گفتگوی اختصاصی با فرزند شهید آیت اله محمدی عراقی؛
"طیبه محمدی عراقی" دختر شهید آیت الله بهاءالدین محمدی عراقی در گفتگو با نوید شاهد استان کرمانشاه از ناگفته های پدر گفت. توجه شما را به این گفتگوی خواندنی جلب می کنیم.

مقید به اقامه ی نماز اول وقت بودند

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛  پدر خیلی مقید به تربیت دینی ما فرزندانشان از جمله در آموزش قرآن و نیز رعایت و دقت در حجاب توسط ما دخترها بود. در رفت و آمدهای فامیلی هیچ وقت دوست نداشتند با افراد نامحرم  یک جا بنشینیم و غذا بخوریم. همیشه اتاق آقایان با اتاق خانم ها جدا بود و خیلی به برنامه‌های دینی خانواده مقید بودند...

آنچه خواندید شمه ای از صحبت های "طیبه محمدی عراقی" دختر شهید حاج آقا بهاءالدین محمدی عراقی است. ادامه این گفتگو تقدیم مخاطبان می گردد:

برای ما بگویید متولد چه سالی هستید و همچنین از نخستین روزهایی که پدرتان را شناختید و به یاد می آورید.

بسم رب الشهدا و الصدیقین و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون. از شهدا و شهیدگفتن مسئولیت سنگینی است. آدم از عهده این مسئولیت بر نمی آید؛ مخصوصاً کسی مثل من. بعد از گذشت سی سال از شهادت ابوی هم دیگر حافظه ام قدرت ندارد 38 سال است.عرض کنم که بنده متولد ۱۳۲۹ در کنگاور هستم ولی در شهر مقدس قم زندگی می‌کردیم. پدر من دارای صفات با ارزش و زیبایی بودند. هرچه یادم است مربوط به عنوان کودکی ام است و از زمانی که بزرگتر شدم چیز زیادی یادم نمانده است.

شما بعد از ازدواج به شهر همدان آمدید؟

خیر ما تازه ۱۰ سال است به همدان آمده ایم و پیش از آن هم بودیم. در واقع بین قم و اصفهان بودیم. پدرم هم بنا بر وظایفشان کرمانشاه آمدند و آنجا زندگی می کردند، به این ترتیب معمولاً از همدیگر دور بودیم، ولی از همان اوان کودکی که با ایشان بودیم، از صفات زیبای پدرم چیزهایی در نظرم است. ایشان عاشق نماز، عبادت، دعا و راز و نیاز با خدا ایشان بودند. عاشق نماز جماعتها، درس ها و اساتید شان به خصوص عاشق استاد بزرگواری چون حضرت امام خمینی بودند که آن موقع امام رحمة الله علیه در قم معروف به "حاج آقا" بودند آن موقع که پدرم از شاگردان امام بودند، علمای دیگری از بین مراجع و مجتهدین هم در قم بودند که همه با اسم های شان معروف بودن ولی حضرت امام خمینی در حوزه علمیه قم و حاج آقا معروف بودند.

وقتی می گفتند "حاج آقا "دیگر همه می دانستند که منظور، همان حضرت امام هستند. پدرم عاشق امام بودند ولی چون خیلی بی ریا و مخلص بودند، اصلاً دوست نداشتند که خودشان مطرح شوند. خیلی به درسشان علاقه داشتند، خیلی مواظب وقتشان بودند که اوقاتشان تلخ نشود. خیلی مقید بودند که سر ساعت در درسشان حاضر بشوند. حتی یادم است که گاهی اوقات که پدرشان یعنی پدر بزرگم مرحوم حاج آقا بزرگ، تشریف می آوردند به قم و ما سعادت این را داشتیم که در خدمت و حضور ایشان باشیم، اکثر علما و فضلای حوزه علمیه قم به دیدن ایشان می آمدند و با این که اتاق پر از جمعیت بود ولی پدرم سر ساعت، برای شرکت در درسشان تشریف می بردند بیرون.

گاهی مادرم به ایشان اعتراض داشتند که الان مهمانانی در منزل هستند که به دیدن پدرتان آمده اند، پدرم می‌گفتند من آمدم قم درس بخوانم. آنقدر به درسشان مقید بودند که آن که بچه بودم، هیچ وقت یادم نمی آید که شبها با پدرم شام بخوریم، چون پدر تا دیر وقت مشغول مطالعه بودند و همیشه هم قبل از شام باید مطالعه شان را انجام می‌دادند. ما هیچ وقت نمی دیدیم و نمی دانستیم که پدر کی شام می خورند، کی می‌خوابند و هیچوقت نماز خواندن پدرمان را در منزل ندیدیم، چون خیلی مقید به اقامه نماز جماعت بودند. تا آن سالی که شاه ملعون امام خمینی را دستگیر کرد و سال 1342،1343 بود که بنا به اعتراض تمام علما، نماز جماعت های شهر مقدس قم را تعطیل کردند، پدرم به ناچار در منزل نماز می خواندند و ما پشت سر ایشان صف نماز جماعت- را هر چند کوچک- تشکیل می دادیم. پدر خیلی مقید به تربیت دینی ما فرزندانشان از جمله در آموزش قرآن و نیز رعایت و دقت در حجاب توسط ما دخترها بودند. در رفت و آمد های فامیل هیچ وقت دوست نداشتند با افراد نامحرم منتسب، یک جا بنشینیم غذا بخوریم. همیشه اتاق آقایان با اتاق خانم ها جدا بود. خیلی به برنامه‌های دینی خانواده خانواده مقید بودند. خیلی دوست داشتند همه بچه ها و داماد هایشان طلبه باشند. به طلبگی خیلی علاقه داشتند خیلی ساده زیست بودند از تجملات و تشریفات به دور بودند. سالی چندین مرتبه به زیارت حضرت امام رضا (علیه السلام) در مشهد می شدند هر از گاهی به مکه مکرمه و کربلای معلی و عتبات عالیات نیز مشرف می شدند.

مقید به اقامه ی نماز اول وقت بود


از مبارزات شهید بگویید.

پدر طوری رفتار می کردند که نزدیک ترین کسانشان هم آن طور که باید و شاید متوجه کارهایشان نمی‌شدند مثلا" از زمان حضرت آیت الله العظمی بروجردی- خدا رحمتشان کند که من آن سال ها شاید هشت، نه،ساله بودم یادم است که پدرم شیفته آقای بروجردی بودند و بعد هم جزء حضرت امام شدند ولی آن طور که مثلا" ظاهر سازی کنند که همگان جزئیات این علاقه و همراهی را بفهمند؛ به نظر من اینگونه نبودند.

می رسیم با آنجایی که پدر بنا به خواسته تعدادی از علمای اعلام تشریف آوردند کرمانشاه، بخاطر دارید چه سالی بود؟ آن زمان آیا شما ازدواج کرده بودید؟

من سال ۱۳۴۶ ازدواج کرده بود. و شاید سال ۴۷- ۴۸ بود که به کرمانشاه مهاجرت کردند.

در آن سال ها چه اتفاقاتی افتاد؟

از قم تشریف آوردند کرمانشاه و دیگر آنجا در حوزه علمیه کرمانشاه تدریس داشتند فعالیت های زیادی داشتند ولی ما دیگر خیلی در جریان برنامه ها و کارهایشان نبودیم، چون ما قم و ایشان کرمانشاه بودند.

پدر شما در سال های مبارزه تا ۲۲ بهمن 1357 زندانی هم شدند؟

بله- آن سالها برادرم زندانی بودند و بعد از سه سال وقتی میخواستند آزاد شوند، تازه پدرم را دستگیر کرده بودند.

در واقع دارید از نزدیکی های پیروزی انقلاب اسلامی سخن می‌گوید که برادرتان حاج آقا محمود می‌خواستند آزاد بشوند؟

بله من آن سال بار دار بودم و خانواده می‌خواستند موضوع را از من پنهان کنند. اتفاقا در جمعی بودیم و کسانی بودند که نمی دانستند من اطلاع ندارم وقتی گفتند من خیلی شوکه شدم گفتم این همه پدر رفتن برای ملاقات اخوی و آمدند و دوست داشتند ایشان آزاد باشند حالا که ایشان آزاد می‌شوند پدرم زندان هستند.

گویا بعدها خوشبختانه هردو باهم آزاد شدند .یعنی در نقطه ا‌ی، زندانی شدن  پدر و برادر به هم وصل شد.

بله- تقریباً چون مصادف شد با پیروزی انقلاب و ناگهان درهای زندان ها همگی باز شد.

ازسال های بعد از انقلاب شهید عزیز چه خاطراتی دارید؟

بعد از انقلاب هم ایشان مشغله های متعددی داشتند از جمله اینکه در کرمانشاه مسئول بنیاد و حاکم شرع دادگاه انقلاب بودند.


مقید به اقامه ی نماز اول وقت بود

ریاست بنیاد شهید استان بودند؟

دقیقا نمی دانم ولی یادم است که مسئولیتی دربنیاد شهید داشتند.

مادر شما چه سالی به رحمت خدا رفتند؟

12 سال است که ایشان فوت کردند.

خدا رحمتشان کند یعنی سال ۱۳۸۶ برای ما تعریف کنید که مادرتان از شهید چگونه سخن می گفتند؟

نگاه مادرم به پدر هم تقریبا نزدیک به همین دیدگاه بود که شمه ای از آن را برایتان گفتم مادر هاجر خانم نورالحاجیه ساری اصلانی بودند . ساری اصلان به زبان ترکی یعنی شیر زرد این طور که برای ما تعریف می‌کردند جدشان یک وقتی در شکار با یک پلنگ روبه‌رو شده و یک تنه پلنگ را از پا درآورده بودند نمی‌دانم ناصرالدین شاه یا یکی از این پادشاها این لقب را به ایشان داده بود چرا که فقط شیر زرد است که می تواند پلنگ را از پای درآورد و به ایشان لقب ساری اصلان داده بودند.

بیشتر بر چه نکاتی از زندگی و شخصیت شهید عزیزمان تاکید می‌کردند؟

مادرم جنبه هایی از تقیدات پدر را می گفتند و از اینکه ایشان بسیار مغایرت به اقامه نماز ها در اول وقت بودند آنها آن هم به جماعت. از اخلاقیات شان می گفتند و اینکه پدر بسیار با محبت و مهربان بودند قشن و بدخو نبودند. خوش اخلاق بودند و خیلی به عبادتشان مقید بودند.

کلا پدر عزیز شما نسبت به فرزندان و همسرشان چگونه مرد خانواده ای بودند؟

خیلی به فرزندانشان علاقه داشتند. بسیار خانواده دوست بودند دوست داشتم فرزندانشان اهل دین و تدین باشند دوست داشتن طلبه شوند درس حوزه بخوانند و در راه دین گام بردارند .

از شهادت پدر بگویید.

آن سال داشتیم از اصفهان بر می گشتم شنیدیم که کرمانشاه را بمباران کردند اتفاقاً در منزلمان تلفن نداشتیم رفتیم رفتم از جایی تلفن زدم به پدرم، پدرم در منزل تنها بودن بچه ها را فرستاده بودن جایی که امن باشد یادم است در آن تلفن آخری پدرم دوست داشتند خیلی زیاد صحبت کند همش می گفتند که مرا تهدید به شهادت کردند و من دیگر شهید می‌شوم اما چون آن خط تلفن مال خودمان نبود بنده نمی خواستم زیاد صحبت کنم و معطل کنم.

چون که شما مهمان بودید و نمی خواستید هزینه اش زیاد نشود؟

نه فقط به خاطر هزینه، بلکه کلا" همیشه رعایت می‌کردم. آن روز پدرم دوست نداشتند گوشی را زمین بگذارند این آخرین صحبت ما بود. آخرین دیدارمان هم ۴۰ روز قبل بود که به مناسبت شهادت شهید محمد تقی محمدی عراقی پسرعمویشان حاج آقا مجتبی و نجات آقای هاشمی سنجابی آمده بودند.

شهید هاشمی سنجابی از شهدای حادثه هفتم تیر نماینده کجا بودند؟

نماینده اراک در مجلس شورای اسلامی.

شهادت هر دوی این عزیزان هم زمان بود؟

تقریباً بله- روز آخر ماه شعبان بود که پدر آمدند در منزل قم و ما را دیدند هرچه اصرار کردیم گفتند من امروز باید بروم کرمانشاه. می‌گفتند چون امشب شب اول ماه رمضان است. برای گرفتن روزه حتما باید کرمانشاه باشم و تقریباً چهل روز از آن دیدار گذشته بود که خبر شهادتشان را دادند.

شما چگونه با خبر شدید؟

ساعت ۶ یا ۷ صبح فردای حادثه بود که از اخبار رادیو خبر شهادت پدرم را شنیدم.

در واقع مانند فرزندان بسیاری از رجال انقلاب و نظام گویا منتظر شنیدن این خبر تلخ هم بودید ، چون در کوران اتفاقات فراوان سال 1360و بعد از شهادت ۷۲ تن بود که منافقین داشتند یکی یکی بزرگان ما را می زدند.

بله- ولی راستش باز هم باورمان نمی‌شد باورش سخت بود حکایت فراق هر چند هم تا آمادگی داشته باشی همیشه نا گفتنی است فقط یادم است که من با بچه ها درخانه بودم همسرم حاج آقای موسوی نیز دادگاه بودند و ناراحت بودم تا اینکه رفتم خانه مادر و با خواهرم رفتیم منزل حاج آقا عمو و پدر شهید محمد تقی محمدی عراقی و همه فامیل یک دستگاه مینی بوس گرفتند برای آمدن به کنگاور ولی ما را زودتر باید با اتومبیل سواری فرستادند که به کنگاور برسیم. ما دوست داشتیم پیکر شهید را ببریم قم تا لااقل آنجا بیشتر سر مزار شان برویم.

شما  آن موقع مقیم قم بودید؟

بله- ما قم می نشستیم پدرم مقبره خانوادگی داشتند از جدشان که در کنگاور دفن بود. در شهر پدری ما را بردند مقبره را دیدیم حتی قبر را هم آماده کرده بودند. گفتند ما به هیچ عنوان نمی گذاریم پدرم را اینجا دفن کنید باید ایشان را ببریم شنیده بودم که خودشان هم وصیت کرده بودند که باید پیکر مرا به قم ببرید. هنوز پیکر پدر از کرمانشاه به کنگاور نیامده بود بین راه بود که ما با همان سواری رفتیم و رسیدیم به آمبولانس و رفتیم پیش پدرم.

پیکر شهید را هم دیدید؟

تا وقتی که پیکر آنجا بود نه. اما در داخل آمبولانس توانستیم روی بهشتی پدرمان را ببینیم در واقع تشییع پیکر ساعاتی طولانی طول کشیده بود تا اینکه وقتی پیکر پاکش به شهر صحنه رسید دیگر ما نیز به آنجا رسیده بودیم. البته ازصحنه تا کنگاور راهی نیست ولی از بس که جمعیت زیاد بود و همه مردم آمده بودند کار به درازا کشید. بنده خواهرم را برداشتم و دوتایی رفتیم داخل آمبولانس پیش پدر. ما مشغول راز و نیاز با روح ملکوتی پدر بودیم و گریه و زاری می‌کردیم و جمعیت پرشماری هم در خیابانها بودند حتی می‌گفتند دوربین‌های بنیاد شهید از فرط فشار جمعیت خراب شده و نتوانستد آنطور که باید و شاید فیلم برداری کنند. شب بود که رسیدیم کنگاور 
می خواستند پدرم را به سردخانه ببرند گفتیم قدیم ها که سردخانه نبود پیکر را در منزل می‌گذاشتند و خانواده تا صبح دورش بودند قرآن خواندند نماز می خواندند فکر کنید الان هم آن موقع است البته هوا گرم ومرداد ماه بود.گفتند که چون پیکر تیر خورده است ممکن است خونریزی کند و باید در سردخانه باشد.

پیکر را به سردخانه بردند ولی ما صبح زود با خواهرم رفتیم به سردخانه بیمارستان که لااقل پیکر را ببینیم وقتی روی پدر را باز کردند که ما ببینیم دیدند که کفن خونی شده‌ آن آقایانی که آنجا بودند به ما گفتند که شما بفرمایید مثل اینکه دوباره باید پدر را تطهیر و کفن را عوض کنند. فقط روی شهید را باز کردند و صورت و گردن پدر را دیدیم.

دوست دارید این مصاحبه چگونه تمام شود؟

اولاً از روح پاک ایشان می‌خواهم که همه ما را دعا کند. اول برای فرج امام زمان(عج) دعا کنند برای اصلاح وضعیت مملکت مان، برای طول عمر رهبرمان، برای تمام جوان‌ها، مردم، ایرانی‌ها که بتوانند به وظایفشان عمل کنند. راه شهیدان را طی کنند و در نهایت اینکه شهدا از ما راضی و خشنود باشند.

انتهای پیام



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده