خاطرات/ با جان دل به جبهه رفتن

خاطرات/ با جان دل به جبهه رفتن

برادر شهید «خشنود انوشا انصاری» می‌گوید: شهید بار اولی که به جبهه رفتند بسیار خوشحال و شاد بودند. با جان و دل به جبهه رفتند و به ما هم توصیه می‌کردند که به دستورات امام گوش کنیم و جبهه‌ها را خالی نگذاریم و معتقد بودند که باید برای ناموس و شرف و اسلام و امام عزیزمان به جبهه برویم و دشمن را از خاک مان بیرون کنیم.
خاطرات/ حتی در شلوغی، فرمانده‌ام پشت به من نمی‌خوابید

خاطرات/ حتی در شلوغی، فرمانده‌ام پشت به من نمی‌خوابید

برادر شهید «حبیب اله رمضانی» می‌گوید: آقای عابدی فرمانده ایشان در امیدیه بود ایشان تعریف می‌کند شب موقع خواب به علت جمعیت زیاد فقط می‌توانستیم دراز بکشیم و استراحت کنیم. ایشان آن قدر به من احترام می‌گذاشت که حتی موقع خواب هیچ وقت به من پشت نمی‌کرد و در هر کجا و هر جوری احترام من را نگه می‌داشت.
خاطرات/ واجب‌تر از ازدواج، دفاع از دین است

خاطرات/ واجب‌تر از ازدواج، دفاع از دین است

مادر شهید «حسین علی رمضان پور چاری» می‌گوید: «شهید آرزویی جز شهادت در سر نداشت به او گفتم پسرم تو فرزند اول ما هستی می‌خواهیم دامادی تو را ببینیم او در جواب به من می‌گفت واجب‌تر از ازدواج من رفتن به جبهه است و دفاع کردن از دین اسلام هر وقت انقلاب پیروز شد من هم ازدواج می‌کنم.»
خاطرات/ نماد گذشت و بزرگواری

خاطرات/ نماد گذشت و بزرگواری

مادر شهید «رشید اسلامی اندارگلی» می‌گوید: ایشان از درک و فهم بالایی برخوردار بود، مسایل و مشکلات مان را با ایشان در میان می‌گذاشتیم و او آن را حل و فصل می‌کرد. بسیار مهربان و با گذشت بود با این که وضع مالی خوبی نداشتیم لباس نو خود را نمی‌پوشید و به دوستان که احتیاج داشتند می‌داد.»
خاطرات/ با رعایت شئونات، الگوی فرزندانم باشید

خاطرات/ با رعایت شئونات، الگوی فرزندانم باشید

خواهر شهید «علی اعظم مقصودی» می‌گوید: به خواهرانش در مورد رعایت شئونات اسلامی سفارش می‌کرد و می‌گفت: «بچه‌های مرا در این راستا یاری و تربیت و کمک کنید.»
بیداری و معرفی انقلاب
فرازی از زندگی‌نامه شهید «نورعلی حسن زاده خطیر»

بیداری و معرفی انقلاب

برادرش «قربان‌علی» می‌گوید: «تلاشش در قبل از انقلاب، این بود که ما را بیدار کند و انقلاب را به ما بشناساند. او نوار «حاج‌آقا کافی» را از تهران برای‌مان می‌آورد و ما گوش می‌دادیم.»
خاطرات/ خواب شهادت، صورت خواهر را نورانی کرد

خاطرات/ خواب شهادت، صورت خواهر را نورانی کرد

مادر شهید «مجید عبدلیان» می‌گوید: «خواهرش ساکش را آماده کرد و رفت حمام وقتی آمد صورتش زیبا و نورانی شده بود گفتم چرا صورتت زیبا شد انگار داماد شده‌ای او گفت: «من که گفتم خواب دیدم به شهادت می‌رسم.»
خاطرات/ شیرم را حلال کن

خاطرات/ شیرم را حلال کن

مادر شهید «رضا حاجی زاده» می‌گوید: «پسرم رضا می‌گفت: مادر جان، شیرت را بر من حلال کن؛ همان شیری که دهه‌ی اول محرم با اشک‌های شوری که برای تنهایی حضرت زینب (س) می‌ریختی، درهم می‌آمیخت و در کام من می‌نشست و جانم را با مهر حسین (ع) پیوند می‌زد.»
خاطرات/ رویای زنده شدن مجتبی

خاطرات/ رویای زنده شدن مجتبی

مادر شهید «مجتبی ثقفی» می‌گوید: «زمانی که جنازه اش را ندیده بودم. بعد از یک سال خواب دیدم که جعبه‌ای را آوردند و گفتند این جنازه مجتبی است و آن را باز کردند که دیدم مجتبی بلند شد گفت مادر چرا این قدر ناراحتی می‌کنی من که سالم هستم و من شروع کردم به صدا کردن پدر مجتبی گفت؛ بلند شو مجتبی آمده که دیدم او را در خواب دیده‌ام.»
خاطرات/ شهید کوتاه قدف پنهان زیر پتو

خاطرات/ شهید کوتاه قدف پنهان زیر پتو

برادر شهید «علی اکبر احمدپور» می‌گوید: «چون قد کوتاهی داشت او را در عملیات شرکت نمی‌دادند، شهید و یکی از دوستانش زیر پتو در ماشین تویوتا مخفی شدند.»
بعدی 7 8 9 10 قبلی