"نسرین ماه دشتیان" یک بانوی جانباز روشن دل کرمانشاهی است که در بخشی از خاطرات خود می نویسد:« صورت وحشت زده مادر را برای آخرین بار در خاطره ی سرخ رنگ ذهنم به خاطر سپردم و به آرامی به وادی تاریکی و ظلمت محض قدم نهادم. آری این بود آخرین تابلوی حکاکی شده در آخرین صفحه خاطرات روشنی ام.»

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ جنگ هشت ساله ایران و عراق بی شک یکی از معجزاتی بود که در دوران معاصر ما رقم خورد. جنگی که یک طرف میدان نیروهایش اغلب مردمی بودند. تنها چیزی که مردم داشتند ایمان به خدا و روحیه بالا بود که اتکا به همین ها باعث شد معادلات جهان به هم بریزد و نتیجه جنگ بشود آنچه که شد.

آخرین خاطرات روشنی ام

مطلب پیش رو خاطره خود نوشت از "نسرین ماه دشتیان" یک بانوی جانباز روشن دل کرمانشاهی است، که در ادامه می خوانید:

رقص ترکش های خونین و صدای پایکوبی مرگ مرا به مهمانی شب می خواند. عروسک های مخملی خیال در گوشه ای از ذهن ترک خورده ام پناه می گرفتند. من یکه و تنها و آسمانی که آرام آرام، لباسی از تاریکی را بر تن می کرد صدای آشنا گوشم را نوازش می داد.

آری آن سوتر پسرکی خردسال، هق هق خونینی را با جرعه جرعه ی وجود تجربه می کرد. هنوز چشم های بهت انگیز و پنجره های گره کرده اش در خانه ی اول ذهنم باقی است.

در آن لحظات سردرگمی و اضطراب، تنها مفهومی را می شد معنا کرد، حضور مرد بود و بس.

چه شگرف! انتهای سرد با پنجه های تقدیر به صدا در می آمدند و چه گوش خراش بود سمفونی شیون بر گونه های خون آلود مادرم!

من در بالینی از خاک، خون و ترکش آرمیده بودم و مادرم مویه کنان مرا در آغوش می کشید. هر دو سرگردان و بی پناه در هجوم صاعقه های بی کسی، فضا را به نظاره نشسته بودیم و مادر با صدای گرفته فریاد می زد:" کمک کنید! آیا کسی هست مرا یاری کند؟"

ولی افسوس که تنها صدای قابل شنیدن ضربه های خفیف قلب مادری سرگردان بود به دنیایی از درد. صورت وحشت زده مادر را برای آخرین بار در خاطره ی سرخ رنگ ذهنم به خاطر سپردم و به آرامی به وادی تاریکی و ظلمت محض قدم نهادم.

آری این بود آخرین تابلوی حکاکی شده در آخرین صفحه خاطرات روشنیم.

انتهای پیام

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده