معرفی کتاب | «قاصدک»

معرفی کتاب | «قاصدک»

کتاب «قاصدک»، مجموعه نامه‌های یکصد دانش‌آموز خطاب به شهداست که طی سال ۱۳۸۷ در ۲۰۶ صفحه به چاپ رسیده است.
کتاب «خیابان تبریز» گذری بر زندگی شهید «قدرت‌الله چگینی»

کتاب «خیابان تبریز» گذری بر زندگی شهید «قدرت‌الله چگینی»

کتاب «خیابان تبریز» گذری بر زندگی و زمانه معلم شهید «قدرت‌الله چگینی» است که در پنج هزار نسخه و یکصد و ۳۶ صفحه به چاپ رسیده است.
برشی از کتاب «معلم شهر»| خیلی دوست دارم امام را ملاقات کنم

برشی از کتاب «معلم شهر»| خیلی دوست دارم امام را ملاقات کنم

در قسمتی از کتاب «معلم شهر» که روایت خواندنی خاطرات «شهید قدرت‌الله چگینی» است، می‌خوانید: «از او خواستم تا در این دیدار همراه گروه باشد. قبول نکرد و گفت: خیلی دوست دارم امام (ره) را ملاقات کنم. اما هدف من از اعزام دانش‌آموزان و معلمان برای دیدار با امام (ره) این است که عشق و علاقه‌شان به اسلام و انقلاب بیشتر شود ...»
برشی از کتاب «نماد ایثار»| من نگران نماز حاج آقا بودم!

برشی از کتاب «نماد ایثار»| من نگران نماز حاج آقا بودم!

در قسمتی از کتاب «نماد ایثار» که نگاهی به نقش آیت‌الله هادی باریک‌بین پدر شهید «مرتضی باریک‌بین» در دفاع مقدس است، می‌خوانید: «.. آن روز‌ها هر شهیدی را که می‌آوردند؛ طی مراسمی حاج آقا و مردم بر آن نماز می‌گذاردند. وقتی فرزندمان، مرتضی را برای خواندن نماز بر پیکرش آوردند؛ من نگران نماز بودم. اما در آن زمان، آیت‌الله باریک‌بین بر سر جنازه پسرش بدون هیچ لرزشی در صدایش، نمازش را خواند...»
کتاب «قزوین ۵۷»، مجموعه عکس عکاسان انقلاب اسلامی

کتاب «قزوین ۵۷»، مجموعه عکس عکاسان انقلاب اسلامی

کتاب «قزوین ۵۷»، مجموعه عکس عکاسان انقلاب اسلامی است که فجر 57 قزوین را قالب عکس روایت می‌کند.
برشی از کتاب «محمدعلی برجی» | عروسی بی‌سروصدا!

برشی از کتاب «محمدعلی برجی» | عروسی بی‌سروصدا!

در قسمتی از کتاب «بدرقه باران» که زندگی‌نامه داستانی شهید «محمدعلی برجی» است، می‌خوانید: «بالاخره روز عروسی فرا رسید. در مجلس زنانه در حال برو بیا و بازی با بچه‌ها بودم که شنیدم، چند تا از خانم‌ها می‌گویند: چه مراسم بی‌سروصدایی. ما تا کی باید همینطور خشک و خالی بنشینیم و همدیگر را تماشا کنیم؟ حوصله‌مان سر رفت ...»
برشی از کتاب

برشی از کتاب "بچه‌های انقلاب"| به بچه‌ها کاری نداشته باش!

در قسمتی از کتاب "بچه‌های انقلاب" که داستان ۷ دی، قیام مردم قزوین است، می‌خوانید: «سرباز راننده گفت: «سرگروهبان به آن‌ها کاری نداشته باشید آن‌ها بچه هستند و دارند بازی می‌کنند، اجازه بدهید برویم؛»، اما گروهبان با عصبانیت فریاد زد: «پیاده شو خائن. لازم نیست تو مرا راهنمایی کنی. من خودم می‌دانم چه کار کنم.»
برشی از کتاب

برشی از کتاب "دلیر بی‌ادعا"| در تاریکی شب بی‌هدف شلیک می‌کرد!

در قسمتی از کتاب "دلیر بی‌ادعا" که زندگینامه و مجموعه خاطرات سردار شهید "رجبعلی بهتوئی" است، می‌خوانید: «طی مسیر دوباره به یک تیربارچی برخورد کردیم که هم بچه‌ها را خیلی اذیت می‌کرد و باعث توقف نیرو‌ها شده بود. این تیربارچی بدون اینکه ما را به خوبی ببیند در آن تاریکی شب بی‌هدف شلیک می‌کرد ...»
برشی از کتاب

برشی از کتاب "صحبت عشق"| اجرت با خدا که زحمات ۲۰ ساله‌ات به ثمر رسید!

در قسمتی از کتاب " صحبت عشق" که آشنایی با شهدای دانشجوی استان قزوین است، می‌خوانید: «ای مونس و همدم شب‌های کودکی و‌ای هادی دوران جوانی‌ام! سلام به شما و اَجرت با خدا که زحمت بیست ساله‌ات را به ثمر رسیده را دیدی و شُکرگزار این هدیه خداوند گردیدی ...»
برشی از کتاب

برشی از کتاب "آخرین وداع"| می‌روم و دیگر برنمی‌گردم!

در قسمتی از کتاب "آخرین وداع" که روایتی از خاطرات آخرین وداع ۷۲ مادر شهید با فرزندان‌شان است، می‌خوانید: «شلوارش را پوشید. قد شلوار کمی بلند بود، خواستم کوتاه کنم، گفت: "کوتاه نکن ممکن است که من بروم و دیگر برنگردم. " که همینطور هم شد ...»
بعدی 5 6 7 8 قبلی