خاطره ای ناب از آزاده کرمانشاهی؛
تعداد بازدید: ۱۶۴
«ذوالفقار طلوعی» آزاده کرمانشاهی گفت: «یک روز مسئولین اردوگاه اسرا را تهدید کردند. در جواب آنها یکی از اسرا بلند شد و در حالی که تیغ تیزی در دست داشت به فرمانده ی عراقی گفت: شما ما را به ضرب و شتم تهدید نکنید، اگر این دست ها برای شما بلوک بزنند، خودمان یکی یکی انگشتانمان را قطع می کنیم ...»

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه، بی شک تداعی خاطرات شهیدان، آزادگان و جانبازانی که جان، عمر خود و یا عضوی از پیکر خود را فدای آرمان های انقلاب شکوهمند اسلامی کردند، ما را برای ادامه دادن راهشان مصمم تر خواهد کرد.

ماجرای عجیب قطع انگشت اسیر ایرانی در مقابل چشمان فرمانده عراقی

در همین راستا « ذوالفقار طلوعی » آزاده کرمانشاهی یکی از خاطرات ناب دوران اسارت خود در اردوگاه های عراق می گوید که در ادامه می خوانید:

چهل روز پس از آغاز جنگ در نوار مرزی قصر شیرین اسیربعثیون متجاوزگر شدم و صد و نوزده ماه در اسارت آنها به سر بردم.

صبح روز هفتم تیرماه سال 1360 مثل همیشه به کار اجباری ساختن بلوک های سیمانی در محوطه ی اردوگاه مشغول قاطی کردن سیمان و ماسه بودیم که ناگهان بلندگوهای اردوگاه خبر دردناکی را اعلام کردند که در انفجار مهیب دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی هفتاد و دو تن از رهبران بزرگ دینی و سیاسی ایران به شهادت رسیده اند. اسرا بسیار ناراحت شدند ولی برای حفظ ظاهر غم خود را نشان نمی دادند.

فرمانده عراقی در حالی که یک طرف صورتش را تراشیده بود و کف و صابون طرف دیگر را پاک نکرده بود، به جمع اسرا نزدیک شد و دستور داد کسی کار نکند آن گاه با خوشحالی گفت: تمامی مسئولین ایران کشته شدند. بزودی کشور شما سقوط می کند و ...

از حرف هایش خیلی ناراحت شدیم. باید یکی حالش را می گرفت به او نزدیک شدم، گفتم: زیادی خوش خیالید. حوزه ی علمیه قم روزی هزاران عالم و روحانی تربیت می کند با هفتاد و دو تن شهید اتفاقی نمی افتد.

فرمانده ی عراقی خنده اش تبدیل به غضب شد و محکم توی گوشم زد ولی اصلا مهم نبود چون او دیگر نمی خندید و این ما بودیم که می خندیدیم.

مسئله ی دیگر این بود که ما همیشه در کار بلوک زدن با بعثی های اردوگاه مشکل داشتیم اسرا متوجه شده بودند که ممکن است از این همه بلوک سیمانی که درست می کنند عراقی ها در ساختن سنگر و استحکامات جبهه های جنگ استفاده کنند. لذا چند بار اعتراض و اعتصاب کردند ولی آنها بی اعتنایی می کردند.

تا این که سرانجام پس از چند روز درگیری و اعتصاب، مسئولین اردوگاه اسرا را جمع و تهدید کردند. در جواب آنها یکی از اسرا بلند شد و در حالی که تیغ تیزی در دست داشت به فرمانده ی عراقی گفت: شما ما را به ضرب و شتم تهدید نکنید، اگر این دست ها برای شما بلوک بزنند، خودمان یکی یکی انگشتانمان را قطع می کنیم و در کمال ناباوری جلو چشمان فرمانده ی عراقی و اسرا گفت: اینطوری! و با تیغ انگشت اشاره دست چپ خود را قطع کرد.

خشم و التهاب عجیبی اسرا را به ولوله انداخت. بعثی ها وحشت زده محل را ترک کردند و اسرا را به حال خود گذاشتند.

انتهای پیام/

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده