«مردی که نه زور می گفت و نه زور می شنید»

«مردی که نه زور می گفت و نه زور می شنید»

برادر شهید «اسفندیار پورشعبان مرکیه» می‌گوید: بزرگترین حُسن ایشان این بود که هیچ گاه زیر بار حرف زور نمی‌رفت حتی در بازی‌های کودکانه زیر بار اجبار نمی‌رفت و خودش هم سعی می‌کرد به مردم زور نگوید.
«وعده ی دیدار در مزار»

«وعده ی دیدار در مزار»

برادر شهید «نادر احدی لاریجانی» می‌گوید: رفتارش مثل قبل نبود تعجب کردم و گفتم چرا حالت این طوری است؟ ایشان گفتند: «این بار که بروم فکر نکنم دیگر به خانه برگردم.» با هم رفتیم عکس گرفتیم. حتی مکان قبرش را به من نشان داد و آن روز آخرین باری بود که آمد و دوباره برگشت به سربازی. دفعه بعد جنازه اش را آوردند.
خاطرات/حسین،هدیه محرم برای زندگی حسینی

خاطرات/حسین،هدیه محرم برای زندگی حسینی

پدر شهید «حسین چالکش احمدی» می‌گوید «ماه محرم متولد شد. به خاطر ارادتی که به اهل بیت داشتم، نامش را «حسین» گذاشتم تا حسین‌گونه زندگی کند.»
خاطرات/خروش صادقی و عالی در صبح عملیات

خاطرات/خروش صادقی و عالی در صبح عملیات

خواهر شهید «یداله صادقی» می‌گوید: صبح روز عملیات، آرام و قرار نداشت! سپاه چهارم عراق با تحرّکات خود، عرصه را بر بچه‌ها تنگ کرده بود. شهید صادقی به همراه شهید عالی، دست به یک اقدام شجاعانه زدند.
خاطرات/سیمای درهم شکسته در دستان گچ کار مبارز

خاطرات/سیمای درهم شکسته در دستان گچ کار مبارز

برادر شهید «حسین آسال» می‌گوید: شغل برادرم گچ کاری بود و بسیار به گچ کاری علاقه داشت. در اوایل سال ۱۳۵۷ شروع به گچ کاری کرد او با گچ عکس شاه را می‌ساخت و خانواده را به خنده در می‌آورد.
خاطرات/فرار از میز ریاست به سوی کرسی شهادت

خاطرات/فرار از میز ریاست به سوی کرسی شهادت

مادر شهید «مهدی ملکی» در بیان خاطراتی از فرزندش می‌گوید: پسرم می‌گفت: مامان دعا کن من شهید شوم، می‌گفتم آخه مادر اگر همه شهید بشن پس کی این انقلاب رو نگه داره. می‌گفت «نه، اگر من شهید نشوم، چون فرمانده هستم، مرا می‌برند پشت این میز‌ها و از آن بالا پرت می‌کنند توی جهنم، ممکن است خدایی ناکرده نادانسته کار اشتباهی انجام دهم که دیگر ندانم جواب خدا را چه بدهم.»
خاطرات/نور چشم مادر، نذر امام هشتم

خاطرات/نور چشم مادر، نذر امام هشتم

خواهر شهید «احمد نیکجو» می‌گوید: احمد نذر امام هشتم، بود. مادرم چهار پسر بدنیا آورد ولی هیچ کدام زنده نماندند تا اینکه دست به دامن امام رضا (ع) شد، احمد را به ما هدیه کرد. این بار احمد ماندنی شد؛ احمد به قدری زیبا بود که مثال زدنی نبود، مو‌های طلایی داشت، واقعاً زیبا بود، مادرم می‌ترسید بچه را بیرون بیاورد تا از چشم زخم در امان باشد.
خاطرات/لبخند پنهان در میانه طوفان

خاطرات/لبخند پنهان در میانه طوفان

دوست شهید «محمد پاشنا» می‌گوید: همیشه لبخند بر روی لبش بود هیچ وقت کوچکترین عصبانیتی در او دیده نشد حتی در بدترین شرایط می‌خندید. از گفتن خبر‌های بد امتناع می‌کرد. خبر‌های شاد را اعلام می‌کرد.
خاطرات/«اخلاق،فراتر از مقام و عنوان»

خاطرات/«اخلاق،فراتر از مقام و عنوان»

سرباز «شهید جعفر سپهری» می‌گوید: سپهر خويشتن رابه اخلاق اسلامي آراسته بود و اين بزرگترين افتخارش بود. او به يقين دريافته بود که امروز در نظام جمهوري اسلامي ايران، اين به عنوان و درجه نيست که به انسان ارزش مي دهد. بلکه اين متحلق شدن به اخلاق حسنه و نيک و خير است که اگر در وجود انسان تبلور يابد، نه تنها به آدمي افتخار و ارزش ميدهد بلکه درجه دنيوي او را به درجات اخروي در بهشت برين تبديل ميکند.
«چشم پاک و خنده رو»

«چشم پاک و خنده رو»

مادر شهید «حسن یزدانی» خاطرنشان کرد: ساعاتی را برای امام زمان کار می‌کرد و می‌گفت حقوق این ساعت‌ها را حساب نکنید. او حسن را جوانی دلسوز، خوش‌اخلاق و خنده‌رو توصیف کرد و گفت: خیلی چشم‌پاک بود. من این اخلاقش را خیلی دوست داشتم.
بعدی 1 2 3 4 قبلی