آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۳۶۹۷
۱۲:۲۲

۱۴۰۵/۰۷/۲۸
روایت زندگی و عروج شهید ۱۷ ساله، محمد پورعباس به روایت مادر؛

شهید ۱۷ ساله‌ای که یک هفته‌ای مرد میدان شد

هفده سال سن داشت؛ سنی که دنیایی از امید و آرزو برای تحصیل در رشته پزشکی را در سر می‌پروراند، اما صداقت عشق و دفاع از میهن او را به جبهه‌های جنوب کشاند. شهید محمد پورعباس، امدادگر نوجوانی که تنها یک هفته پس از اعزام و در آستانه آزادسازی خرمشهر در فکه به شهادت رسید، نمادی از غیرت نسل نوجوان است. گفت‌وگوی پیش رو، بازخوانی روایت مادری است که سال‌هاست یاد و خاطره فرزند شهیدش را با صبری زینبی پاس داشته است.


به گزارش نوید شاهد البرز؛ روز نوجوان، روز یادآوری روزهایی است که تقویم‌ها سن شناسنامه‌ای را معیار مردانگی نمی‌دانستند. روزهایی که بچه‌های پانزده، شانزده و هفده ساله، کتاب‌های درسی و تخته‌سیاه مدرسه را به شوق دفاع از شرف و خاک این سرزمین جا می‌گذاشتند و در قامت مردانی کامل، بار سنگین سنگرها را به دوش می‌کشیدند. یکی از این نوجوانان غیرتمند، شهید محمد پورعباس بود؛ نوجوانی که در آستانه هفده‌سالگی و چند ماه، از کوچه پس‌کوچه‌های ضراب‌خانه تهران تا دشت‌های داغ کرخه نور را با گام‌هایی استوار پیمود. او تنها یک هفته در خط مقدم حضور داشت، اما رد پای پاکی و ایثارش برای همیشه در حافظه تاریخ ماندگار شد. پای صحبت‌های صمیمی و بغض‌آلود مادرش، خانم خدیجه کثیری، نشسته‌ایم تا روایت‌گر زندگی پسری باشیم که در هفده‌سالگی، راه صدساله عارفان را پیمود.
شهید ۱۷ ساله‌ای که یک هفته‌ای مرد میدان شد

پسری که خدا دوباره به آغوشم بخشید

در سن پانزده سالگی ازدواج کردم و حاصل زندگی مشترک ما نه فرزند، شامل شش دختر و سه پسر بود. محمد دومین فرزندم بود، متولد سال هزار و سیصد و چهل و سه. از همان دوران نوزادی مهر و آرامش خاصی در چهره داشت، اما در یک‌سالگی حادثه‌ای رخ داد که هنوز هم وقتی به آن فکر می‌کنم تمام وجودم می‌لرزد.
در خانه پدربزرگش حوض بزرگی به عمق دو متر قرار داشت که پر از آب بود. محمد که تازه تاتی‌تاتی می‌کرد و راه افتاده بود، ناگهان داخل آب عمیق حوض افتاد. خواهر بزرگ‌ترش با دیدن این صحنه وحشت‌زده جیغ کشید و با فریاد او، پدرش با شتاب خودش را به حوض رساند و بچه را بیهوش از آب بیرون کشید. آن روز مرگ را به چشم دیدم، اما پروردگار دوباره فرزندم را به من بخشید. از همان زمان ته دلم می‌دانستم این کودک امانتی خاص از جانب خداست؛ گویی نوری الهی در روح و جان او دمیده شده بود تا برای روزهایی بزرگ‌تر و رسالتی مقدس ذخیره شود.

آرامش کودکی و دست‌هایی که در شستن رخت‌ها خستگی نمی‌شناخت

محمد در تمام دوران کودکی پسری فوق‌العاده آرام، مهربان و سازگار بود. هرگز برای اعضای خانواده گرفتاری یا دردسری ایجاد نمی‌کرد. در آن سال‌ها وسایل رفاهی مثل ماشین رختشویی وجود نداشت و من با وجود چند فرزند قد و نیم‌قد، ساعت‌ها پای تشت آب می‌نشستم و با دست رخت‌ها را می‌شستم. 
محمد از حدود سیزده‌سالگی، با آنکه پسربچه‌ای نوجوان بود، به محض اینکه متوجه خستگی‌ام می‌شد، کنار دستم می‌نشست، دست‌هایش را در آب سرد می‌برد و می‌گفت مامان جان، شما کنار بنشین و استراحت کن، اجازه بده من لباس‌ها را آب بکشم. نگاهش که به چشمانم می‌افتاد، حس می‌کردم مردی کوچک اما پر از معرفت در خانه‌ام نفس می‌کشد. تمام کارهای شخصی‌اش را خودش انجام می‌داد و اجازه نمی‌داد بار زحمتی بر دوش کسی بیفتد.

رویای پزشکی بر نیمکت‌های مدرسه فردوس ضراب‌خانه

دوران راهنمایی و اوایل دبیرستان را در مدرسه فردوس ضراب‌خانه، واقع در پشت حسینیه ارشاد سپری می‌کرد. تا سال دوم دبیرستان در رشته علوم تجربی درس خواند. هوش و ذکاوت فوق‌العاده‌ای داشت، نمراتش همواره خوب بود و هرگز تجدید نمی‌آورد. رویای قلبی‌اش این بود که در آینده پزشک شود و به مردم نیازمند خدمت کند. 
پس از شهادتش، مدیر دبیرستان وقتی به خانه ما آمد، با چشمانی اشک‌بار به من نگاه کرد و گفت این پسر استعدادی درخشان و روحی کم‌نظیر داشت؛ اگر مانده بود، بدون شک در رشته پزشکی یکی از مفاخر کشور و یک جراح متخصص بزرگ می‌شد. اما دست تقدیر سرنوشتی دیگر برای او رقم زده بود؛ سرنوشتی که محمد خودش با آگاهی و معرفت کامل آن را انتخاب کرد.

یک سیلی تلخ و پاسخی که تا ابد در ذهنم ثبت شد

در تمام سال‌های رشدش، کمتر پیش می‌آمد که نافرمانی کند یا باعث دلخوری من شود. اما یک روز عصر، بیرون رفتن او از خانه بسیار طولانی شد و من به‌شدت دلواپس و مضطرب شده بودم. وقتی با تأخیر در خانه را باز کرد، از شدت دلشوره‌ای که داشتم، کنترلم را از دست دادم و یک سیلی به گونه‌اش زدم. 
واکنش او هنوز که هنوز است دل مرا به آتش می‌کشد. نه اخم کرد، نه صدایش را بالا برد و نه اعتراضی نمود. با همان نگاه پر از حجب و حیا ایستاد، صورتش را گرداند و آرام گفت مامان جان، این طرف صورتم را هم بزن تا هر دو طرف یکسان شود و دلت آرام بگیرد. این کلام و این ادب بی‌حدوحصر، چنان در وجودم شعله کشید که تا آخر عمر هرگز تصویر آن لحظه و نگاه مظلومانه‌اش از ذهن و خاطرم محو نمی‌شود.

سفره‌های جمعه، پیراهن نو و کفش‌هایی که عمداً گلی می‌شد

محمد به‌شدت اهل صله رحم و دوستی‌های پاک و صمیمانه بود. تقریباً تمام روزهای جمعه، دوستان مسجدی و همکلاسی‌هایش را به خانه دعوت می‌کرد. همیشه یکی دو نفر از دوستانش مهمان سفره ما بودند و من هم چون می‌دانستم چقدر به دوستانش احترام می‌گذارد، با تمام وجود برایشان غذاهای خوب مثل فسنجان آماده می‌کردم. 
با وجود آنکه نوجوانی بسیار تمیز، مرتب و پاکیزه بود، رفتارش در برابر دیگران شگفت‌انگیز می‌نمود. هیچ‌گاه عطر و ادکلن تند نمی‌زد، چون می‌دانست پدرش از بوهای تند خوشش نمی‌آید و رعایت سلیقه پدر را وظیفه خود می‌دانست. 
نکته عجیب‌تر، برخوردش با کفش و لباس نو بود؛ هر زمان برایش کفش نو می‌خریدیم، قبل از رفتن به مدرسه پاهایش را در مسیر به خاک و گل می‌زد تا کفش‌هایش خاک‌آلوده به نظر برسد. وقتی علت را از او جویا می‌شدم، با همان شرم همیشگی می‌گفت مامان، در مدرسه بعضی از همکلاسی‌هایم بضاعت خریدن کفش نو را ندارند؛ من شرم دارم با کفش نو و براق جلوی بچه‌هایی راه بروم که کفش کهنه به پا دارند.

پیراهن قرمزی که به یاد مظلومیت شهید بهشتی به تن کرد

تیرماه سال هزار و سیصد و شصت، وقتی حادثه انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی و شهادت مظلومانه شهید آیت‌الله بهشتی رخ داد، آرام و قرار از کف محمد رفت. هجمه‌ها و شایعات ناجوانمردانه‌ای که آن روزها منافقین علیه شهید بهشتی پخش می‌کردند، قلب پاک این نوجوان را به درد آورده بود. 
محمد بدون اینکه به کسی بگوید، آدرس خانه آیت‌الله بهشتی را پیدا کرد و تمام مسیر ضراب‌خانه تا پیچ شمران را دوید تا وضعیت زندگی ایشان را از نزدیک ببیند. وقتی به خانه برگشت، رو به مادربزرگش کرد و با لحنی پر از بغض و حسرت گفت رفتم و خانه شهید بهشتی را دیدم؛ خانه‌ای بسیار ساده، بی‌آلایش و معمولی بود. چرا بعضی‌ها این‌قدر پشت سر این مرد بزرگ دروغ می‌گفتند؟ 
مادربزرگش با تعجب به او نگاه کرد و پرسید پس چرا بعد از شنیدن خبر شهادت، بلوز قرمز پوشیده‌ای؟ محمد با نگاهی عمیق پاسخ داد این رنگ خون شهید بهشتی است؛ عمداً این لباس را پوشیده‌ام تا همیشه سرخی خونی که در راه حق و مظلومانه ریخته شد جلوی چشمانم باشد.

پای درس استاد مطهری و نمازی که از پنج‌سالگی بر سجاده نشست

تربیت دینی در خانه ما بر پایه اجبار یا تهدید نبود، بلکه بر مشاهده و همراهی استوار بود. محمد از پنج‌سالگی چادر نماز مرا می‌دید و سجاده پدرش را، و خودبه‌خود پشت سر پدر می‌ایستاد و دست به قنوت برمی‌داشت. حدود هفت‌سالگی بود که با شور و شوق می‌گفت من هم دلم می‌خواهد مثل شما روزه بگیرم؛ من هم برای اینکه زده نشود، روزه کله‌گنجشکی را برایش تعریف می‌کردم.
در ماه‌های محرم و صفر، پای ثابت هیئت‌ها و دسته‌های سینه‌زنی بود. انگار غلام حلقه به گوش اهل‌بیت و خادم خیمه امام حسین علیه‌السلام بود. بعدها وقتی پای درس‌ها و سخنرانی‌های استاد شهید مرتضی مطهری باز شد، با تمام وجود شیفته این معارف گردید. همیشه باور دارم کسی که اندیشه و جانش در مکتب شهید مطهری رشد کند، رفتارش در اوج پاکی، پختگی و انسانیت قرار خواهد گرفت.

شبی که فرش اتاق برایش بیش از حد نرم بود

با اوج‌گیری جنگ تحمیلی، پایگاه بسیج مسجد ضراب‌خانه مأمن شبانه‌روزی محمد شد. او دوره‌های امدادگری را گذراند تا بتواند در قالب نیروی بهداری و امداد به جبهه‌ها اعزام شود. فقط یک بار از من اجازه خواست و گفت مامان جان، راضی می‌شوی من هم برای دفاع بروم؟ گفتم پسرم، من مخالف رفتنت نیستم، اما آرزو داشتم ابتدا دیپلمت را بگیری و بعد راهی شوی. با لبخندی مهربان گفت نه مادر، رفتن من الان واجب است؛ می‌روم و وقتی برگشتم خیلی زود دیپلمم را هم می‌گیرم، هیچ‌وقت دیر نمی‌شود.
اعزام اولیه او به علت برخی هماهنگی‌ها چند روزی عقب افتاد. شبی که قرار بود صبح فردایش عازم شود، به اتاقش رفتم و دیدم تشک خوابش را کنار زده است. گفتم محمد جان، چرا تشکت را پهن نمی‌کنی؟ با نگاهی پر از حیا و درد گفت مامان، امشب اصلاً دلم نمی‌خواهد روی تشک نرم بخوابم؛ می‌خواهم حال و هوای رزمندگانی را درک کنم که در جبهه روی سنگ‌ها، ریگ‌ها و خاک‌های خشک کویر شب را صبح می‌کنند. همین که روی فرش نازک اتاق دراز کشیده‌ام، حس می‌کنم زیادی راحت نشسته‌ام.

صبح شنبه و آخرین قدم‌هایی که در قاب در جا ماند

صبح روز شنبه، خیلی زودتر از من بیدار شده بود. نمازش را در سکوت خواند، کوله‌پشتی ساده‌اش را برداشت و بی آنکه حتی لقمه‌ای صبحانه بخورد، به سمت در خانه حرکت کرد. 
دستپاچه خودم را به او رساندم و گفتم پسرم، صبر کن، خداحافظی‌ات را بکن، یک دل سیر نگاهت کنم. اما او با چشمانی که معلوم بود نمی‌خواهد بند دل مرا با اشک‌هایش پاره کند، برگشت و گفت نه مامان، نمی‌خواهد گریه کنی، من خیلی زود برمی‌گردم. قدم تند کرد و رفت؛ رفت و دیگر هرگز قامت بالابلندش از قاب آن در بازنگشت.

هفت روز بی‌قراری در جبهه فکه و نبردی که با اسلحه دوست تمام شد

محمد به عنوان امدادگر به منطقه جنوب اعزام شده بود. روز شنبه پایش به جبهه رسید و فقط شش یا هفت روز در آن فضای پر از آتش و ایثار زندگی کرد. رزمندگان خط‌شکن در منطقه کرخه نور و فکه، در تدارک مقدمات عملیات بزرگ بیت‌المقدس برای آزادی خرمشهر بودند.
در میانه درگیری‌های سنگین، هنگامی که همراه هم‌رزمش مشغول حمل برانکارد و انتقال مجروحان بود، گلوله‌ای به دوستش اصابت کرد و او جلوی چشمان محمد به شهادت رسید. در آن شرایط بحرانی، غیرت و خشم انقلابی محمد فوران کرد؛ برانکارد را کنار گذاشت، اسلحه دوست شهیدش را از روی زمین برداشت، دستگاه امدادگری را تحویل داد و به سمت خط مقدم نبرد تا در برابر دشمن متجاوز بجنگد. 
همان روز، در روز جمعه، یعنی درست هفت روز پس از اعزامش و در لحظه اذان ظهر، گلوله‌ها و ترکش‌های دشمن جسم پاک نوجوان هفده‌ساله مرا در آغوش کشیدند. شهادت او در اردیبهشت سال شصت و یک رقم خورد؛ درست چند روز پیش از آنکه خونین‌شهر به دست رزمندگان اسلام آزاد شود.

پیکری که ده روز بعد، بی‌پا به خانه بازگشت

ده روز طول کشید تا پیکر پاکش از بیابان‌های داغ جنوب به دستمان برسد. روزی که تابوت را برای وداع پیش رویم گذاشتند، فهمیدم پسرم نه تنها جانش، بلکه اعضای پیکرش را هم در راه وطن هدیه داده است. یکی از پاهای محمد در منطقه جا مانده بود و جسمش ناقص به وطن برگشته بود.
با وجود آنکه قلبی سرشار از اندوه مادری داشتم، اما وقتی یاد کربلا و مظلومیت شهدای عاشورا افتادم، زبانم به صبر گشوده شد. وصیت‌نامه‌اش خوانده شد، گرچه نسخه اصلی در دستمان نماند و تنها فتوکپی آن به ما رسید؛ اما در تمام کلماتش بوی توحید، اخلاص و التماس دعا برای پیروزی اسلام موج می‌زد.

راز ماهی روی سنگ مزار و نان‌هایی که پیرزن همسایه به یاد داشت

یادم می‌آید در دوران نوجوانی، محمد علاقه بسیار زیادی به مادربزرگش داشت. در تعطیلات آخر هفته، با ذوق و شوق فراوان برای مادربزرگ ماهی تازه می‌خرید و به شوخی و با لبخند به او می‌گفت مادربزرگ، وقتی من از این دنیا رفتم، حتماً روی سنگ قبرم عکس یک ماهی بکشید تا یاد روزهای با هم بودنمان زنده بماند.
پس از شهادتش، رازهای پنهانی دیگری از زندگی‌اش آشکار شد که ما حتی در خانه از آن‌ها بی‌خبر بودیم. در سال‌های نخست انقلاب که نفت و سوخت به‌سختی گیر می‌آمد، پیرزنی تنها و ناتوان در همسایگی ما زندگی می‌کرد. پس از شهادت محمد، آن پیرزن با گریه و زاری به خانه ما آمد و در حالی که به سر و روی خود می‌زد، گفت این پسر تنها برای شما نبود؛ او عصای دست و پای من بود. تمام روزهایی که هیچ‌کس نبود به من کمک کند، این نوجوان بی‌سروصدا بشکه‌های سنگین نفت را برای من می‌آورد و هر غروب بدون آنکه کسی بفهمد، یک نان تازه برای سفره خالی‌ام تهیه می‌کرد. نباید چنین فرزندی با این سرعت از میان ما پر می‌کشید.

کلام پایانی مادری که امانت خدا را بازگرداند

محمد و هزاران نوجوانی که شناسنامه‌هایشان را دستکاری کردند و راهی جبهه‌ها شدند، تشنه نام و عنوان نبودند. آن‌ها برای جاودانگی دین خدا، برای اهتزاز پرچم ایران و برای رسیدن به کاروان عاشورا رفتند. آن‌ها رفتند تا ایران و اسلام، همان‌گونه که امیرالمؤمنین علی علیه‌السلام می‌خواست، بر پایه عدالت، راستی، انسانیت و آزادگی پابرجا بماند.
امروز که روز نوجوان است، کاش نسل جدید و نوجوانان امروز بدانند استقلال و امنیت این خاک، از گذشتن امثال محمدها از بهترین آرزوهای جوانی‌شان حاصل شده است؛ نوجوانانی که در سن درس و بازی، شجاعت و آزادگی را برای تمام نسل‌ها به یادگار گذاشتند.

گفت‌وگو از اباذری


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه