حسین رضوان مدنی برادر و همرزم شهید "حسن رضوان مدنی" روایت کرده است: در عملیات کربلای پنج که تعدادی از دوستان شهید به شهادت رسیده بودند حسن گریه می کرد و می گفت اکثر دوستانمان شهید شده اند و گریه من تنها برای این است که چرا ما توفیق شهادت را نداریم.

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ شهید حسن رضوان مدنی دوم ارديبهشت1338 در شهرستان كرمانشاه به دنيا آمد. پدرش ذبیح الله و مادرش ملک ناز نام داشت. تا پايان دوره متوسطه درس خواند و ديپلم گرفت. سال 1365 ازدواج كرد به عنوان پاسدار در جبهه حضور يافت. نهم بهمن 1365 در محور كاشان بر اثر سانحه رانندگي به شهادت رسيد. مزار وي در گلزار شهداي زادگاهش واقع است. برادرانش هاشم و حشمت الله و حسين نيز شهيد شده اند.


گریه برای شهادت

*روایتی از حسین رضوان مدنی برادر و همرزم شهید

حسن در تظاهرات و پخش اعلامیه ها حضور فعال داشت و همین که انقلاب به پیروزی رسید، بسیاری از سربازی ها را بخشوده و مدت سربازی بعضی از افراد به یک سال کاهش پیدا کرده بود و حسن از جمله افرادی بود که بایستی معاف می شد اما او نپذیرفت چرا که در آن زمان درگیری کردستان به اوج خود رسیده بود و او داوطلبانه جهت خدمت سربازی ثبت نام کرد و عازم منطقه کردستان شد و حتی یک روز به همراه تعدادی از بچه ها به محاصره دمکرات ها درآمده بودند که پس از درگیری های فراوان توانستند به لطف خدا از محاصره نجات پیدا کنند و تمام دو سال سربازیش را جوانمردانه به پایان رساند و بعد از آن زمان، بحث استخدام در سپاه مطرح شد و به محض برگشتن از کردستان در سپاه استخدام شد و چند روزی از استخدامش نگذشته بود که عملیات فتح المبین پیش آمد و ایشان بلافاصله به آن عملیات رفت.

ما چهار برادر سعی می کردیم در اکثر عملیات ها شرکت کنیم و هر کس ما چند برادر را همزمان در منطقه می دید سعی می کرد که حداقل یکی از ما را از منطقه دور کند، که اگر شهید شدیم همگی به یکباره به شهادت نرسیم که تمحل اش برای خانواده سخت باشد ولی ما از هدف دوستان با خبر شده بودیم و اصلا" به حرفشان گوش نمی کردیم.

من و حسن با هم بودیم تا اینکه در قرار گاه رمضان یک مأموریت برون مرزی به ایشان دادند که باید حدود یک سال داخل خاک عراق فعالیت می کرد و ما در طی این مدت هیچ گونه اطلاعی از او نداشتیم خیلی اوقات فکر می کردیم شهید یا اسیر شده است و این بی اطلاعی برای ما سخت بود. بعد از یک سال که برگشت از ایشان سئوال کردیم چرا در این مدت به ما خبر ندادی؟ گفت: موقعیتی پیش آمده بود که عرصه را بر ما تنگ کرده و راه را بر ما بسته بودند و ما به ناچار در منطقه عراق ماندیم و همانجا چندین عملیات هم انجام دادیم.

در عملیات کربلای پنج که تعدادی از دوستان به شهادت رسیده بودند حسن بسیار بی تابی می کرد خیلی عجیب شده بود، همه اش گریه می کرد به او گفتیم: چرا اینقدر گریه می کنی، اینجا منطقه است و برای خوب جنگیدن باید روحیه ی خوب داشته باشی.

گریه برای شهادت

اما او گفت: اکثر دوستانمان شهید شده اند و گریه من تنها برای این است که چرا ما توفیق شهادت را نداریم. آن زمان حسن بسیار منقلب شده بود و بعد از مدتی عاقبت به آرزوی دیرینه اش رسید.

بعد از شهادت حسن با حشمت تماس گرفتم و خبر شهادت حسن را به او دادم و گفتم که سریعا" خودش را به کرمانشاه برساند، به من گفت کجایی؟ گفتم قم، او هم سریع خودش را به ما رساند وقتی همدیگر را دیدیم یکدیگر را در آغوش کشیدیم و به آرامی گریستیم. در نهایت شهید را داخل آمبولانس گذاشته و به سمت کرمانشاه حرکت کردیم ساعت دو نیمه شب بود که به خانه رسیدیم دو حجله درب منزل گذاشته شده بود یکی عکس حسن و دیگری عکس هاشم.

یک نفر را دیدم که دور حجله ها قدم می زند و بی تاب است. پدرم بود که انتظار آمدن ما را می کشید، از ماشین پیاده شدم مرا در آغوش کشید و بسیار گریه کرد.گفتم چرا اینقدر گریه می کنید من بیشتر از این ها روی شما حساب می کردم و ادامه دادم خوشا به سعادت آنها، ما هم دنبال همین راه هستیم. شما این مسائل برایتان حل شده بود.

گفت: شما فکر می کنید که من برای برای حسن گریه می کنم، نه، حسن به هدف خودش رسیده، گریه من برای شماست که این همه با هم دوست بودید. الان چطور می خواهید دوری حسن را تحمل کنید.

انتهای پیام

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده