آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۳۶۴۵
۰۹:۳۵

۱۴۰۵/۰۷/۲۸
گفت‌و‌گو با مادر پاسدار شهید ستوان دوم «ابوالفضل جلالی»:

ابوالفضل همچون سقای کربلا به شهادت رسید

مادر پاسدار شهید ستوان دوم «ابوالفضل جلالی» برایمان روایت می‌کند: «ابوالفضل قبل از شهادتش به همرزمانش گفت: «من می‌خواهم بروم آب بخورم؛ شما هم آب می‌خواهید؟» گفتند: «بله.» ابوالفضل بشکه‌هایشان را برداشت و رفت تا آب بیاورد. وقتی برگشت صدا زد: «بچه‌ها، برایتان آب آوردم.» درست مثل سقای دشت کربلا، حضرت ابوالفضل العباس (ع)، به شهادت رسید.


پاسدار ستوان سوم شهید ابوالفضل جلالی در سی و یکم اردیبهشت سال ۱۳۸۵ در شهرستان اهواز به دنیا آمد. پدرش رسول و مادرش فاطمه نام داشت. وی پس از اخذ مدرک دیپلم با انگیزه‌ای قوی و عشق به میهن وارد سپاه پاسداران شد. سرانجام در ۳۱ خرداد سال ۱۴۰۴ در حین خدمت به انقلاب اسلامی در مواجهه با حملات ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی در اهواز به مقام والای شهادت نائل آمد.

ابوالفضل همچون سقای کربلا به شهادت رسید

در سحرگاه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴ ملت بزرگ ایران بار دیگر داغدار جنایتی دیگر از سوی رژیم سفاک و کودک‌کش صهیونیستی شدند، در روز‌هایی که ملت ایران با صبر و متانت در مسیر عزت و استقلال گام برمی‌دارد، دشمنان قسم‌خورده این مرز و بوم با چراغ سبز استکبار جهانی، دست به جنایتی هولناک زدند و خون پاک جمعی از فرزندان برومند ایران اسلامی را بر خاک مقدس این سرزمین جاری ساختند.

شهادت پرافتخار جمعی از فرماندهان ارشد سپاه پاسداران، نظامیان و جمعی از مردم بی‌گناه بار دیگر چهره واقعی رژیم جعلی صهیونیستی و همراهان غربی‌اش را آشکار کرد.

ملت غیور ایران اسلامی که حافظان و کیان داران این مرز و بوم‌اند، بر این باورند که خون این شهدا، زنده‌ترین سند مقاومت ملتی است که همواره در بزنگاه‌های تاریخی نشان داده است که فرهنگ ایثار و شهادت، موتور محرکه حرکت اوست.

صفحات تاریخ ایران پر است از نام و یاد مردان و زنانی که با نثار جان خود، استقلال و سربلندی این ملت را رقم زدند. این بار نیز خون این عزیزان همچون چشمه‌ای جوشان، نه تنها ریشه‌های درخت مقاومت را آبیاری می‌کند، بلکه حافظه تاریخی ملت‌های آزاده منطقه را نسبت به ظلم و جنایت صهیونیسم جهانی بیدارتر خواهد کرد.

نوید شاهد خوزستان این بار به سراغ «فاطمه؟» یکی از مادران شهدای مظلوم حمله صهیونیستی رفت تا از قصه داغ بر دل نشسته اش برایمان روایت کند، روایتی از جنس ایثار کسی که جانش را فدای امنیت این سرزمین کرد.

ابوالفضل همچون سقای کربلا به شهادت رسید

روایت مادری از تولد فرزندی با نشانه‌ی آسمانی

چند ماه از بارداری‌ام گذشته بود که دکتر‌ها خبری دادند که دلم را به انداخت و گفتند که جنین مشکل دارد و باید آن سقطش کرد. همان روز‌ها بود که حضرت ابوالفضل العباس را در خواب دیدم؛ سوار بر اسبی سفیدی بود، به من گفت: «بیا تا بچه‌ات را نشانت بدهم.» دیدم بچه‌ای در گهواره‌ای چهار گوشه‌ای خوابیده و پارچه آبی و سفید روی او انداخته بود بعد فرمود: «این بچه‌ی توست؛ بزرگ می‌شود ولی از اینجا هم می‌رود.» به او گفتم کجا می‌رود به باغی بزرگ و سرسبز اشاره کرد و گفت: «بچه‌ات به آن باغ می‌رود.» پرسیدم: «الان می‌رود یا بعدن؟» فرمود: «نه، بعدن می‌رود.» با خودم گفتم مگر همه‌ی ما بزرگ نمی‌شویم و از این دنیا نمی‌رویم؟ بعد هم فرمود: «نشانه‌ای سبز بر دست راستش می‌گذارم.»

ساعت دو و نیم بعد از ظهر یکشنبه، اول اردیبهشت ماه ۱۳۸۵ به بیمارستان امیرکبیر رفتم به من گفتند «خانم سزاریان هستی؟» به اتاق عمل رفتم و همان ساعت ابوالفضل به دنیا آمد. پدرش از دیدن او آن‌قدر خوشحال شد که نمی‌دانست چه کند. شکر خدا، همه‌چیز سالم و طبیعی بود؛ دکتر گفت نیاز به اکسیژن ندارد و می‌توانید او را به خانه ببرید؛ همه. چیزش خوب است؛ و درست همان‌طور که در خواب وعده داده شده بود، خال سبز بزرگی بر دست راستش دیده می‌شد، اما وقتی ۱۰ ساله شد این خال از دستش ناپدید شد؛ اما دو روز پیش از شهادتش دوباره نمایان شد.

آن روز از من پرسید: «مامان، این خال سبزه روی دستم چیه؟» گفتم: «مامان جان، وقتی بچه بودی این روی دستت بود و هر کس نیتی داشت، روی آن دست می‌کشید.» خندید و گفت: «مگر من امامزاده بودم؟» گفتم: «نه، استغفرالله؛ ابوالفضل، اسم امامزاده را نیاور، امامزاده نیستی.»، اما هیچ‌وقت حتی آن خواب را هم برایش تعریف نکردم.

توجه ابوالفضل به حلال و حرام و احترام به مادر

یکی از خصلت‌های خوب ابوالفضل، توجه ویژه‌اش به حلال و حرام بود به طوری که به عنوان مثال هر وقت به مغازه می‌رفت و چیزی می‌خرید، به من می‌گفت: «مادر، مثلاً صد تومان دیگر باید به فروشنده بدهی فردا هم اگر جایی رفتی و خرید کردی، حواست باشد حسابم را دقیق تسویه کنی.» با خنده به او می‌گفتم: «خودت خرید می‌کنی من بروم حسابت را صاف کنم؟» او هم با شوخی جواب می‌داد: «مادری دیگر؛ دست مادر برکت دارد.»

ابوالفضل هیچ وقت بدون اجازه و مشورت من جایی نمی‌رفت هر کجا می‌خواست بره می‌گفت: «مادر، می‌خواهم به فلان‌جا بروم.» اگر راضی بودم، می‌رفت و اگر موافق نبودم از رفتن منصرف می‌شد.

در دوران مدرسه هم حتی یکبار پیش نیامد که معلم یا مدیرش از او شکایت کند و مرا به مدرسه بخواهد حتی یکبار برای پیگیری درس و تربیتش به مدرسه رفتم؛ همه از او چنان تعریف می‌کردند و می‌گفتند خوشبحالت که چنین پسری را داری ما، چون خانواده آرامی بودیم ابوالفضل و برادرش حسین هم بسیار آرام و مؤدب بار آمده بودند.

امانتدار همسایه‌ها 

ابوالفضل بسیار اجتماعی بود و همسایه‌ها اعتماد و علاقه زیادی به او داشتند، هرکدام از آنها که می‌خواستند به مسافرت بروند کلید خانه شان را به ابوالفضل می‌سپردند و می‌گفتند: «این کلید‌ها پیش تو باشد تا برگردیم؛ مراقب خانه‌مان باش.» ابوالفضل هم تا زمان بازگشتشان از خانه‌ها نگهداری می‌کرد. همسایه‌ها با حضور او خیالشان راحت بود، چون می‌دانستند حتی به کوچک‌ترین وسیله‌شان دست نمی‌زند.

یادم می‌آید یکی از همسایه‌هایمان، نزدیک عید فطر به مسافرت رفت. ابوالفضل شب را در خانه آنها ماند تا مراقب خانه باشد با اینکه از شب گرسنه بود، اما به یخچالشان دست نزد صبح زود پیش من آمد و گفت: «مادر، صبحانه‌ام را آماده کن تا ببرم و در خانه همسایه بخورم.» به او گفتم: «صبحانه آماده است؛ همین‌جا بخور و بعد برو.» گفت: «شاید وقتی دارم صبحانه می‌خورم کسی بیاید و دزدی کند.» گفتم: «یعنی دزد‌ها پشت در منتظرند؟ بیا صبحانه‌ات را بخور.»، اما قبول نکرد و گفت: «نه مامان، در یک سینی کوچک بگذار تا ببرم.» او حتی از خانه خودمان بالش و پتو برده بود تا از وسایل همسایه استفاده نکند.

با امام حسین محشور میشوم

ابوالفضل از کودکی پایش به مسجد باز شده بود نمازش را سر وقت میخواند او به یک مسجد بسنده نمی‌کرده و هر بار در مسجدی از هر گوشه از شهر میرفت در سن پانزده سالگی به عنوان بسیجی فعال فعالیت می‌کرد.

همیشه وقتی پدرش نماز می‌خواند، از عشق به سرور و سالار شهیدان سخن می‌گفت و با حسرت زمزمه می‌کرد: «ان‌شاءالله با امام حسین محشور شویم.» روزی رو به پدر کرد و با اطمینان گفت: «بابا! من با امام حسین محشور می‌شوم.» با نگرانی به او گفتم: «ابوالفضل جان، این حرف را نزن؛ مقام و جایگاه امام حسین (ع) خیلی والاست.»، اما او با قلبی آرام پاسخ داد: «مادر، باور کن! من همیشه امام حسین (ع) و ابوالفضل‌العباس (ع) را می‌بینم. آنها همیشه به خوابم می‌آیند؛ امام حسین (ع) با کاسه‌ای آب می‌آید و جلویم می‌گذارد.» به او گفتم: «مامان، هر بار که آب می‌خوری، بگو "السلام علیک یا اباعبدالله".»

آرزوی شهادت در کنار مزار شهید علم‌الهدی

ابوالفضل ۱۰ سال بیشتر نداشت که ما در نهم فروردین ماه به زیارت شهدای هویزه رفتیم بالای سر تک‌تک شهدا می‌رفت؛ وقتی به مزار شهید سید حسین علم‌الهدی رسیدیم خانمی کنار مزار نشسته بود و قرآن می‌خواند. ابوالفضل جلو رفت و مؤدبانه پرسید: «خاله، ببخشید شما چه نسبتی با شهید علم‌الهدی دارید؟» آن خانم گفت: «من خواهر شهید هستم.» ابوالفضل دوباره پرسید: «خاله یعنی از تهران بلند شده‌ای و آمده‌ای؟» گفت: «بله»

ابوالفضل آهی کشید و گفت: «خوش به حال این شهید که خواهر دارد؛ اما من خواهر ندارم که وقتی شهید شدم سر مزارم برایم قرآن بخواند.» با تعجب گفتم: «ابوالفضل این حرف‌ها چیست مادر؟»، اما او قاطع و معصومانه گفت: «به خدا قسم من شهید می‌شوم مثل شهید علم‌الهدی، مزارم می‌شود زیارتگاه و همه می‌آیند و زیارتم می‌کنند؛ حتی عید‌ها همه به دیدنم می‌آیند.» گفتم: «جنگ که تمام شده مادر.»، اما او بر حرفش اصرار داشت و تکرار کرد: «مامان، واقعاً شهید می‌شوم.»

اشتیاق وصف‌ناپذیر ابوالفضل برای پوشیدن لباس سبز سپاه و رسیدن به آرزوی شهادت

ابوالفضل خیلی دوست داشت وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شود، اما در ابتدا از نیروی انتظامی پذیرش گرفت مهرماه که نامه پذیرشش آمد با ناراحتی گفت: «حیف است؛ من در نیروی انتظامی شهادت را نمی‌بینم.» نامه را از او گرفتم و قایم کردم؛ طوری که تا مدت‌ها بازش نکردیم. به او گفتم: «این چه حرفی است؟ مگر هرکس هر جا رفت، باید شهید شود؟ الان خیلی از فامیل‌هایمان در سپاه هستند و دارند به کشور خدمت می‌کنند.»، اما او مصمم پاسخ داد: «نه، من باید شهید شوم.» با تعجب پرسیدم: «یعنی چه؟» گفت: «حیف است من این‌همه در بسیج کار کرده‌ام، رفته‌ام، آمده‌ام و فعالیت کرده‌ام، اما جذبم نکردند.»

البته او یک سال قبل هم بدون اینکه به ما بگوید برای خدمت در سپاه ثبت‌نام کرده بود و رفته بود مصاحبه؛ اما به او گفته بودند سنش کم است و باید اول دیپلمش را بگیرد تا جذبش کنند تا اینکه در آبان ماه از طرف سپاه با او تماس گرفتند و خبر دادند که پذیرفته شده است خدا می‌داند آن روز چقدر ذوق کرد.

روزی که می‌خواست برای مصاحبه برود از شدت خوشحالی تا صبح خوابش نبرد با شوق آمد و گفت: «مامان، به نظرت من در سپاه استخدام می‌شوم؟» گفتم: «آره مادر چرا نشود؟ مگر چطور است؟ تو همیشه در بسیج بودی، فعالیت داشتی و به حوزه می‌رفتی.»

کارهای ابوالفضل با سرعت انجام شد و برای طی کردن دوره‌های آموزشی عازم شهر یزد شد حدود هفت ماه در آنجا آموزش دید تا اینکه جنگ ۱۲ روزه شروع شد. با آغاز جنگ با اینکه او در مرخصی بود ولی بلافاصله و به صورت داوطلبانه خودش را به مقر پدافندی اهواز معرفی کرد.

آخرین تماس ابوالفضل 

همان روزی که ابوالفضل به شهادت رسید چند ساعت قبل از آن درست در ساعت دو و ۱۰ دقیقه بعد از ظهر به من زنگ زد و گفت: «مامان، جایی که هستم خیلی خوب است؛ همه چیزم خوب و اوکی است.» گفتم: «مادر، ما منتظریم که بیایی و با هم ناهار بخوریم.» گفت: «شما ناهارتان را بخورید؛ من ناهارم را خوردم و نمازم را هم خواندم منتظرم تا ببینیم چه می‌شود.» به او گفتم: «مادر‌ای کاش بیایی خانه.» گفت: «نه ان‌شاءالله فردا ساعت هشت صبح می‌آیم خانه.» نزدیک به یک دقیقه با هم حرف زدیم و بعد قطع کرد. 

صدایش آن روز حال‌وهوای دیگری داشت، اما نمی‌دانستم چه اتفاقی قرار است بیفتد، بعد‌ها همرزم و دوستش برایم تعریف کرد گفت: «وقتی ابوالفضل به محل سانحه شهید ساکی، غضبانی و غلامپور رفت و خون آنها را دید، بسیار ناراحت شد و گفت: «لعنت بر اسرائیل باید انتقام خون این شهیدان را بگیریم.» بعد از چند دقیقه به من گفت: «میخواهم به مادرم زنگ بزنم باید حداقل در دقیقه آخر صدای مادرم را بشنوم.»

بعد از پایان تماس با من رو به دوستانش کرد گفت: «بچه‌ها، من می‌خواهم بروم آب بخورم؛ شما هم آب می‌خواهید؟» گفتند: «بله.» ابوالفضل بشکه‌هایشان را برداشت و رفت تا آب بیاورد. وقتی برگشت صدا زد: «بچه‌ها، برایتان آب آوردم.» همان لحظه دیگر نفهمیدیم چه شد؛ ابوالفضل درست مثل سقای دشت کربلا، حضرت ابوالفضل‌العباس (ع)، به شهادت رسید.

خبری که باورش نمی‌کردم؛ شهادت ابوالفضل

من و پدرش خانه بودیم که فامیل به عمه‌اش خبر دادند ابوالفضل شهید شده است ساعت شش صبح عمه‌اش زنگ زد و گفت: «ابوالفضل شهید شده» باورش نکردم و گفتم: «نه، نه! ابوالفضل که رفته بود؛ الان می‌آید خانه نگران نباش، ناراحت نباش هیچی نیست هر که به تو گفته اشتباه شنیده است.»

از پشت تلفن صدای جیغ و گریه اش را می‌شنیدم، گفت: «نه، به خدا! ابوالفضل شهید شده.» باز قبول نکردم و گفتم: «نه، ابوالفضل الان می‌آید.» نگاهم به پتویش افتاد با خودم گفتم شاید ابوالفضل خواب باشد.

تلفن قطع کردم اصلأ نمی‌خواستم به حرفش حتی فکر هم کنم دوباره تلفنم زنگ خورد این بار پسرعموی شوهرم بود. گفت: «تسلیت می‌گویم؛ ابوالفضل از دیروز به شهادت رسیده است، اما به شما خبر ندادیم.» با خودم گفتم: «استغفرالله» و إنا لله و إنا إلیه راجعون» 

زبانم قفل شده بود، به سختی صدا زدم: «رسول! رسول! بلند شو؛ ببین ابوالفضل چه شده دارن بهم زنگ می‌زند خبر شهادت ابوالفضل را میدن» گفت: «نه بابا ابوالفضل الان می‌آید نگاه کن پتویش اینجاست هست» کمی امیدوار شدم.

خواستم مطمئن بشوم که این خبر دروغ است به برادرم زنگ زدم و گفتم: «احمد داداش، ابوالفضل...» اجازه نداد حرفم تموم بشه گفت: «هیچی نیست؛ خودم الان می‌آیم اونجا» تا برادرم برسد، هزار بار مردم و زنده شدم فقط منتظر بودم ابوالفضل از در وارد شود. اما وقتی برادرم از در آمد، دیگر همه امیدم ناامید شد. از خود بی خود شدم و رفتم توی خیابان و شروع به ناله و گریه کردم.

دلتنگی و مزار ابوالفضل؛ پناهگاه دل بی‌قرارم

حالا من ماندم و این خانه‌ای که هنوز عطر حضور ابوالفضل را در گوشه گوشه‌اش دارد. من مانده‌ام و جای خالی پسری که همه زندگی‌ام بود دلخوش شده‌ام به قاب عکس روی دیوار، به لبخند‌های ثابتش که انگار هر لحظه با من حرف می‌زند. 

پنجشنبه‌ها که می‌شود دلم بیقرار‌تر میشود راهی مزارش می‌شوم کنار آرامگاهش می‌نشینم، خاک مزارش را بو میکنم و با او درد دل می‌کنم، به او می‌گویم: «مادر، رفتی، اما یاد و خاطره‌ات لحظه‌ای از دل من نرفته است.»

اما با تمام این سوز و گدازها، به راهی که رفته افتخار می‌کنم؛ او به آرزوی دیرینه‌اش، به همان چیزی که از کودکی در خواب می‌دید یعنی شهادت رسید و حالا خودش شفیع ما در روز جزاست ما تا ابد پای آرمان‌های فرزند شهیدمان ایستاده‌ایم.

 

انتهای پیام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه