روایت آزاده کرمانشاهی از 10سال اسارت؛
جهانبخش یاوری یکی از آزاده های کرمانشاهی است که ده سال را در اسارت گذراند. وی از نا امید نشدن برای آزادی در ایام اسارت می گوید و از طرفی هم آگاهانه برای اسارت طولانی مدت خود را آماده می کند...


حمام آب یخ بدترین نوع شکنجه اسرا بود

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه: سخن گفتن از روزهای سخت زندگی و یادآوری سختی ها، شاید راه گشای انسان در ادامه ی زندگی او باشد و چه بسا او را در مقابل مشکلات جدید، پرتوان تر و مقاوم تر سازد. همچنین یادکردن از دلاور مردان جان برکفی که در پرتو رهبری آن پیر فرزانه، استوار و سرافراز در زندان های رژیم بعث عراق غریبانه به دیار حق شتافتند و افتخار آزادگی و شهادت را هم از درگاه ایزد منان کسب نمودند، باور و اعتقاد به آسانی بعد از دشواری را در پیروان آنان محکم تر خواهد کرد.

بر همین اساس به مناسبت26 مردادماه، سالروز آزادی پرستوهای مظلوم وطن، آزادگان صبور به گفتگویی با جهانبخش یاوری یکی از آزادگان سرافراز و جانباز 55 درصد کرمانشاهی پرداختیم که 10 سال را در اسارت به سر برده است. این گفتگو را در ادامه به مخاطبان ارجمند تقدیم می­کنیم.

نوید شاهدکرمانشاه: ابتدا خود را معرفی بفرمایید.

جهانبخش یاوری، بازنشسته آموزش و پرورش دارای دو فرزند دختر و یک پسر هستم که در تاریخ هشتم شهریور 1359 به اسارت نیروهای عراقی درآمدم.

نوید شاهد کرمانشاه: از دوران تحصیلی خود بگویید.

کودکی ام را در یکی از روستاهای شهرستان گیلانغرب پشت سر گذاشتم بزرگتر که شدم برای رفتن به مدرسه از روستا به گیلانغرب رفتیم تا سال 1359 در گیلانغرب مشغول به تحصیل بودم که در همان سال عراقی ها روانه شهر ما شدند من به اسارت درآمدم این اسارت 10 سال به طول انجامید.

نویدشاهد کرمانشاه: لطفاً نحوه اسارت را برایمان تشریح کنید.

سال دوم دبیرستان بودم که جنگ تحمیلی شروع شد. آرام آرام تانک های عراقی به سمت شهرستان گیلانغرب راهی شدند در آن روز که من به همراه چهار نفر از دوستانم اسیر شدم تقریبا" چهار تانک را دیدیم که داشتند به سمت ما می آمدند شهر کامل به هم ریخته بود ما هم تصمیم گرفتیم به روستایمان برگردیم غافل از اینکه عراقی ها روستا را هم اشغال کردند. راهی تنگه حاجیان شدیم تعدادزیادی تانک پایین تنگه جلوتر از ما ایستاده بودند با این فکر که تانک های خودی هستند جلو رفتیم همین که عراقی ها از تانک بیرون آمدند آن جا بود که متوجه شدیم و به اسارت درآمدیم.

نوید شاهد کرمانشاه: از سخت ترین شکنجه ها در دوران اسارت بگویید.

من در زمان اسارت به درجه جانبازی رسیدم روزی سه بار روی کف سیمانی سرد می خوابیدیم که روده ام دچار مشکل شد، در اسارت انواع شکنجه ها را پشت سر گذاشتیم. شکنجه فیزیکی و تنبیهی سخت ترین شکنجه هایی بود که در هیچ کجای دنیا به کار نمی رود اما عراقی ها به این نوع شکنجه بسنده نکرده بودند. قطع آب در یک آسایشگاه 150 نفری، چرا که زندگی یک انسان به وجود آب بستگی دارد حمام آب یخ بدترین نوع شکنجه بود.

نوید شاهد کرمانشاه: از چگونگی انتقال خود به اردوگاه های اسارت بفرمایید.

چهار نفر بودیم، دست و پاهایمان را محکم بسته بودند ما را سوار ماشینی کردند که پر از غنایم جنگی از جمله؛ کلاه خود، اسلحه و خمپاره ... بود. شب اول ما را در چم امام حسن (ع) نگه داشتند. صبح همان شب هم هواپیماهای ایرانی تمام عراقی ها را به رگبار بستند و نابود کردند عراقی ها به سرعت ما را به طرف خانقین بردند نزدیکی های شب به برقوبه رساندند بازداشتگاه های کوچکی در آنجا وجود داشت چند روز در آنجا زندانی شدیم و بعد ما را به اردوگاه رمادیه انتقال دادند.

نوید شاهد کرمانشاه: آیا قبل از اسارت احساس اینکه ممکن است اسیر شوید را داشتید؟

خیر- حتی یک لحظه هم این حس را در وجود خودم نداشتم.

نوید شاهد کرمانشاه: از خاطرات دوران اسارت بگویید.

اسارت بعد از مدتی برایمان معمولی شده بود با شرایط سخت کنار آمده بودیم. در رمادیه شرایط بسیار سختی حاکم بود (جایگاه و وضعیت آب و هوایی) اگر یک لیوان آب روی زمین می ریخت فردای آن روز می توانستی یک لیوان نمک به راحتی جمع کنی یا حتی گرد و خاک زیاد. عراقی ها تابع قانون نبودند هر طور دلشان می خواست با اسراء رفتار می کردند.

برتری نداشتن هیچ فردی از فرد دیگر نکته ای بود که برای همیشه در ذهنم تداعی شده است. بچه ها همگی هوای همدیگر را داشتند اگر یک نفر مریض می شد انگار تمام اسراء مبتلا به درد شده بودند.

در اسارت به فردا امیدواربودیم که آزاد می شویم و کمر همت را هم از طرفی دیگر برای اسارت 20 ساله بسته بودیم. در هر صورت نا امید نشدیم. در روزهای اسارت یادم هست بچه ها در اردوگاه هسته های خرما را جمع کرده بودند که با آن تسبیح درست کنند و من چندتا از این هسته ها را در آب نگه داشته بودم که حالت سبز به خودش گرفته بود من این هسته را کنار سیم خادارها بردم زمین را کندم دانه ها را داخل گودی گذاشتم و خاک را رویش زدم و مرتب به آن آب می دادم تا اینکه هسته ها آرام آرام از زمین سر درآوردند و به صورت یک بوته کوچک نمایان شد تقریبا" نیم متری بالا آمد دور نخل ها را داشتم با چوب می بستم که کسی پا رویشان نگذارد برگشتم دیدم یک عراقی روی سرم ایستاده و می گوید چه کار می کنی گفتم: یک درخت خرما کاشتم که ثمر بگیرد هم شما از آن بخورید و هم ما. محکم با پوتین های پایش به کمر من کوبید سرباز دیگری روی پشت بام بود گفت چه خبر شده؟ گفت ببین ما گیر چه کسانی افتادیم می گوید درخت کاشتم خرما بگیره از آن بخورید اینها انسان نیستند حرف من برایش سخت بود من او را قسم دادم که تو رو خدا خرابش نکن.

نوید شاهد کرمانشاه: چطور از آزاد شدنتان اطلاع پیدا کردید؟

خود عراقی ها خبر آزادی را اعلام کردند تقریبا" چهارشنبه بود با بلندگوهای نصب شده پشت سر هم می گفتند خبر مهمی به شما می رسد به گوش باشید نزدیک به ساعت 12 ظهر روز جمعه بود که اعلام شد صدام حسین به صورت یک طرفه و انسان دوستانه روزی 1000 اسیر از عراق به ایران ارسال می کند (دو طرفه را اعلام نمی کردند) ما باور نداشتیم تا اینکه روز بعد آمدند و گفتند کسانی که شماره کارتشان کمتر از 500 است دم ورودی در بایستند که دیگر مطمئن شدیم.

نوید شاهد کرمانشاه: بعد از اسارت که وارد خاک ایران شدید چه حسی داشتید؟

زمانی که به مرز عراق و ایران رسیدیم شوق و ذوق زیادی برای دیدن وطنم داشتم نیروهای زیادی به استقبالمان آمدند فاصله ما با عراقی هایی که به سمت ما می آمدند 100 متری می شد لباس های آستین کوتاه نظامی به ما داده بودند اما ایرانی ها کت و شلوار برای عراقی ها تهیه کرده بودند که یکی از عراقی ها کت و شلوار را از ساک لباسش بیرون آورد و محکم زمین کوبید و بعد پایش را به سمت خاک خودش گذاشت اما زمانی که ما به ایران رسیدیم سجده شکر به جا آوردیم.

انتهای پیام

گفتگو از: شهرزاد سهیلی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده