جای خالی حمید در کلاس کاملا" پیدا بود او روز قبل همراه معلمان خود به تظاهرات رفته بود. مشت های گره کرده کوچکش را هیچ وقت فراموش نمی کنم.

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ شهید حمید سالاری فرزند عباس در14 آذر 1346 در یک خانواده مذهبی در شهرستان سنقر چشم به جهان گشود. چهره معصومانه او همیشه بشاش و متبسم بود و نگاه نافذش بر قلبها می نشست. در سن نوجوانی در انجام فرایض و دستورات الهی متعهد و کوشا و برخوردهای خوبش زبانزد دوستان و آشنایان و در مدرسه شاگردی نمونه، محبوب و با محافل مذهبی آشنا و مانوس بود.

مشت های گره کرده ی کوچک

در نمازهای جماعت و کلاس های عقیدتی و قرآنی مسجد باب الحوائج محلۀ پیره شرکت فعال و مستمری با دیگر اعضای خانواده داشت. همراه با اوج گیری نهضت اسلامی و با گسترش اعتراضات مردمی علیه نظام شاهنشاهی در برنامه های انقلابی با عشق و علاقه عجیبی شرکت و هم صدا با دیگر اقشار ملت در راهپیمایی ها و تجمعات مردمی حضور می یافت و انزجار خود را نسبت به دستگاه حکومت اعلام می نمود که در روز 15 آبان 1357 به همراه برادر و دیگر دانش آموزان با به تعطیلی کشاندن مدرسه راهنمایی کوروش و دبیرستان پهلوی سابق سنقر در راهپیمایی شرکت کرد که مورد حمله دژخیمان واقع می شود و از ناحیه سر مورد اصابت گلوله قرار گرفته که بعد از یک هفته بستری در بیمارستان طالقاتی کرمانشاه در 22 آبان 1357 به شهادت نایل آمد و برادرش نیز از ناحیه پیشانی مورد هدف مامورین قرار می گیرد و مجروح می شود.

*دست های کوچک- راوی سید محمود ناصری( معلم شهید )

همیشه وقتی که وارد کلاس می شدم اول سلام می کردم. بعد حضور و غیاب را انجام می دادم. اما آن روز کلاس حال و هوای دیگری داشت. جای خالی حمید در کلاس کاملا" پیدا بود او روز قبل همراه معلمان خود به تظاهرات رفته بود. مشت های گره کرده ی کوچکش را هیچ وقت فراموش نمی کنم.

جنایتکاران شاه که تاب و توان شنیدن شعارهای ضد شاه از زبان یک کودک یازده ساله را نداشتند او را به گلوله بستند.

اسم تک تک بچه ها را از روی دفتر خواندم به اسم حمید که رسیدم صدایم می لرزید نگاهی به جای خالیش انداختم و بعد گفتم: حمید سالاری.

صدای ناله ی بچه ها بلند شد. چشمم به نمره های حمید افتاد. دینی: 19 و 20 اخلاق: 20. سر کلاس قرآن همیشه بعد از تدریس داوطلب می شد که درس جدید را با صوت و لحنی خوش قرائت کند. صدای صوت قرآنی اش هنوز در کلاس طنین انداز بود تاب آن حال و هوا را نیاوردم از کلاس خارج شدم.

انتهای پیام

منبع: پرونده فرهنگی شهدا- اداره هنری، اسناد و انتشارات- استان کرمانشاه

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده