هرمزگان - خاطره

خاطره
روایت غیرت؛ از ۱۶ ماه حضور در جبهه‌های نبرد تا ۹۱۲ روز اسارت
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت غیرت؛ از ۱۶ ماه حضور در جبهه‌های نبرد تا ۹۱۲ روز اسارت

جانباز سرافراز «محسن مهرانی رودانی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: با آغاز جنگ، همراه دوستانم تصمیم گرفتیم راهی جبهه شویم. من برای این کار ترک تحصیل کردم و به جبهه رفتم. در مجموع ۱۶ ماه و ۱۴ روز در جبهه حضور داشتم و ۹۱۲ روز را در اسارت گذراندم. در دوران اسارت، یک‌بار به صدام توهین کردم. وقتی نیروهای بعثی متوجه این موضوع شدند، مرا به‌ شدت مورد ضرب‌ و شتم قرار دادند و به مدت شش ماه در یک سلول انفرادی زندانی کردند.
رزمنده‌ای در مسیر حق و عشق الهی
خاطره‌‌ای از شهید «صدیق آب‌دست»

رزمنده‌ای در مسیر حق و عشق الهی

پدر شهید تعریف می‌کند: او در میدان زندگی با ناپاکان به ستیز برخاست و از دریای زلال رحمت الهی سیراب شد. همچون چشمه‌ای جوشان، مهر و لطف پروردگار را به اطرافیانش می‌بخشید و سرانجام به هدف نهایی خود؛ وصال محبوب حقیقی‌اش، خدای مهربان، رسید.
محمود، لایق شهادت بود
خاطره‌‌ای از شهید «محمود سمیعی‌پور»

محمود، لایق شهادت بود

مادر شهید تعریف می‌کند: محمود از کودکی جسم ضعیفی داشت و زیاد مریض می‌شد؛ گاهی آن‌قدر حالش بد می‌شد که امیدی به زنده ماندنش نداشتم. اما وقتی خبر شهادتش را شنیدم، فهمیدم خدا او را برای خودش انتخاب کرده بود و محمود، لایق شهادت بود.
حماسه‌ای که از مسجد آغاز شد
زندگی‌نامه شهید «حسین نظری»

حماسه‌ای که از مسجد آغاز شد

شهید حسین نظری در خانواده‌ای مذهبی پرورش یافت و از همان سال‌های آغازین زندگی، روحیه‌ای مؤمنانه و مردمی در وجودش شکل گرفت. پیوند عمیق او با مسجد و محافل دینی، زمینه‌ساز آگاهی انقلابی و اثرگذاری‌اش در خانواده و جامعه شد؛ مسیری که از مسجد آغاز گردید و سرانجام به حماسه شهادت انجامید.
شهیدی که الگوی اخلاق و انسانیت شد
خاطره‌‌ای از شهید «داود رحیمی‌پور»

شهیدی که الگوی اخلاق و انسانیت شد

خواهر شهید تعریف می‌کند: او علاقه خاصی به بچه‌های یتیم داشت و همیشه به آن‌ها کمک می‌کرد. آن زمان من مغازه کفش‌ فروشی داشتم و او از مغازه من برای دوستان یتیمش کفش می‌برد.
روایت یک جانباز از ایستادگی در میان نیزارهای هورالعظیم
خاطرات شفاهی جانبازان؛

روایت یک جانباز از ایستادگی در میان نیزارهای هورالعظیم

جانباز سرافراز «مهران شاهی» درباره حضور خود در جبهه چنین روایت می‌کند: سال ۱۳۶۴ بود که به همراه چند نفر از دوستانم تصمیم گرفتیم راهی جبهه شویم. دوره آموزش نظامی را در کازرون گذراندم و پس از آن به اهواز اعزام شدم. صبح روز تاسوعا، در منطقه هورالعظیم و میان نیزارها مستقر بودیم که درگیری با دشمن بعثی آغاز شد. در همان درگیری، از ناحیه چشم مجروح شدم.
بوی بهشت در جبهه پیچیده است
خاطره‌‌ای از شهید «عباس دهقانی نخلی»

بوی بهشت در جبهه پیچیده است

پدر شهید تعریف می‌کند: وقتی از جبهه به مرخصی آمد، برایم از آن‌جا تعریف می‌کرد. گفت؛ بابا، بنشین تا برایت از جبهه بگویم. اگر توانش را داری، تو هم بیا. شب‌ها دعای کمیل و دعای ندبه می‌خوانند و با دوستان، از سرِ عشق و اخلاص کنار هم هستیم. فکر می‌کنم بوی بهشت در جبهه پیچیده است.
۱
طراحی و تولید: ایران سامانه