خاطرات رزمنده کرمانشاهی/ قسمت21؛
نوید شاهد - "مصطفی محمدی" یکی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس کرمانشاهی است که در بخشی دیگر از خاطرات خود می‌گوید: «نامش مهرداد رضایی بود، می گفت 7 روز پیش به عنوان امدادگر یکی از گروهان های عمل کننده در عملیات شرکت کردم ابتدای میدان مین که رسیدیم روی مین رفتم و یک پایم از مچ قطع شد. در میدان مین گیر افتادم...»
به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ مصطفی محمدی" یکی از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس کرمانشاهی است که خاطرات و لحظه‌های بی‌تکرار عشق و آتش و خون را در کتابی به نام "ریگ‌های داغ پاتاق"را در 60 قسمت گردآوری کرده در ادامه قسمت 20 تقدیم مخاطبان ارجمند می گردد:

گرفتارشدن نوجوان 13 ساله در میدان مین برایم دردناک بود

همزمان با عملیات والفجر 10 سپاه در منطقه ی دربندی خان عراق، روی ارتفاعات شاخ شمیران، میثم، برددکان، سورمر، قلعه کیبر عملیات انجام داد. در این عملیات نیروهایی از واحدهای نظامی مناطق مختلف از جمله تهران، ایلام، اصفهان، لرستان و شهرکرد حضور داشتند.

در ابتدای عملیات با وجود مقاومت شدید عراقی ها، پیشروی های خوبی صورت گرفت، حتی گروهی از رزمندگان قهرمان لشگر 11 امیر المؤمنین  ( ع ) ایلام خود را به بالای ارتفاعات شاخ شمیران و بر ددکان رساندند و با بعثی ها به شدت درگیر شدند ولی افسوس که هیچ گاه برنگشتند و در محور قلعه کیبره و سورمر، عده ای از رزمندگان در میدان مین گرفتار شدند.

مسئولیت گروهان نصر از گردان ادوات به عهده ی من بود و ما در کنار رودخانه ای که از شیخ سله ( شیخ صالح) و پل جمهوری اسلامی به سمت دریاچه ی دربندی خان می رفت، نزدیک قلعه کیبره مستقر بودیم. یک روز غروب من و علی رحم رحیمی پور از عقبه برمی گشتیم، متوجه شدیم که حدود 50 نفر از گروهان ما دور یک نفر که سوار بر قاطر بود، جمع شده اند. من به سرعت ماشین را در چاله پارک کردم و آمدم که تذکر دهم نیروها پراکنده شوند، چرا که احتمال داشت با یک گلوله ی خمپاره تلفات زیادی بدهیم.

وقتی نزدیک شدم، دیدم نوجوانی حدود 13 ساله با پای قطع شده سوار بر قاطر مشغول صحبت برای جمع است و نکات خوبی می گوید. می گفت: یقین داشته باشید کار اگر به خاطر خدا باشد، نتیجه ی آن را می گیرید و خدا خودش کمک می کند و همه مشکلات حل و این ذخیره ی آخرتتان می شود.

به آن نوجوان گفتم: " بیا سوار شو تو را به اورژانس برسانیم."گفت: نه شما را به زحمت نمی اندازم، نشانی اورژانس را بگویید خودم می روم. به اصرار پذیرفت با ما بیاید اورژانس. من و علی رحم او را سوار تویوتا کردیم و به سمت اورژانس راه افتادیم. در بین راه از او خواستیم خودش را معرفی کند و وقایعی را که برایش رخ داده شرح دهد.

طوری که می گفت: نامش مهرداد رضایی اهل روستای سر تشنیز از توابع شهرکرد و پدرش در جهاد سازندگی مشغول به کار بود. می گفت 7 روز پیش به عنوان امدادگر یکی از گروهان های عمل کننده در عملیات شرکت کردم.

ابتدای میدان مین که رسیدیم، جلوی قلعه کیبره، روی مین رفتم و یک پایم از مچ قطع شد. در میدان مین گیر افتادم و عراقی ها فشار زیادی آوردند و نیروهای خودی عقب نشینی کردند. من آیه ی وجعلنا می خواندم که عراقی ها مرا نبینند، سعی می کردم آه و ناله نکنم، پایم را محکم باند پیچی کردم که خونریزی کمتری داشته باشد. از یک چوب به عنوان عصا استفاده کردم و شب اول مقداری از میدان مین فاصله گرفتم و فردای آن شب کنار یک بوته استراحت کردم.

شب ها حرکت و روزها استراحت می کردم تا روز سوم که خود را به یک دره ی نیمه عمیق رساندم و از آن به بعد روزها هم می توانستم راه بروم.
روز سوم خیلی گرسنه بودم، از خدا کمک خواستم و اطراف را جستجو کردم، یک قوطی کنسرو ماهی پیدا کردم، یک قوطی کنسرو ماهی پیدا کردم، آن را با روپوش اسلحه ام باز کردم و خوردم. روز پنجم نیز همین داستان تکرار شد.

روز هفتم خیلی خسته شده بودم، آرزو می کردم کسی یا وسیله ای پیدا شود که به کمک او خودم را از این وضعیت نجات دهم. بیش تر که جستجو کردم، 200 متر آن طرف تر داخل شیار، سه رأس قاطر دیدم. یکی از آن ها پالان داشت. با نزدیک شدن من دو قاطر فرار کردند و همان که پالان داشت مشغول چرا بود. افسار آن را گرفتم و سوار شدم.

همین طور که مهرداد صحبت می کرد، ما اشک می ریختیم. به اورژانس که رسیدیم، امدادگران باند روی زخم او را باز کردند. استخوانش سیاه شده و پایش عفونت و ورم کرده بود و بوی بسیار بدی می داد و پرستار نسبت به آن بو واکنش نشان داد.

مهرداد گفت: قیچی را بدهید خودم آن را بازکنم، می دانم بوی تعفن  آن شما را اذیت می کند. پرستار به کارش ادامه داد و مهرداد مرتب از او تشکر کرد مهرداد مسافتی حدود 5 کیلومتری را در شرایطی بسیار دشوار طی 7 روز پیموده بود.
انتهای پیام/

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده