامادی را پوشید. او که در بسیج وظیفه سازماندهی و اعزام نیرهای داوطلب محلات را به جبهه برعهده داشت وخودش نیز قبلاً یک بار در خط مقدم حاضر شده بود یک شب خوابی دید که فردای آن روز آن را برای دوستانش این گونه تعریف کرد: دوستان دیشب خواب دیدم که مرا صدا میزنند و میگویند: آیاز نوبت شهادت تو فرا رسیده است معطل نکن و به جبهه بیا! من باید به جبهه بروم.
مادرش ادامه میدهد: ثبت نام کرده بود تا به مشهد برای زیارت برود با عجله به خانه آمد و گفت: مادر جان! یا خودت یا یکی از بردارانم به جای من به مشهد بروند و به جای من زیارت کنند! گفتم: پسرم ما رفتهایم و زیارت کردهایم حالا نوبت توست. اما قبول نکرد و گفت: من میخواهم به جبهه بروم.
اصرارهای ما بی فایده بود وآیاز مرا به گوشهای کشاند واین گونه گفت:مادر جان! من میروم و شهید میشوم از تو خواهش میکنم اولا بعد از شهادت من دست به گریبان در عزایم شرکت نکن ثانیا سر قبرم زیاد شیون و زاری نکن.
من با شیون و زاری و ناله و تمنا از او خواهش کردم که نرود و مرا، همسرش و دخترش را تنها نگذارد، اما او بی توجه به من و نالههای من و درحالی که غرق درخوابی که دیده بود سیر میکرد به جبهه رفت. او که تمامی پنج شنبهها را روزه میگرفت و با خرما افطار میکرد و از علاقمندان و نزدیکان آیت اله مروج امام جمعه اردبیل بود عاقبت ۱۳ روز بعد از اعزام به جبهه درسال ۱۳۶۲ به شهادت رسید.
آیاز در عملیات والفجر ۴ و در سیزدهم آبان سال ۱۳۶۲ به شهادت رسید و پیکر مطهرش به همراه جنازه شهید بزرگوار شاپور برزگر به اردبیل آمد. قبر ایشان در گلزار میراشرف واقع است.
خاطرات امید صورآذر؛ همرزم شهید
انقلابی بود و نسبت به قرآن و اسلام انقلاب معتقد متدین بودند. بخصوص در اوائل انقلاب تمام فکر و ذکرش خدمت به مردم و انقلاب اسلامی بود و از اوایل جنگ، فعالیت خود را در بسیج سپاه شروع کرد و شبانه روز در پایگاه حضور پیدا میکرد و جوانان محله را جهت حضور در جبهه و جنگ و پاسداری از وطن و قرآن دعوت مینمود. چندین بار در جبهه جنگ حق علیه باطل حضور پیدا کرد. نماز اول وقت را فراموش نمیکرد و همواره همه را در برپایی نماز جماعت و جمعه سفارش مینمود و همیشه توصیه میکرد که زنان وخواهران ما همواره راه حضرت فاطمه زهرا (س) را ادامه داده و راه ایشان را الگوی خود قرار دهند و حجاب اسلامی خود را رعایت کنند. در جلب رضایت مادر، همواره تلاش میکرد و میگفت: بهشت زیر پای مادران است. او به شهادت که لیاقتش را داشت رسید و آسمانی شد.
تدوین: سیدسعید اطهر نیاری
انتهای پیام/