بازخوانی یک روایت؛
شهید "حسین دایی چی" یکی از شهدای کرمانشاهی است که بارها قبل از شهادتش این جمله را تکرار کرد:«اگر خبر مرگ یا زخمی شدنم را به شما دادند قبول نکنید که من با یک گلوله کفار از پا درآمده ام». همین نیز در لحظه شهادتش رقم خورد.

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ شهید حسین دایی چی فرزند غلامعلی متولد سال 1331 در کرمانشاه و در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد.

شهیدی که پس از اصابت چهارگلوله با خمپاره دشمن شهید شد

وی دوران ابتدایی را با موفقیت پشت سر گذاشت. در نوجوانی فردی باهوش و حساس بود در نوجوانی از تجملات و زینت آلات و حتی لباس های نو دوری و همیشه سعی می کرد که لباس هایی که می پوشد، ساده و تمیز باشد.

سال اول دبیرستان در تربیت بدنی کرمانشاه نام نویسی کرد و در رشته کشتی فرنگی و آزاد تمرین می کرد، که حتی موفقیت های چشم گیری برای خود و مردم آن خطه بدست آورد.

دوران دبیرستان را تا سال پنجم به علت تبعیض های طبقاتی ادامه داد. عقیده داشت که همه باید دیپلم یا لیسانس بگیرند و بر اساس همین موضوع به استخدام نیروی هوایی درآمد. اما جو ارتش در آن زمان با روحیه او سازگار نبود و حتی در یک مراسم رژه با یک سرتیپ درگیر شد و با مشت محکمی که به دهان او کوبید، دندان های او را خرد کرد و با سر نیزه به دنبال سرتیپ گذاشت. ولی دژخیمان آن زمان او را دستگیر و به زندان ارتش انداختند، اما حسین با اراده آهنینی که داشت از زندان موفق به فرار شد و مدتی مخفی زندگی می کرد و پس از آن به خدمت سربازی رفت.

* متنفر از رژیم شاه

شهید می گفت: کاش من سرباز اسلام بودم، نه رژیم پوشالی شاه. بعد از خدمت سربازی با مختصر پس اندازی که داشت، به خرید و فروش اتومبیل پرداخت، اما از آنجایی که به اسلام و به مکتب اسلام ایمان داشت از این کار ناراحت بود و از این رو در یک پیمانکاری برای وزارت راه، شروع به کار کرد. اما شغل جدیدش به علت مصادف شدن آن با جنگ تحمیلی عراق علیه ایران دوام نیافت.

*تلاش برای رفتن دوباره

زمانی که قصر شیرین زیر آتش توپخانه و خمپاره های دشمن در آتش و دود می سوخت، شهید نیز محل مأموریتش در آنجا بود و به زخمی ها و آوارگان جنگ کمک می کرد، تا اینکه قصرشیرین سقوط کرد و به دست مزدوران بعث عراق افتاد. بعد از بازگشت به کرمانشاه از کار کردن چندان راضی و خوشحال نبود و می گفت: چطور می توانم آسوده خیال باشم در حالی که دشمن قسمتی از آب و خاک مملکتم را اشغال کرده است وقتی که از طرف پیمانکاری وزارت خانه مزبور کارش تعطیل شد، وی شادمان و خوشحال دقیقه ای برای رفتن آرام نداشت. حسین به مرکز هلال احمر کرمانشاه مراجعه کرد و موفق به رفتن نشد به فرمانداری رفت او را نپذیرفته بودند به سپاه پاسداران رجوع کرد در جواب به او گفته بودند که ما می توانیم شما را در سازمان مقاومت شهری بپذیریم ولی خودش نپذیرفته بود و می گفت من باید در خط اول جبهه با سایر برادران مسلمان علیه کفار بجنگم. در نهایت با شرکت در بسیج موفق به رفتن شد. حسین حدود سه ماه به مأمویت در عراق جهت مین گذاری رفته بود تا اینکه 23 بهمن 1359 در یک درگیری مسلحانه بین قوای کفر و اسلام در کوه های مرزی ایران و عراق واقع در گیلانغرب به درجه رفیع شهادت نایل آمد.

بارها می گفت: اگر خبر مرگ یا زخمی شدنم را به شما دادند قبول نکنید که من با یک گلوله کفار از پا درآمدم.

یکی از دوستانش می گفت: او با چهار گلوله از پا در نیامد و دشمن او را با آر پی جی مورد هدف قرار داد.

انتهای پیام

منبع: پرونده فرهنگی شهدا - اداره هنری، اسناد و انتشارات- استان کرمانشاه

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده