«در عملیات والفجر ۸، از ناحیه بازو مجروح شد، اما عقب برنگشت و شجاعانه به مبارزه خود ادامه داد ...» آنچه میخوانید بخشی از خاطرات شهید «داود قاسمیمیزوجی» است که تقدیم حضورتان میشود.
«پدرم همیشه در کارهای خیر پیشقدم بود، در جمعآوری کمکهای مردمی اعم از نقدی و غیرنقدی جهت ارسال به جبههها تلاش میکرد و با فراهم کردن کامیونهایی این کمکها را به دست رزمندهها میرساند ...» آنچه میخوانید بخشی از خاطرات شهید مفقودالاثر «حکمعلی باقری» است که در آستانه بزرگداشت روز پدر تقدیم حضورتان میشود.
شهید «داود قاسمیمیزوجی»، مشغول تکمیل ساختمان نیمهکاره خانه شخصی خود بود؛ اما به محض شنیدن نیاز جبهه، همه چیز را رها کرد و با شور و اشتیاقی وصفناپذیر راهی خط مقدم جبهه شد.
«مهدی گفت نگه دارید نماز بخوانیم. گفتم: پسرم برای نماز میرسیم خانه. گفت شاید نرسیدیم! آمد پایین و نمازش را خواند و در ماشین هم در حال خواندن قرآن بود ...» آنچه میخوانید بخشی از خاطرات شهید «مهدی شالباف» است که تقدیم حضورتان میشود.
«مادر با دیدن من بی نهایت خوشحال شد بغلم کرد و بوسید خبر تماس سعید را به من داد. بعد رو کرد به زنهای همسایه که همه در حیاط ما جمع شده بودند گفت: بمیرم دخترم میره خونه دوستش برای سعیدم گریه میکنه ...» آنچه میخوانید گزیدهای از داستان طنز دفاع مقدس است که تقدیم حضورتان میشود.
«جواد وصیت کرد در صورت اجازه مادر شهید امیر خالقی، او را در مزار خالیاش دفن کنند و اگر نه در پایین پای او. بدین ترتیب با رضایت خانواده شهید خالقی، جواد را در آنجا به خاک سپردیم ...» آنچه میخوانید بخشی از خاطرات یکی از فرماندهان دوران دفاع مقدس «منوچهر مهجور» است که تقدیم حضورتان میشود.
«روزی که داشتن جهیزیه مرا میبردند. آسید علیاکبر به من گفتند مطمئن باشید چیزهایی که شما به عنوان جهیزه گرفتهاید؛ خوشبختی نمیآورد! ...» ادامه این خاطره را از سید آزادگان، شهید «حجتالاسلاموالمسلمین سیدعلیاکبر ابوترابیفرد» در پایگاه اطلاعرسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
فرزانه سیاهکالیمرادی همسر شهید حمید سیاهکالیمرادی، خاطره روز عقد خود را روایت میکند: «روزی پر از لحظات ساده و صمیمی، اما همراه با فراموشی شناسنامه داماد و اشتباه در آزمایشهای لازم، که درنهایت به خواندن صیغهٔ محرمیت انجامید تا پس از تکمیل فرآیند قانونی، عقد دائم جاری شود ...» ادامه این خاطره را در پایگاه اطلاعرسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
«علی آمد خانه عکس محمد را ببرد که من گفتم: عکس را کجا میبری؟ گفت: محمد تصادف کرده است، اما وقتی حالت تعجب مرا دید، گفت: مجروح شده. گفتم: راستش را بگو. گفت: محمد شهید شده. خبر را که شنیدم خیلی آرام بودم، چون قبلاً خواب شهادتش را دیده بودم و آمادگی شنیدنش را داشتم! ...» آنچه میخوانید بخشی از خاطرات شهید «محمدرضا قاقازانی» از زبان مادر این شهید بزرگوار است که تقدیم حضورتان میشود.