خاطرات/ احترام به سادات

خاطرات/ احترام به سادات

همرزم شهید سردار سرلشگر حاج «حسین بصیر» می‌گوید: یک روز دیدم حاج بصیر و چندتا از فرماندهان لشکر با فاصله‌ای از من مشغول صحبتن، آروم و بی صدا رفتم سمتشون و پشت سر حاجی ایستادم بدون اینکه خودش متوجه حضورم بشه، یه چند دقیقه‌ای گذشت، یهو رویش را برگردوند و دید من پشت سرشم، خیلی ناراحت شد و شروع به عذرخواهی کرد وگفت: من شرمنده تم، تو از تبار ساداتی من بهت پشت کردم.
خاطرات/ جا مانده از رفتگان

خاطرات/ جا مانده از رفتگان

همرزم شهید سردار سرلشگر حاج «حسین بصیر» می‌گوید: من خسته و تنها شده‌ام؛ دلم گرفته؛ دوستانم همه رفتند و عزیزانم مرا تنها گذاشتند. شما نمی‌گذارید که به آنان ملحق شوم. همین شعار‌ها و دعا‌های شماست که مرا از آنان جدا کرده است.
خاطرات/ هر رمضان یاد تو تازه می‌شود

خاطرات/ هر رمضان یاد تو تازه می‌شود

مادر شهید «رسول صالحی» می‌گوید: «ایشان برای من افطاری آماده می‌کرد و سفره را پهن می‌کرد و می‌گفت: مادر! برای شما زولبیا، بامیه و خرما خریدم و چای و آب جوش هم ریختم هر کدام را دوست داری بخور. من هر سال با آمدن ماه رمضان به یاد خوبی‌های او می‌افتم.»
خاطرات/کاپشنی که گرم‌تر از جان بود، هدیه شهید به پیرمرد تنها

خاطرات/کاپشنی که گرم‌تر از جان بود، هدیه شهید به پیرمرد تنها

خواهر شهید «ابراهیم بابامحمودی» می‌گوید: روزی که شهید می‌خواست به جبهه برود، داماد ما که همرزمش بود، می‌گفت: به جایی رسیدیم که پیرمردی تنها نشسته بود و فقط یک پیراهن تن‌اش بود. شهید کاپشن خود را درآورد و تن او کرد. دامادمان گفت: تو می‌خواهی به جبهه بروی، این که درست نیست، گفت: «ما جوانیم اگر این کاپشن تن این پیرمرد باشد، بهتر است.»
خاطرات/ رفتار نیک امروز، مهربانی فرداست

خاطرات/ رفتار نیک امروز، مهربانی فرداست

مادر شهید «سید کمال حسینیان» می‌گوید: «رفتار ایشان نسبت به پدر و مادر بسیار خوب و مهربان و نسبت به ما دلسوز بود. شهید همیشه می‌گفت: «نسبت به دیگران خوب رفتار کنید که دیگران با فرزندانتان خوب رفتار کنند.»
خاطرات/ وداعی که بوی مهر مادر می‌داد

خاطرات/ وداعی که بوی مهر مادر می‌داد

مادر شهید «رضا شاکری» می‌گوید: «آخرین باری که داشت به جبهه می‌رفت، آمد منزل ما، پدرش نبود مرا با حوض حیاط دوش گرفت و تا ایوان خانه برد و گفت: مادر جان زحمت شیر دادن تو فراموشم نمی‌شود.»
خاطرات/ علی دوستم، مرا هم شهید کنید

خاطرات/ علی دوستم، مرا هم شهید کنید

برادر شهید «باباعلی امین چورته» می‌گوید: «یکی از روز‌ها فرمانده ایشان به آنها گفت: آقای امین عجب کاری کردید. گفت چرا؟ گفت وقتی اذان می‌گویی در این منطقه اسم حضرت علی (ع) را می‌آوردی؟ ایشان در جواب گفت: حضرت علی را که به شهادت رساندند من هم دوستدار علی هستم، مرا هم شهید کنند.»
خاطرات/ پسر با شنیدن حرف پدر درباره جنگ، رضایت او را گرفت و آماده رفتن شد

خاطرات/ پسر با شنیدن حرف پدر درباره جنگ، رضایت او را گرفت و آماده رفتن شد

خواهر شهید «سیدیحیی ساداتی» می‌گوید: «پدرم گفت بلند شو پسرم ما باید دشمن را ذلیل و خار کنیم امروز جبهه به شما جوانان نیاز دارد ایشان با شنیدم این حرف از رختخواب بلند شدند و پیشانی و صورت پدر را بوسید و به این طریق رضایت پدر و مادر را برای رفتن جلب کرد.»
خاطرات/ افطاری فقیرانه ۱۳۶۱

خاطرات/ افطاری فقیرانه ۱۳۶۱

همسر شهید «موسی محسنی» می‌گوید: «در غروب یکی از روز‌های ماه رمضان ۱۳۶۱ موسی زودتر از همه روز به منزل آمد و گفت: هر چه برای افطار آماده کرده‌ای در سبدی بگذار تا به جایی ببرم، من نیز افطاری که آماده کرده بودم در سبدی گذاشته و با هم حرکت کردیم و به خانه محقری که فقر و تنگدستی از آن می‌بارید، رفتیم.»
خاطرات/ پیشگام دین

خاطرات/ پیشگام دین

همرزم شهید «سیدعبدالناصر رستمکلایی» می‌گوید: «ما از همان دوران کودکی با هم بودیم، از لحاظ رفتاری نمونه بود، در سخنرانی‌ها و نماز جمعه همیشه پیش قدم بود، رفتار بسیار خوبی داشت و همیشه وقت خود را برای اسلام و دین می‌گذاشت.»
بعدی 8 9 10 11 قبلی