خوزستان - خاطرات

آخرین اخبار:
خاطرات
مادر چرا دعا کردی شهید نشوم!
خاطره/

مادر چرا دعا کردی شهید نشوم!

خواهر شهید «کیارش نظری پور» روایت می‌کند: کیارش به مادرم گفت: «آخه مادر من تو چرا دعا می‌کنی من شهید نشم؟» مادرم که از این حرف کیارش حیرت زده و مبهوت شده بود، پرسید: «تو از کجا می‌دونی من دعا کردم که شهید نشی؟» گفت: «خودم می‌دونم تو مدام تو خونه نشستی و هی داری به خدا میگی پسرم سالم برگرده، این تویی که نمیذاری من شهید بشم.»
روایتی از عطر شهادت «حمید صفریان» به نقل همرزمش

روایتی از عطر شهادت «حمید صفریان» به نقل همرزمش

همرزم شهید «حمید صفریان» می‌گوید: «عملیات نزدیک بود و من پیک لشکر بودم. به من گفتند که باید گردان عمار را به خط ببرم، با یه ماشین جلوی نیرو‌ها حرکت می‌کردم. ایرج و حمید صدا زدند: «موسی، موسی میشه ما رو هم تا خط همراهت ببری؟» به حالت احترام نظامی دستم رو بالا بردم و گفتم: «بفرمایید در خدمتم» کنار من نشستند. همین که در رو بستند، درب کشویی ماشین باز شد و کلی عطر از داخل اون به کف ماشین ریخت. گفتم: «از این عطر‌ها بردارید که امشب عملیاته، عطر شهادته، خودتون رو خوشبو کنید.»
خاطره/ بگذار تشنه شهید شوم

خاطره/ بگذار تشنه شهید شوم

دوست شهید «محمدرضا مجلل» برایمان روایت می‌کند: «از جای گلوله‌های که خورده بود چند تا چشمه خون جاری بود و خون مثل فواره از سینه‌اش بیرون می‌زد. به او گفتم: «محمدرضا جان عملیات خوب بوده و بچه‌ها مواضع را تصرف کردند الان بچه‌های امدادگر میان می‌برنت عقب، چون زخمی شدی اصلاً آب برات خوب نیست.» به خیال خودم با این حرف‌ها می‌خواستم آرامش کنم. تا این حرفم را شنید باز لبش شروع به حرکت کرد و حرفی زد که آتشم زد: گفت: «بهتر… پس بذار تشنه شهید بشم…»
خاطره/ کوچه جماران

خاطره/ کوچه جماران

دوست شهید «عزیز قلندری شلگمیان» می‌گوید: «با هر سختی که بود خود را به کوچه جماران رسانیم، سید عزیز با همان حُسن خلق همیشگی‌اش، توانست با یکی از پاسداران بیت امام ارتباط برقرار کند.»
خاطره/ ماجرای کشف بمب

خاطره/ ماجرای کشف بمب

دوست شهید «سیاوش غلامی» می‌گوید: «جوانی حدود ۲۷ یا ۲۸ ساله که قابلمه بزرگی دستش بود. خیلی عادی از کنارش گذشتیم. سیاوش گفت: «برادر محسن، من بهش مشکوکم.» گفتم: «سیاوش، تو رو خدا باز شروع نکن، اول صبحی گیر نده.» گفت: «به خدا برادر محسن، من خیلی بهش مشکوکم.» گفتم: «سیاوش، دست بردار نکنه انتظار داری برم قابلمه حلیمشو توقیف کنم؟» مرتب تکرار می‌کرد: «برادر محسن، این مشکوکه.» کم‌کم خودم هم مشکوک شدم.»
خاطره/ غیبت کردن ممنوع

خاطره/ غیبت کردن ممنوع

خواهر شهید «مجتبی غلامپور» روایت می‌کند: «در یک روز پنج‌شنبه که مثل همیشه دور هم جمع شدیم، گپ و گفت‌ها شروع شد، غیبت هم ناخواسته در لابه‌لای حرف‌ها رخنه کرد، مجتبی چیزی نگفت اما نگاهش آرام و عمیق بود. هفته بعد وقتی وارد خانه مادرم شدیم چشم‌مان به کاغذ‌هایی که روی در اتاق‌ها که به یک شکلی چسبانده شده بود افتاد. روی هر کدام با خطی مرتب و خوانا نوشته بود: «غیبت نکنید. صلوات بفرستید.»
خاطره/ پیکر اربا اربا نوذر

خاطره/ پیکر اربا اربا نوذر

همرزم شهید «نوذر عالی پور» نقل می‌کند: «از قد و قامت نوذر جوان و برومند که خمپاره ۶۰ مستقیما به بدنش اصابت نمود، تنها چند کیلو گوشت و استخوان جزغاله شده باقی ماند که بچه‌ها توانستند بعد از چند ساعت جست‌و‌جو در دو سمت خاکریز پیدا کنند و در کیسه‌ای بگذارند تا برای مادرش بفرستند.»
خاطره/ روایتی از غنیمت سردار شهید «هوشنگ تلغری»

خاطره/ روایتی از غنیمت سردار شهید «هوشنگ تلغری»

همسر سردار شهید هوشنگ تلغری می‌گوید: هوشنگ یک جیپ عراقی در یک عملیات انفرادی در نزدیکی سوسنگرد به غنیمت گرفته بود و با همان جیپ به اهواز رفته و از آنجا به روستا آمده بود تا کمک‌های مردم را برای جبهه ببرد.
خاطره/ خواب مادر

خاطره/ خواب مادر

مادر شهید کشوری ربوشه روایت می‌کند: «نزدیک سحر در خواب دیدم که کشوری با لباس‌های سبز رنگ و چهره‌ای نورانی چند قدمی من نشست. به من گفت: «مادر چرا با کاروان به شلمچه نیامدی؟» سپس ادامه داد: «وقتی شنیدم کاروانی از روستایمان به شلمچه آمدند به استقبالشان آمدم، اما تو را ندیدم؟»
خاطره/ وداع هرمز

خاطره/ وداع هرمز

خواهر شهید «هرمز محمودی» روایت می‌کند: «قبل از عملیات طریق القدس برای خداحافظی با خانواده و همسر باردارش که البته به خانه آمد، همان‌جا روی قالیچه جلوی در نشست و پاهایش را که هنوز درون پوتین‌هایش بودند بیرون از در گذاشت. برایش انار دون کردم نصفش را خورد و نصف دیگرش را جلوی من و همسرم گذاشت و گفت: «باید برم وقت ندارم.»
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه