آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۳۳۹۲
۱۱:۱۴

۱۴۰۵/۰۷/۲۶
در گفت‌وگوی تفصیلی نوید شاهد با مادر شهید «عبادالله احمدی پرگو» مطرح شد:

امدادگری که جانش را فدای نجات هم‌رزمانش در جزیره مجنون کرد

هم‌زمان با سالروز ولادت حضرت زینب کبری (س) و روز پرستار، پایگاه خبری نوید شاهد البرز ناگفته‌هایی از فداکاری امدادگر شهید «عبادالله احمدی پرگو» را در مصاحبه با مادر معظم این شهید منتشر کرد. در این روایت، مادر شهید از چگونگی اعزام‌های پنهانی، ایثار فرزندش در لحظه انهدام قایق‌های عملیات بدر و سرنوشت پیکری سخن می‌گوید که پس از سیزده سال چشم‌انتظاری، همراه با ۳۰۰ شهید والامقام به میهن بازگشت و در گلزار شهدای امامزاده محمد (ع) کرج آرام گرفت.


به گزارش نوید شاهد البرز؛ پرستاری تنها به سپیدی روپوش‌های اتوکشیده بیمارستانی یا آرامش راهروهای مهتابی درمانگاه‌ها محدود نمی‌شود؛ گاهی ردای سپید پرستاری، همان لباس خاکی بسیجی است که زیر ترنم گلوله و بوی تند باروت، به خون رزمنده‌ای مجروح رنگین می‌شود. روز پرستار، بیش و پیش از هر چیز، تداعی‌گر ایثار دستانی است که بی‌هیچ چشم‌داشتی، جان دیگران را بر جان خود مقدم دانستند؛ دستانی مثل دستان ظریف و مومن نوجوانی از دیار خلخال و بزرگ‌شده در کوچه پس‌کوچه‌های گوهردشت کرج، به نام «عبادالله احمدی پرگو». 

امدادگری که جانش را فدای نجات هم‌رزمانش در جزیره مجنون کرد

شهیدی که کیف امدادگری‌اش پر از باند، پنس، گاز استریل، قیچی جراحی صحرایی و آمپول‌های ضد سلاح شیمیایی بود؛ جوان مخلصی که در بحبوحه آتش جزایر مجنون، به جای عقب‌نشینی، به سوی زخم‌ها دوید و پیکرش سیزده سال در آب‌های غربت به امانت ماند تا پس از سال‌ها، تنها مشتی استخوان و جورابی که یادگار بافت دستان مادر بود، نشان بازگشتش شود.

در ادامه، گفت‌وگوی این مادر بزرگوار شهید، حاجیه خانم «زینب مهری» را می‌خوانید.

                                      ریشه‌های پاک در خاک پرگو؛ کودکی که بوی عید می‌داد

کوچه‌های روستای «پرگو» در خلخال، میان کوهساران مه‌گرفته آذربایجان، روزگاری شاهد پا گرفتن خانه‌ای بود که صفای باطنش با آب و خاک عجین شده بود. مادر شهید، زینب مهری، کلامش را از همان روزهای آغازین حیاتش ورق می‌زند؛ از روزگاری که دختران خیلی زود با الفبای سنگین زندگی روبه‌رو می‌شدند:

 «من فرزند حاجی‌آقا دَد بودم. سیزده سالم بود که نامزدم کردند و شانزده‌ساله بودم که به خانه بخت رفتم. دوازده تا بچه به دنیا آوردم؛ پنج تا دختر و هفت تا پسر. عبادالله، پسر پنجمم بود. درست سر عید به دنیا آمد؛ بهار سال ۱۳۴۶ بود. آمدنش برای ما خیر و برکت به همراه داشت. از همان قنداق، با بچه‌های دیگر فرق می‌کرد؛ آرام، صبور و بی‌صدا. نه گریه بیخودی می‌کرد و نه اهل بهانه‌گیری بود.»

عبادالله سال‌های ابتدایی کودکی‌اش را در همان خنکای کوهستانی پرگو گذراند. با ورود به سن مدرسه، هوش سرشارش نگاه همه را خیره کرد. مادر با مرور کارنامه‌های فرزندش، لبخندی آمیخته با افتخار بر گوشه لب می‌نشاند:

«سه سال اول را در روستای کیوی (کوثر) خواند. هر سال بدون استثنا شاگرد اول می‌شد. اصلاً نیاز نبود ما بگوییم درس بخوان؛ خودش با عشق کتاب‌هایش را باز می‌کرد. حتی وقتی کار کشاورزی یا دامداری بود، اول تکلیف‌هایش را تمام می‌کرد بعد به کمک می‌آمد.»

در سال‌هایی که جامعه ایران دستخوش التهابات انقلاب اسلامی بود، خانواده احمدی تصمیم به مهاجرت گرفتند. روزهای کوچ خانواده به کرج با واقعه‌ای تاریخی گره خورد:

«دقیقاً همان سالی که آیت‌الله طالقانی از دنیا رفت (شهریور ۱۳۵۸)، ما بار و بنه‌مان را بستیم و به کرج آمدیم؛ در محله رجایی‌شهر (گوهردشت) ساکن شدیم. عبادالله راهنمایی و دبیرستان را در کرج ادامه داد. هوش و متانتش زبانزد معلمانش بود. بعدها حتی وقتی به جبهه رفت، پیگیر درسش بود و برای دیپلم امتحان می‌داد؛ هرچند دوران جنگ چنان او را در خود گرفت که فرصت ثبت رسمی بعضی مدارک نماند، اما او علم و معرفت را در میدانی بسیار بالاتر تمام کرد.»

                                      ردای بندگی در محراب مسجد علی‌ابن‌ابیطالب (ع)

زندگی در کرج، فصل تازه‌ای از سلوک روحی عبادالله را رقم زد. او که از کودکی در دامان مادری اهل روضه و حلال‌پرورده رشد کرده بود، گمشده‌اش را در فضای معنوی مساجد یافت:

 «خیلی زودتر از آنکه به سن تکلیف برسد، شیفته نماز و قرآن شد. نمازش هیچ‌وقت قضا نمی‌شد؛ نه نماز واجب روزانه‌اش و نه نمازهای شبش. نصف شب‌ها که همه خواب بودند، پاورچین بیدار می‌شد، گوشه‌ای دنج جانماز می‌انداخت و با آن سن کم، چنان در سجده اشک می‌ریخت که گاهی دل من برای سن و سالش کباب می‌شد. پاتوق همیشگی‌اش مسجد علی‌ابن‌ابیطالب (ع) و مسجد جامع گوهردشت بود. هر کاری از دستش برمی‌آمد برای مسجد انجام می‌داد؛ از جارو کردن فرش‌ها تا کارهای فرهنگی و پذیرایی.»

عبادالله در خانه نیز مایه‌ی آرامش اهل خانه بود. مادر می‌گوید: «فکر نکنید فقط بیرون از خانه فعال بود؛ در خانه هم دست راست من بود. آشپزی بلد بود، ظرف‌ها را می‌شست، هوای خواهرها و برادرهایش را داشت. هیچ‌وقت صدایش را بلند نکرد. اخلاقش چنان نرم و مهربان بود که وقتی با کسی حرف می‌زد، مهرش در دل طرف مقابل می‌نشست. لقمه شبهه‌ناک لب نمی‌زد. اگر احساس می‌کرد کلامی بوی غیبت می‌دهد، بلافاصله بحث را عوض می‌کرد یا آرام تذکر می‌داد.»

همین روحیه زلال بود که با آغاز تهاجم دشمن بعثی به مرزهای ایران اسلامی، تاب نشستن را از او ربود. او نمی‌توانست شاهد پرپر شدن جوانان این سرزمین باشد و در امنیت شهر درس بخواند.

                                      ثبت‌نام بی‌صدا؛ از سرمای کردستان تا آتش جزایر مجنون

روزهای حماسه فرا رسیده بود. نوجوان گوهردشتی، بدون آنکه والدینش را مضطرب کند، برای ادای تکلیف پیش‌قدم شد. مادر، خاطره روزی را که متوجه اعزام پسرش شد چنین به یاد می‌آورد:

 «یک روز دیدم رفتارش عوض شده؛ با طمأنینه بیشتری به من نگاه می‌کرد. بعد فهمیدیم بدون اینکه به ما بگوید، رفته از طریق پایگاه بسیج ثبت‌نام کرده است. آن زمان سنش خیلی کم بود. آمد و با ادب تمام ایستاد و گفت: "مادر جان، اسلام در خطر است، خاک وطن در خطر است، من چطور می‌توانم بنشینم و نگاه کنم؟" وقتی اشک و التماس مرا دید، چنان منطقی و شیرین صحبت کرد که زبانم بسته شد. او اولین بار راهی غرب کشور شد؛ به سقز رفت. سه ماه تمام در سرمای استخوان‌سوز کردستان خدمت کرد.»

پس از بازگشت از سقز، عطش حضور در خطوط مقدم نه تنها کم نشد، بلکه شعله‌ورتر گشت. این‌بار مقصد او، مناطق پرمخاطره بانه و مریوان بود و پس از آن، راهی آب‌های پرآشوب جنوب شد؛ جزیره مجنون و عملیات‌های سرنوشت‌سازی چون خیبر و بدر.

مادر می‌گوید: «هر جا می‌رفت، حواسش به دلواپسی من بود. می‌دانست چقدر وابسته‌اش هستم. برای اینکه من نگران نشوم، هر پانزده روز یک بار یک تلگراف کوتاه می‌فرستاد: "مادر جان، من سالم هستم، نگران نباشید." هیچ‌وقت در نامه‌ها از سختی‌ها، تیراندازی‌ها و کمبودها نمی‌نوشت؛ همیشه می‌نوشت اینجا همه چیز عالی است و جای ما خوب است.»

پشت این تلگراف‌های کوتاه، واقعیتی پنهان بود که عبادالله سال‌ها از خانواده دریغ می‌کرد؛ واقعیت مجروحیت‌های مکرر. مادر می‌گوید:

«یک بار بدنش پر از ترکش شده بود و هفت روز تمام در بیمارستان ارتش بستری بود، اما مطلقاً به ما نگفت تا مبادا نگران شویم! وقتی به مرخصی می‌آمد، جای زخم‌ها را زیر لباس بلند قایم می‌کرد. بعدها از دوستانش شنیدیم که چه دردهایی کشیده اما خم به ابرو نیاورده بود.»

                                              تمثال راستین یک پرستار؛ دوشادوش مرگ با کیفی از نور

جنگ به روزهای حساس خود رسیده بود و ارتش بعثی بیش از پیش به کاربرد تسلیحات غیرانسانی، از جمله گلوله‌باران‌های سنگین و بمب‌های شیمیایی روی آورده بود. در این آوردگاه جهنمی، عبادالله نقشی را برگزید که والاترین مظهر از خودگذشتگی بود: «امدادگری».

او سلاحش را کنار نگذاشت، اما مهم‌ترین مهمات او، باند و سرنگ و سرم بود. او مرهم‌گذار جراحت رزمندگانی بود که زیر رگبار دوشکاها فریاد «یا حسین» سر می‌دادند. 

مادر با چشمانی اشک‌بار از کیف امدادگری عبادالله یاد می‌کند؛ کوله‌ای برزنتی و ساده که حکم یک درمانگاه متحرک را در خط مقدم داشت:

«عبادالله امدادگر شده بود. هر بار که به خانه می‌آمد، وسایل امدادش را با دقت تمیز می‌کرد و در کیفش می‌چید؛ قیچی‌های تیز برای بریدن لباس‌های خونی و باز کردن سریع محل زخم، دوربین عکاسی کوچکی که برای ثبت چهره شهدا یا موقعیت‌ها داشت، قرص‌ها و باندهای ضدعفونی‌شده. اما از همه مهم‌تر، یک آمپول مخصوص در کیفش بود. یک روز که وسایلش را چک می‌کرد، دستم رفت سمت آن آمپول. به من گفت: "دست نزن مادرجان! این آمپول ضد شیمیایی است (آتروپین). عراقی‌ها گازهای خردل و تاول‌زا می‌زنند؛ اگر گاز زدند، ما باید این آمپول را سریع در عضله ران پای خودمان بزنیم تا ریه‌هامان نسوزد و از کار نیفتیم و بتوانیم بچه‌ها را نجات دهیم."»

در میدان نبرد، زمانی که آتش تهیه دشمن زمین و زمان را شخم می‌زد و همه سنگر می‌گرفتند، امدادگرانی چون عبادالله باید برخلاف جریان حرکت می‌کردند. آنها باید میان دشت تیررس، سینه‌خیز و دوان‌دوان خود را به مجروحی می‌رساندند که شریان اصلی‌اش شکافته بود. عبادالله مصداق کامل یک پرستار فداکار در بطن تاریخ بود؛ کسی که پیش از فکر کردن به ماسک و نجات جان خود، به دنبال بستن تورنیکت (رگ‌بند) روی پای قطع‌شده همرزمش بود.

                                           واپسین وداع؛ عطر زیارت مشهد و قرآنی که بر سر گرفته شد

روزهای پایانی سال ۱۳۶۳، بوی عملیاتی بزرگ در هورالهویزه به مشام می‌رسید. عبادالله که چندی پیش دچار مصدومیت شده بود، پس از بهبودی نسبی، تنها یک آرزو داشت؛ پیش از بازگشت دوباره به جزیره مجنون، به زیارت ولی‌نعمتش حضرت علی‌بن‌موسی‌الرضا (ع) برود.

مادر آن روزها را با جزئیات به خاطر دارد: «رفت مشهد. سه روز در جوار آقا امام رضا (ع) ماند و راز و نیاز کرد. وقتی برگشت، چهره‌اش نوری دیگر داشت؛ آرام و سبکبال شده بود. ساکش را بست. این بار کیف امدادگری‌اش را با دقت بیشتری مهیا کرد. وقت رفتن آمد جلو. سرم را بالا گرفت و با مهربانی دست‌هایم را بوسید. قرآن کوچک جیبی‌ام را برداشتم، بالای سرش گرفتم. سه بار از زیر قرآن رد شد. برگشت و به چشمانم نگاه کرد؛ گفت: "مادر، این بار باید از ته دل راضی باشی. اگر تو راضی نباشی، پرواز من ناتمام می‌ماند." من بغض کردم، اما وقتی اشتیاق و خلوص را در چهره‌اش دیدم، گفتم برو پسرم، سپردمت به بی‌بی فاطمه زهرا (س). این آخرین باری بود که قامت رشیدش را از چارچوب این در دیدم و رفت... و دیگر نیامد.»

                                          حماسه آب و آتش؛ شلیکی به شقیقه فرشته نجات

اسفندماه ۱۳۶۳، در کوران عملیات «بدر»، آب‌های مواج هورالهویزه و جزیره مجنون به قتلگاه نیروهای بعثی و معراج مردان خدا بدل شده بود. گردان عبادالله مأموریت یافته بود تا تپه‌ای استراتژیک را از چنگال دشمن خارج سازد. در حین پیشروی و درگیری شدید، ناگهان فرمانده گردان مورد اصابت قرار گرفت و شهید شد. با شهادت فرمانده، شیرازه خط در معرض خطر قرار گرفت و آتش سنگین تیربارها، مجروحان زیادی را بر روی زمین انداخت.

در چنین شرایطی، امدادگر نه حق فرار دارد و نه می‌تواند چشم بر ناله‌های یاران ببندد. پنج روز پس از این واقعه سهمگین، یکی از دوستان صمیمی و همرزم امدادگر عبادالله به منزل خانواده احمدی در کرج آمد؛ با چشمانی خون‌گرفته و قامتی خمیده، تا حقیقت آن شب پر حادثه را برای مادر شرح دهد:

 «رفیقش آمد و با گریه نشست. گفت مادرجان، حلالم کن، من نتوانستم عبادالله را برگردانم. برایمان تعریف کرد: آتش دشمن مثل باران می‌بارید. ما باید برای انتقال مجروحان و عبور از آبراهه خطرناک، با قایق یا به صورت شناوری از عرض آب می‌گذشتیم. ناگهان قایق جلویی ما هدف موشک آرپی‌جی قرار گرفت و منهدم شد. همه فریاد می‌زدند "کشتی و قایق‌ها را زدند، برگردید! جلوتر خط سقوط کرده!" من پای عبادالله را کشیدم و گفتم عبادالله نرو! جلوتر قایق را زدند، همه دارند برمی‌گردند، اگر بروی قطعی شهید می‌شوی!

 اما عبادالله دست مرا پس زد. کیف امدادگری‌اش را محکم به شانه‌اش فشرد و نگاهی به آن‌سوی آب انداخت؛ گفت: "آن طرف بچه‌های مردم روی خاک افتاده‌اند و خونریزی دارند؛ من امدادگرم، من چطور برگردم وقتی صدای ناله مجروح را می‌شنوم؟ وظیفه من نجات دادن آنهاست." 

 او از آب گذشت و به آن سوی تپه رسید. درست در لحظه‌ای که بر بالین یکی از برادران مجروح زانو زده بود تا شریان خون را مهار کند، تک‌تیرانداز بعثی پیشانی و شقیقه این پرستار غیور را نشانه گرفت. عبادالله در همان دم، در حالی که دستش هنوز روی باند زخم برادر همرزمش بود، به فیض شهادت رسید. دشمن با پاتک شدید منطقه را گرفت و پیکر مطهر او در خاک جزیره جا ماند...»

                                              چهل روز بعد و کیفی که بی‌صاحب برگشت

چهل روز تمام خانه در تب و تاب و امید و بیم سپری شد. هیچ خبری از اسارت یا پیکر نبود. در روز چهلم، درِ خانه به صدا درآمد. بسته‌ای را آوردند که تمام دلخوشی و در عین حال آغاز داغ مادر بود: **کیف امدادگری عبادالله**.

مادر کیف را در آغوش کشید: «کیفش را آوردند، اما خودش نیامد. بازش کردم؛ هنوز همان بوی عطر آشنا و بوی بتادین و الکل را می‌داد. قیچی جراحی، دوربین عکاسی کوچکش، باندهای استفاده‌نشده و همان آمپول ضدشیمیایی که گفته بود برای نجات خودش و رزمنده‌ها نگه می‌دارد... همه بودند، جز خود عبادالله. برایش مجلس ختم گرفتیم؛ سنگ قبلی نمادین تعیین شد، اما دل یک مادر هیچ‌وقت با قبر خالی آرام نمی‌گیرد. چشمم به در ماند؛ روزها، ماه‌ها و سال‌ها... سیزده سال آزگار!»

سیزده سال، مادر هر زنگ دری را نوید بازگشت اسیر خود پنداشت. هر اتوبوس آزاده‌ای که به شهر آمد، او در میان جمعیت قد کشید تا شاید قامت رعنای عبادالله را با همان لبخند همیشگی ببیند، اما سهم او تنها گریه در سجاده‌های نیمه‌شب بود.

                                              رویای صادقه؛ التماس پیکر بی‌سر در خواب مادر

جنگ پایان یافته بود، سال‌ها از پذیرش قطعنامه ۵۹۸ گذشته بود، اما تفحص‌گران لشکر نور، وجب به وجب خاک‌های تفتیده فکه و نیزارهای مجنون را می‌کاویدند تا پیکرهای پنهان در گل‌ولای را بیرون بکشند. 

در اواخر دهه هفتاد، بالاخره پیغامی به خانواده رسید: آثاری از عبادالله به همراه پلاک و تست‌های اولیه ژنتیک (DNA) در عمق جزایر مجنون کشف شده بود. مدرک شناسایی در مشنبایی دست‌نخورده حفظ شده بود.

اما شب قبل از تحویل رسمی پیکر، حادثه‌ای رخ داد که زینب مهری آن را با قلبی لرزان بازگو می‌کند؛ حادثه‌ای که پرده از اتصال غیبی شهدا با مادرانشان برمی‌دارد:

 «شب قبل از تشییع، در اوج اضطراب و گریه خوابم برد. ناگهان عبادالله را در خواب دیدم؛ شاداب و زنده بود اما حالتی از حیا و شرم در چهره‌اش موج می‌زد. رو به من کرد و با صدایی پر از تمنا گفت: "مادر جان! به سراغ من که می‌آیی، در تشییع جنازه رویم را بپوشان... نگدار کسی مرا این‌گونه ببیند؛ من پیکرم ناقص است، سر به تن ندارم، خجالت می‌کشم اگر کسی بدن پاره‌پاره‌ام را بدون پوشش ببیند..." 

> از خواب پریدم، نفسم بند آمده بود. به کرج رفتم. آن روز کاروان باشکوهی از ۳۰۰ شهید تفحص‌شده وارد شهر شده بود. جمعیت غوغا می‌کرد. خودم را به تابوت رساندم. درِ تابوت را که باز کردند، دیدم راست می‌گفت؛ از آن جوان رشید و برومند، تنها مشتی استخوان، بدون جمجمه باقی مانده بود. بلافاصله پارچه‌ای را که برده بودم روی استخوان‌هایش کشیدم و وصیتش در خواب را ادا کردم و نگذاشتم غربت زخم‌هایش آشکار شود.»

                                             جوراب مادرانه؛ رازی که خاک هور پس از ۱۳ سال پس داد

در میان آن مشت استخوان، نشانه‌ای وجود داشت که بیش از هر برگه هویتی، جگر مادر را سوزاند و اشک حضار را درآورد. نشانه‌ای که گذر سیزده سال ماندن در باتلاق و آب شور مجنون نتوانسته بود تار و پودش را از هم بگسلد.

مادر می‌گوید: «وقتی پیکر را به من نشان دادند، دیدم جورابی که آخرین بار در خانه به پایش کرده بودم، هنوز دور استخوان‌های پاهایش سالم مانده بود! جورابی ضخیم و بافته‌شده بود که خودم به او داده بودم تا در سرمای سنگرها پایش یخ نزند. استخوان‌های پاهایش درون همان جوراب به جا مانده بود. سیزده سال خاک و آب و گل نتوانسته بود این نشانه را نابود کند. دست کشیدم به همان جوراب؛ بوی پای بچه‌ام را می‌داد. به مسئولان معراج گفتم این جوراب را هرگز از او جدا نکنید؛ این جوراب را به عنوان خلعت در کفنش بگذارید تا گواه مادریِ من و مظلومیت او در پیشگاه سیدالشهدا (ع) باشد.»

                                         زیارتگاه امامزاده محمد (ع)؛ یادگارهایی که ماندگار شدند

سرانجام پیکر مطهر امدادگر شهید عبادالله احمدی پرگو، در میان خیل عظیم مردم قدرشناس کرج، در گلزار شهدای امامزاده محمد (ع) آرام گرفت. پدر صبور شهید نیز که سال‌ها در فراق جگرگوشه‌اش سوخته بود، سرانجام در یکی از روزهای عاشورای حسینی، پس از آرام گرفتن داغ شناسایی پیکر فرزند، دار فانی را وداع گفت و در جوار فرزند شهیدش به خاک سپرده شد.

مادر شهید، زینب مهری، که هنوز پس از گذشت سال‌ها هر دو یا سه هفته یک‌بار برای تجدید میثاق به مزار امامزاده محمد می‌رود، وسایل به جا مانده از این امدادگر قهرمان را وقف آگاهی نسل جوان کرده است:

«ما وسایلش را در خانه حبس نکردیم. کیف امدادگری تاریخی‌اش، دوربین و چند قلم از وسایلش را به موزه خانه شهید در گلزار امامزاده محمد اهدا کردیم تا هر دختر و پسری که می‌آید و روپوش سپید به تن می‌کند یا در مسیر نجات جان انسان‌ها قدم برمی‌دارد، ببیند که این انقلاب چه جوانانی با چه روحیه‌های بزرگی داشته است. البته سه قلم یادگاری؛ از جمله قیچی جراحی‌اش، دو تا از پیراهن‌هایش و آن آمپول ضد شیمیایی را نزد خودم به یادگار نگه داشته‌ام؛ وقت‌هایی که دلم از دنیا می‌گیرد، آن آمپول را بو می‌کنم و به یاد غربت پرستاران بی‌سنگر جبهه‌ها اشک می‌ریزم.»

                                                         پیام روز پرستار از زبان یک مادر شهید

روایت شهید عبادالله احمدی، روایتی از جنس شرف، معرفت و وظیفه‌شناسی است. هم‌زمانی تجلیل از مقام والای پرستاران با مرور حماسه امدادگران هشت سال دفاع مقدس، حامل پیامی عمیق برای امروز جامعه ماست: اینکه پرستاری، شغل نیست؛ بلکه مرام و مسلکی است که از مکتب حضرت زینب کبری (س) سرچشمه می‌گیرد.

امدادگر شهید عبادالله احمدی پرگو به ما آموخت که در سخت‌ترین بزنگاه‌ها، هنگامی که همه در اندیشه حفظ جان خویشند، مردانی الهی هستند که بر سر پیمان خدمت، با خون خود مهر تایید می‌زنند. یاد و نام این پرستار مخلص جبهه‌های نبرد، تا ابد بر تارک ایثار و فداکاری این سرزمین خواهد درخشید. 

گفت‌وگو از اباذری


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه