برشی از کتاب «خوئینی» | خواستگاری!

برشی از کتاب «خوئینی» | خواستگاری!

در قسمتی از کتاب «خوئینی» که گذری بر زندگی و خاطرات شهید ابوالفضل خوئینی است، می‌خوانید:«پیش از رفتن به جبهه، مادرم برایش دختری را خواستگاری کرده بود و به رسم و عرف زمانه، قطعه‌ای طلا خریده بود تا ابوالفضل آن را به عروس هدیه بدهد. اما برادرم در آن روز، آن طلا را از مادرم قبول نکرد و به جای آن یک حبه قند از قندان آنان برداشت و در بشقاب عروس خانم گذاشت.»
برشی از کتاب «پرواز تا بی‌نهایت» |رعایت حقوق بیت‌المال!

برشی از کتاب «پرواز تا بی‌نهایت» |رعایت حقوق بیت‌المال!

در قسمتی از کتاب «پرواز تا بی‌نهایت» که گذری خاطرات شهید عباس بابایی است، می‌خوانید: «در آن شرایط از برخورد خشک شهید بابایی ناراحت شدم؛ ولی قدری که اندیشیدم؛ بر بزرگی و تقوای او آفرین گفتم، چرا که حاضر نشد حتی در مورد دوست صمیمی‌اش هم از اموال بیت‌المال کمترین گذشتی را بنماید ...»
کتاب قزوین ۵۷، روایت قزوینیان در فجر  ۵۷

کتاب قزوین ۵۷، روایت قزوینیان در فجر ۵۷

کتاب "قزوین ۵۷" اثر ارزشمند حسن شکیب‌زاده، مجموعه‌ ۲۰۰ تصویر از روز‌های بیاد ماندنی انقلاب ۵۷ از عکاسان متعهد و هنرمند این شهر است که بنیاد شهید و امور ایثارگران استان قزوین نسبت به انتشار آن اقدام کرده است.
برشی از کتاب «صحبت عشق»|شهید «صادقی» دانشجوی پرتلاش و کارآمد بود

برشی از کتاب «صحبت عشق»|شهید «صادقی» دانشجوی پرتلاش و کارآمد بود

در قسمتی از کتاب صحبت عشق که آشنایی با شهدای دانشجوی استان قزوین است، می‌خوانید: «میرسعید صادقی که در صحنه علم و دانش از موفقیت‌های بزرگی بهره‌مند بود، همواره به عنوان دانشجویی پرتلاش و کارآمد مطرح بود و گاه‌گاهی نیز به یاری رزمندگان در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل می‌شتافت ...»
معرفی کتاب | «چهلچراغ»

معرفی کتاب | «چهلچراغ»

کتاب «چهلچراغ»، گفتگو با ۵ شاعر دفاع مقدس است که طی سال گذشته در ۶۴ صفحه به چاپ رسیده است.
کتاب «روز‌های پیام‌بری»، روایتی از پیام‌رسان شهادت شهدا

کتاب «روز‌های پیام‌بری»، روایتی از پیام‌رسان شهادت شهدا

کتاب «روز‌های پیام‌بری»، روایتی از زندگی غلامحسن حدادزادگان راننده آمبولانس پیکر شهدا و پیام‌رسان شهادت تعدادی از شهدای قزوین به خانواده‌هایشان است.
برشی از کتاب «خوئینی» | شب‌ها به خانه نمی‌آمد!

برشی از کتاب «خوئینی» | شب‌ها به خانه نمی‌آمد!

در قسمتی از کتاب «خوئینی» که گذری بر زندگی و خاطرات شهید ابوالفضل خوئینی است، می‌خوانید: «در بیشتر اوقات سراغ ایشان را باید در مدارس صالحیه و سردار یا مسجد شیخ‌الاسلام می‌گرفتیم و معمولا شب‌ها به خانه نمی‌آمد و در کار‌های مختلف فرهنگی و مبارزاتی علیه حکومت شاه شرکت می‌کرد ...»
برشی از کتاب «راه ستاره‌ها ۳» | چادرم را سرش کرد!

برشی از کتاب «راه ستاره‌ها ۳» | چادرم را سرش کرد!

در قسمتی از کتاب «راه ستاره‌ها ۳» که زندگینامه و مجموعه خاطرات خواندنی شهید حسن حسین‌پور است، می‌خوانید: «چادرم را سرش کرد و در حالتی که نوع چادر پوشیدن افراد محجبه را تقلید می‌کرد، گفت: من اگه خانوم بودم اینجوری حجاب می‌گرفتم! اما با این حال، حجاب فقط برای خانوم‌ها نیست ...»
برشی از کتاب «به قول پروانه»|ترس اسرای بعثی از تزریق آمپول!

برشی از کتاب «به قول پروانه»|ترس اسرای بعثی از تزریق آمپول!

در قسمتی از جلد سوم کتاب «به قول پروانه» که خاطرات شهربانو و کبری چگینی از زنان امدادگر استان قزوین است، می‌خوانید: «در کنار مجروحان خودی، سربازان بعثی نیازمند به پانسمان جراحت و واکسن کزاز و آنتی‌بیوتیک نیز وارد بیمارستان‌ها می‌شدند. وقتی می‌خواستیم آمپول تزریق کنیم می‌ترسیدند و اجازه نمی‌دادند. ما هم برای اینکه خود را تبرئه سازیم پوکه آمپول را می‌آوردیم و نشان می‌دادیم. سپس با همان زبان فارسی می‌گفتیم «برای سلامتی خودتان است!» تا اطمینان می‌کردند.»
برشی از کتاب «آخرین وداع»| پسرانم برای رفتن به جبهه قرعه‌کشی کردند!

برشی از کتاب «آخرین وداع»| پسرانم برای رفتن به جبهه قرعه‌کشی کردند!

در قسمتی از کتاب «آخرین وداع» که روایتی از خاطرات آخرین وداع ۷۲ مادر شهید با فرزندان‌شان است، می‌خوانید: «بختیار فرزند کوچکترم بود و ابراهیم پسر بزرگتر. وقتی بختیار تصمیم گرفت جبهه برود، ابراهیم هم اقدامی مشابه انجام داده بود، اما پدر اجازه نمی‌داد که هر دو با هم به جبهه‌ها بروندکه در نهایت قرعه‌کشی شد ...»
بعدی 3 4 5 6 قبلی