خاطرات " پروین مظفری" ازپرستاران دوران هشت سال دفاع مقدس؛
با یکی از مجروحین مشغول صحبت بودم که صدایی توجهم را جلب کرد : " ببخشید خواهر! شما پرستار هستید؟" به طرف صدا برگشتم. جوانی پانزده، شانزده ساله را دیدم که سر تا پایش غرق خون بود. گفتم: " بله، پرستارم." گفت: " چشمانم نمی بینه، می شه کمی به من آب بدین؟
به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ کتاب " فرشتگان سرزمین آتش " مشتمل بر خاطرات پرستاران و جانبازان استان کرمانشاه در هشت سال دفاع مقدس است که توسط بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش های دفاع مقدس جمع آوری و تدوین شده است که در این راستا به مناسبت ولادت با سعادت  حضرت زینب‌کبری (س) و روز پرستار خاطره ای بر گفته از این کتاب که از زبان" پروین مظفری" از پرستاران هشت سال دفاع مقدس گفته شده تقدیم مخاطبان ارجمند می گردد.


لب های خشک عباس


چهارم مرداد ماه 1367 بود. منافقین با پیشتیبانی هواپیماهای عراقی از راه زمین، اسلام آباد را پشت سر گذاشته و در چهار زبر ( تنگه مرصاد ) زمین گیر شده بودند. نبرد سختی درگرفته بود، تعداد مجروحین و شهدا هر لحظه افزایش می یافت. من و دیگر همکارانم در اتاق ها و راهروهای بیمارستان مرتب به مجروحین سر می زدیم و به آنان رسیدگی می کردیم. با یکی از مجروحین مشغول صحبت بودم که صدایی توجهم را جلب کرد : " ببخشید خواهر! شما پرستار هستید؟" به طرف صدا برگشتم. جوانی پانزده، شانزده ساله را دیدم که سر تا پایش غرق خون بود. گفتم: " بله، پرستارم." گفت: " چشمانم نمی بینه، می شه کمی به من آب بدین؟"

می دانستم بدون اجازه پزشک نباید به او آب بدهم. گفتم: " یک لحظه صبر کنین." بعد آرام پرونده ی پزشکی اش را برداشتم و مطالعه کردم. تشخیص؛ خونریزی داخلی. دستورات پزشک را چک کردم، نوشته شده بودVPO - یعنی از راه دهان آب و غذا دریافت نکند- آسیب به چشم ها، ریه ها، قطع پا و ... خیلی دلم گرفت، گفتم: " الان امکان آب دادن به شما نیست." گفت " به خاطر خدا! از دیروز هیچی نخورده ام، تازه مرا پیدا کرده اند، این همه خون از من رفته. سریع به سراغ پزشک رفتم و موضوع را گزارش دادم. دکتر گفت: سرم رو زیاد کنین، هموگلبین رو چک و مجروح رو برای اعزام آماده کنین. وقتی نمونه خونش را برای آزمایش گرفتم، ناخودآگاه چشمم به اسمش افتاد؛ عباس عباسی.

جوان همچنان آب می خواست. به همکاران گفتم: به محض آمدن آمبولانس به ما خبر بدهند.

پاسخ آزمایش خون رسید. نتیجه خوب بود. دیگر طاقت نیاوردم و دور از چشم همکاران گاز را خیس کردم. انگار پس از سال ها خشک سالی و عطش، سیراب شده بودم.

انتهای پیام

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده