آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۴۰۵۹
۱۲:۳۹

۱۴۰۵/۰۷/۳۰
گفت‌و‌گو با همسر شهید «نعمت الله رضایی» از شهدای جنگ ۱۲ روزه‌

نمی‌دانستم آخرین خداحافظی‌مان، وداعی ابدی است

«سوسن ترکاشوند» همسر شهید «نعمت‌الله رضایی»، از شهدای جنگ ۱۲ روزه، هنوز خاطرات روز‌هایی را به یاد دارد که همسرش با مهربانی از خانه می‌رفت و خانواده چشم‌انتظار بازگشتش می‌ماندند؛ مردی که عاشقانه خانواده‌اش را دوست داشت، اما هیچ‌گاه از مأموریت‌هایش سخن نمی‌گفت. حالا از آن روزها، خاطراتی مانده است و جای خالی مردی که بازگشتنش دیگر ممکن نیست.


نمی‌دانستم آخرین خداحافظی‌مان، وداعی ابدی است


به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، بعضی آدم‌ها حتی پس از رفتنشان، حضوری پررنگ‌تر از همیشه در زندگی اطرافیان خود دارند. خاطراتشان در ذهن می‌ماند، رفتارشان الگو می‌شود و صدایشان در لحظه‌های دلتنگی دوباره در خانه می‌پیچد. شهید «نعمت‌الله رضایی» برای خانواده‌اش چنین مردی بود؛ همسری مهربان، پدری دلسوز و انسانی مؤمن که زندگی خود را با عشق به خانواده، پایبندی به ارزش‌های دینی و احساس مسئولیت در برابر کشور سپری کرد.
او سال‌ها در مسیر خدمت و انجام مأموریت‌های مختلف قدم برداشت؛ مأموریت‌هایی که بسیاری از جزئیاتشان را حتی با نزدیک‌ترین افراد خانواده در میان نمی‌گذاشت. حضور در مأموریت‌های سخت و تجربه خدمت به‌عنوان مدافع حرم، بخشی از مسیر زندگی او بود؛ مسیری که سرانجام با شهادت در جنگ ۱۲ روزه به نقطه‌ای ماندگار رسید.
آنچه در ادامه می‌خوانید، روایت «سوسن ترکاشوند» همسر شهید نعمت‌الله رضایی از سال‌های زندگی مشترک، ویژگی‌های اخلاقی، خاطرات خانوادگی و آخرین روز‌هایی است که در کنار همسرش گذراند؛ روایتی آمیخته با عشق، دلتنگی و افتخار به مردی که یاد و خاطره‌اش همچنان در قلب خانواده زنده است.

مردی مهربان که همه دوستش داشتند

من همسر شهید نعمت‌الله رضایی هستم. همسرم متولد کنگاور بود و در طول زندگی، ویژگی‌های اخلاقی خاصی داشت که هنوز هم وقتی به آنها فکر می‌کنم، دلتنگش می‌شوم.
نعمت‌الله از همان دوران جوانی، انسانی مهربان، فعال و مسئولیت‌پذیر بود. با پدر و مادرش، خواهر و برادرهایش، دوستانش و همه اطرافیان به‌خوبی رفتار می‌کرد. هیچ‌وقت ندیدم با کسی بدرفتاری کند یا دل کسی را بشکند. هر جا احساس می‌کرد کسی به کمک نیاز دارد، پیش‌قدم می‌شد.
اگر مشغول کاری بودم، می‌گفت: «بگذار من هم بیایم کمکت کنم.» اهل تلاش بود و دوست داشت کار‌ها را خودش انجام دهد. همیشه سعی می‌کرد باری از دوش دیگران بردارد.
او از آن دسته آدم‌هایی بود که محبتشان را فقط با حرف نشان نمی‌دادند؛ رفتارش گواه علاقه و توجهش به دیگران بود. من همواره از این روحیه او لذت می‌بردم و به داشتن چنین همسری افتخار می‌کردم.

انتخاب مسیر خدمت

همسرم از همان سال‌های جوانی به خدمت در مجموعه‌های نظامی علاقه داشت. مدتی در بسیج فعالیت کرد و سپس وارد سپاه شد. وقتی با هم ازدواج کردیم، او در سپاه مشغول خدمت بود.
سال ۱۳۷۹ ازدواج کردیم. ازدواج ما به شیوه سنتی و با انتخاب خانواده همسرم صورت گرفت. زندگی مشترکمان با فراز و نشیب‌های خودش همراه بود، اما آنچه در تمام این سال‌ها برای من اهمیت داشت، اخلاق خوب و رفتار مهربانانه نعمت‌الله بود.
او شغلش را بسیار دوست داشت. بار‌ها می‌گفت اگر هزار بار دیگر هم زنده شود، باز همین مسیر را برای خدمت انتخاب می‌کند. این حرف را از روی علاقه و اعتقادش می‌زد و من می‌دانستم که خدمت برایش فقط یک شغل نیست؛ بخشی از باور‌های قلبی اوست.
من و فرزندانم نیز به این روحیه‌اش افتخار می‌کردیم. می‌دانستیم که او برای انجام وظیفه و دفاع از کشورش تلاش می‌کند و این مسیر را با اعتقاد قلبی انتخاب کرده است.

نمی‌دانستم آخرین خداحافظی‌مان، وداعی ابدی است

نماز اول وقت و ارادت به اهل‌بیت (ع)

نعمت‌الله به مسائل دینی اهمیت زیادی می‌داد. نماز اول وقت برایش جایگاه ویژه‌ای داشت و همیشه به من و خانواده‌ام سفارش می‌کرد که نمازمان را به‌موقع بخوانیم.
به نماز صبح و خواندن زیارت عاشورا نیز علاقه زیادی داشت. اعتقاد داشت که ارتباط با خدا باید در زندگی انسان جایگاه ثابتی داشته باشد و نباید در میان مشغله‌های روزمره فراموش شود.
ارادت خاصی به امام حسین (ع) و اهل‌بیت (ع) داشت. سفر‌های خانوادگی ما بیشتر با زیارت همراه بود و معمولاً تلاش می‌کردیم به مشهد مقدس و کربلا برویم.
زیارت برای او فقط یک برنامه تفریحی نبود؛ با حضور در مکان‌های مقدس آرامش می‌گرفت و از این سفر‌ها لذت می‌برد. همین روحیه معنوی در رفتار روزمره‌اش نیز دیده می‌شد.

همسری مهربان و پدری دلسوز

ثمره زندگی مشترک ما سه فرزند است؛ یک پسر به نام مهدی و دو دختر به نام‌های فاطمه و خاطره.
نعمت‌الله همسر و فرزندانش را بسیار دوست داشت. با بچه‌ها رابطه‌ای صمیمانه داشت و سعی می‌کرد تا جایی که می‌تواند، برایشان وقت بگذارد. با وجود مسئولیت‌های کاری و مأموریت‌های متعدد، خانواده برایش اهمیت زیادی داشت.
وقتی به خانه می‌آمد، بچه‌ها از خوشحالی به استقبالش می‌رفتند. ما هم عادت داشتیم هنگام رفتن یا برگشتنش، کنارش باشیم؛ یکی کیفش را می‌گرفت و دیگری لباسش را آماده می‌کرد. این لحظه‌های ساده خانوادگی، امروز به خاطراتی تبدیل شده‌اند که با یادآوری‌شان دلم برای او تنگ می‌شود.
نعمت‌الله به پدر و مادرش نیز علاقه زیادی داشت. همیشه با خودم فکر می‌کردم مردی که این‌قدر به خانواده‌اش احترام می‌گذارد، حتماً برای همسر و فرزندانش نیز تکیه‌گاهی مهربان خواهد بود. همین‌طور هم بود.
او هیچ‌وقت نمی‌خواست بچه‌ها نگران کارش شوند. وقتی دختر کوچکم از او می‌پرسید در محل کار چه می‌کنی، با شوخی و مهربانی جواب می‌داد که غذا درست می‌کنم یا کار‌های ساده‌ای انجام می‌دهم تا ذهنش از موضوع دور شود.‌
نمی‌خواست فرزندانش درگیر نگرانی‌های شغلی او شوند. تلاش می‌کرد فضای خانه برای بچه‌ها سرشار از آرامش و محبت باشد.

کمک به نیازمندان؛ عادتی همیشگی

یکی از ویژگی‌های اخلاقی همسرم، توجه به افراد نیازمند بود. اگر در خیابان یا هنگام رفت‌وآمد فردی را می‌دید که به کمک احتیاج دارد، بی‌تفاوت از کنارش نمی‌گذشت.
گاهی وقتی با هم بیرون می‌رفتیم و فرد نیازمندی را می‌دید، غذایش را برمی‌داشت و برای او می‌برد. کمک کردن به دیگران برایش یک وظیفه انسانی و دینی بود و انتظار نداشت کسی در مقابل کارش از او تشکر کند.
نعمت‌الله معتقد بود انسان باید تا جایی که می‌تواند، دست دیگران را بگیرد. این ویژگی را در زندگی روزمره‌اش می‌دیدم و باور دارم که مهربانی و نوع‌دوستی از خصوصیات برجسته او بود.

نمی‌دانستم آخرین خداحافظی‌مان، وداعی ابدی است

مأموریت‌هایی که از ما پنهان می‌کرد

همسرم بیشتر اوقات در مأموریت بود. گاهی مدت زیادی از خانه دور می‌ماند و ما نمی‌دانستیم دقیقاً کجاست یا چه کاری انجام می‌دهد.
او حتی درباره درجه نظامی و بسیاری از جزئیات شغلی‌اش با من صحبت نمی‌کرد. وقتی از کارش می‌پرسیدم، توضیح زیادی نمی‌داد و سعی می‌کرد موضوع را عادی جلوه دهد تا من و بچه‌ها نگران نشویم.
مدتی نیز به‌عنوان مدافع حرم در سوریه حضور داشت. حدود سه ماه آنجا بود، اما به ما نگفت که در سوریه است. ما تصور می‌کردیم برای مأموریت به عراق رفته است و بعد‌ها متوجه شدیم که در سوریه حضور داشته.
وقتی از این موضوع باخبر شدم، بیشتر از قبل به این فکر کردم که او چقدر تلاش می‌کرد نگرانی‌هایش را به خانه منتقل نکند.
البته این پنهان‌کاری‌ها باعث نمی‌شد دلتنگی و نگرانی ما از بین برود. هر بار که به مأموریت می‌رفت، چشم‌انتظار بازگشتش بودیم. همیشه با خودم می‌گفتم کاش زودتر برگردد و دوباره کنارمان باشد.
گاهی از روی نگرانی از او می‌پرسیدم کجا می‌رود یا چه مأموریتی دارد، اما پاسخ روشنی نمی‌داد. می‌دانستم که به دلیل شرایط کاری‌اش نمی‌تواند درباره همه‌چیز صحبت کند.

نگرانی‌های روز‌های جنگ

در روز‌های جنگ، نگرانی ما بیشتر شده بود. هر خبری که از مأموریت‌ها و حوادث می‌شنیدیم، ذهنمان را درگیر می‌کرد. من همیشه دعا می‌کردم همسرم سالم به خانه برگردد.
نعمت‌الله به کارش علاقه زیادی داشت و در انجام مأموریت‌ها احساس مسئولیت می‌کرد. تا جایی که من می‌دانستم، از انجام وظایفش هراسی نداشت و سعی می‌کرد آنچه را بر عهده‌اش گذاشته شده بود، به بهترین شکل انجام دهد.
در روز‌های جنگ، خبر شهادت برخی از فرماندهان و همکارانش او را بسیار ناراحت می‌کرد. به‌ویژه وقتی خبر شهادت سردار حاجی‌زاده را شنید، ناراحتی‌اش را نمی‌توانست پنهان کند.
یادم می‌آید ساعت سه بامداد یکی از شب‌ها، همکارانش با او تماس گرفتند و درباره حضورش در محل خدمت سؤال کردند. او در خانه بود، اما این تماس‌ها و اتفاقات نشان می‌داد که شرایط تا چه اندازه حساس شده است.
من هم مانند بسیاری از همسران، در آن روز‌ها با نگرانی و دعا روزگار می‌گذراندم. دلم می‌خواست همه‌چیز آرام شود و دوباره بتوانیم در کنار هم زندگی عادی داشته باشیم.

آخرین روز‌ها و خاطره‌ای که فراموش نمی‌کنم

از آخرین روز‌های زندگی مشترکمان، خاطرات زیادی در ذهنم مانده است؛ خاطراتی که بعضی از آنها با شادی و بعضی با دلتنگی همراه‌اند.
یکی از به‌یادماندنی‌ترین لحظه‌ها برایم، آخرین تولدی است که در کنار هم بودیم. آن روز برایم اهمیت خاصی داشت، چون هنوز نمی‌دانستم قرار است چه اتفاقی بیفتد و این لحظه‌ها بعد‌ها به خاطراتی تکرارنشدنی تبدیل شوند.
نعمت‌الله در آن روز‌ها نیز مانند همیشه به خانواده توجه داشت. برای فرزندانمان برنامه می‌گذاشت و به قول‌هایی که به آنها می‌داد، اهمیت می‌داد.
دخترانم به پدرشان وابستگی زیادی داشتند و دوست داشتند بیشتر در کنار او باشند. برای بچه‌ها، پدرشان فقط کسی نبود که نیازهایشان را برطرف کند؛ او دوست و تکیه‌گاهشان بود.
آن روز‌ها نمی‌دانستم که روزی باید خاطرات همین لحظه‌های ساده را بار‌ها در ذهنم مرور کنم و برای بازگشت روز‌هایی دعا کنم که دیگر تکرار نمی‌شوند.
وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم چه لحظه‌های ارزشمندی داشتیم؛ لحظه‌هایی که شاید در آن زمان عادی به نظر می‌رسیدند، اما امروز برای من و فرزندانم معنای دیگری دارند.

بعد از شهادت نعمت‌الله، زندگی ما شکل دیگری پیدا کرد. نبودنش را در همه‌چیز احساس می‌کنیم؛ در لحظه‌هایی که بچه‌ها به حضور پدرشان احتیاج دارند، در روز‌های مهم زندگی‌شان و حتی در اتفاقات ساده‌ای که قبلاً با او در میان می‌گذاشتیم.
هنوز هم وقتی به خاطراتمان فکر می‌کنم، مهربانی‌هایش را به یاد می‌آورم. به یاد می‌آورم که چگونه برای کمک به دیگران پیش‌قدم می‌شد، چقدر به نماز اهمیت می‌داد و چگونه تلاش می‌کرد خانواده‌اش را از نگرانی دور نگه دارد.
دلتنگی برای او تمام نمی‌شود، اما در کنار این دلتنگی، احساس افتخار نیز وجود دارد؛ افتخار به مردی که به باورهایش پایبند ماند و مسیر خدمت را با علاقه انتخاب کرد.
دوست دارم فرزندانم همیشه بدانند که پدرشان چه انسانی بود؛ مردی که خانواده‌اش را دوست داشت، به خدا توکل می‌کرد، به دیگران کمک می‌کرد و مسئولیت خود را جدی می‌گرفت.
امیدوارم بتوانیم راه و منش او را در زندگی ادامه دهیم و یادش را زنده نگه داریم. برای من، نعمت‌الله فقط همسری نیست که از دست داده‌ام؛ او بخشی از تمام خاطرات، روز‌های زندگی و آینده فرزندانم است.
یادش همیشه با ما خواهد ماند

نمی‌دانستم آخرین خداحافظی‌مان، وداعی ابدی است

بخش پایانی از زبان فرزند شهید

بابا جان، نبودنت برایمان سخت است. هنوز هم دلم می‌خواهد وقتی از در خانه وارد می‌شوی، به استقبالت بیایم و مثل همیشه کنارت باشم. دلم برای صدایت، مهربانی‌هایت و لحظه‌هایی که در کنارمان بودی تنگ شده است.
تو همیشه تلاش می‌کردی ما آرامش داشته باشیم و نگران کار‌ها و مأموریت‌هایت نشویم. حالا که در کنارمان نیستی، بیشتر از همیشه به یاد مهربانی‌ها و زحمت‌هایت می‌افتم.
بابا جان، دوست دارم بدانی که به تو افتخار می‌کنم. امیدوارم بتوانم در درس‌ها، زندگی و کار‌هایی که انجام می‌دهم، راه درست را انتخاب کنم و باعث سربلندی تو باشم.
جای تو همیشه در خانه ما خالی است؛ اما خاطراتت، مهربانی‌هایت و راهی که انتخاب کردی، هیچ‌وقت از یادمان نمی‌رود.
روحت شاد و یادت گرامی، پدر عزیزم.
انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه