سری که به مادر بازنگشت

سری که به مادر بازنگشت

مادر شهید «فرج الله حامدی» می‌گوید: داشتیم ناهار می‌خوردیم، فرج یهو گفت: مامان میدونی من پسر فاطمه زهرام. بهش گفتم فرج لوس نشو؛ ناهارتو بخور. چند وقتی از اون روز گذشت و جنگ شد و پسرم رفت جبهه و شهید شد و وقتی آوردنش سرش قطع شده بود. خیلی بی تابی میکردم.
اصالت در اخلاق و آرامش در برخورد

اصالت در اخلاق و آرامش در برخورد

برادر شهید «غلامعلی الیاسی رسکتی» می‌گوید: دارای اخلاق خوب و نیکی بود خیلی مودبانه و با احترام با همه برخورد می‌کرد. با خونسردی و خوش خلقی با افراد معاشرت می‌کرد.
وقتی جزیره مجنون، شاهد مسمومیت پنهان بود
زندگی نامه شهید «منوچهر ابراهیم زاده»

وقتی جزیره مجنون، شاهد مسمومیت پنهان بود

برادر شهید «منوچهر ابراهیم زاده» می‌گوید: «منوچهر در جزیره مجنون شیمیایی شده بود و ما خبر نداشتیم. مادرم از او پرسید: چرا چشمانت پر از خون است؟ گفت: چند شب است که نخوابیدم. بعد که من از وی سوال کردم، برایم تعریف کرد که دچار عارضه شیمیایی شد. شب‌ها به سختی نفس می‌کشید و به شدّت سرفه می‌کرد.»
رضایت مادر، مسیر شهادت

رضایت مادر، مسیر شهادت

مادر شهید «قربان علی پوراکبرکرانی» می‌گوید: پسرم خیلی حلال و حرام را رعایت می‌کرد و همیشه با آدم‌های خوب معاشرت می‌کرد. یکبار به من گفت: مامان دوستم رضا به من گفت: برویم خانه همسایه انجیر بچینیم. من به او گفتم، آقا رضا اول از صاحب خانه اجازه بگیریم، بعد انجیر بکنیم. رضا گفت: ول کن، دنیا دو روزه، پسرم ناراحت شد و گفت با من دیگر حرف نزن. انجیر دزدی حرام است.
دیدار به قیامت، پیمانی میان زمین و آسمان

دیدار به قیامت، پیمانی میان زمین و آسمان

مادر شهید «جعفر بخشیان کلاریجانی» می‌گوید: در آخرین روزی که می‌خواست به جبهه برود شب آخر بالای سر من نشست و بیدار بود گفتم چرا نمی‌خوابی گفت می‌خوابم شما بخواب! صبح آمد پیشم مرا قسم داد که جواب او را بدهم وصیت نامه اش را می‌خواست و خیلی دنبالش گشت وقتی وصیت نامه را به او دادم گفت رضایت بده به جبهه بروم از پدرش مقداری پول گرفت و موقع خداحافظی گفت: دیدار به قیامت.
راز شب‌های عملیات، از گودال مناجات تا معراج

راز شب‌های عملیات، از گودال مناجات تا معراج

همسر شهید «شهباز جوادی اشرفی» می‌گوید: هیچ موقع راز جبهه را فاش نمی‌کرد و از دلاوری‌های بچه‌ها و همرزمانش می‌گفت؛ بچه‌ها برای خود شب‌ها گودالی می‌کندند و داخل آن می‌رفتند و به مناجات می‌پرداختند، برای خود آرزوی شهادت می‌کردند مخصوصاً در شب‌هایی که عملیات بود حنابندان داشتند و به شوخی به یکدیگر می‌گفتند که فلانی امشب نورانی شدی یعنی اینکه به شهادت می‌رسی.
رسالتی که در جوانی به کمال رسید

رسالتی که در جوانی به کمال رسید

خواهر شهید «تجن جاری» گفت: برادر شهیدم رسالت بزرگی در سن کم خود بر دوش داشت و توانست به درستی آن را به سرانجام برساند.
وعده‌ای که در خواب به حقیقت پیوست

وعده‌ای که در خواب به حقیقت پیوست

مادر شهید «عبدالله آقابرار پورعمران» می‌گوید: شب همان سالی که می‌خواست برود و شهید شود زمستان بود از حوزه به خانه آمد شام می‌خوردیم گفت: «مامان دیشب خواب دیدم که آدم سبزپوش آمد بر بالینم و به من گفت ۱۰ الی ۱۵ روز دیگر به جبهه برو وقتی بیدار شدم دیدم کسی نیست. صبح که شد به شیخ سلیمانی گفتم که چنین خوابی دیدم تعبیرش چیست؟ ایشان گفت آماده شو برو جبهه.»
درد دوری، در گرو رضایت به تقدیر الهی است

درد دوری، در گرو رضایت به تقدیر الهی است

مادر شهید سیدعبدالله موسوی تاکامی گفت: از دست دادن فرزند برای هر مادری سخت است. ما مادران سال‌ها برای بزرگ شدن فرزندانمان زحمت می‌کشیم و طبیعی است که دوری آنها دردناک باشد. مادر شهید سیدعبدالله موسوی تاکامی ادامه داد: با وجود همه سختی‌ها، همیشه به خواست و رضای خداوند راضی بوده‌ام و خدا را شکر می‌کنم.
نقش آفرینی شهید سید رضا ایلالی در واحد‌های مهندسی رزمی لشکر ۲۵ کربلا

نقش آفرینی شهید سید رضا ایلالی در واحد‌های مهندسی رزمی لشکر ۲۵ کربلا

سیده‌زینب ایلالی، همسر شهید سیدرضا ایلالی، گفت: با آغاز جنگ تحمیلی، روحیه جهادی او بیش از پیش نمایان شد و بار‌ها درخواست اعزام به جبهه داد. سرانجام راهی جبهه‌های نبرد شد و حدود ده ماه در مناطق عملیاتی حضور داشت. او در عملیات‌هایی همچون والفجر ۴، والفجر ۶، والفجر ۸ و کربلای ۵ شرکت کرد و در واحد مهندسی رزمی به عنوان راننده لودر و ماشین‌آلات سنگین خدمت می‌کرد. وی همچنین مسئولیت‌هایی در محور عملیاتی مهندسی لشکر ۲۵ کربلا بر عهده داشت.
بعدی 3 4 5 6 قبلی