گفتگوی اختصاصی با همسر خلبان شهید "حسن دهنو"؛
ازدحام جمعیت مهر تاییدی زد بر تمام تفکراتی که از دیشب در ذهنم شکل گرفته بود. تا یکشنبه منتظر پیکر حسن ماندیم. پیکری که فقط خاکستر بود و هیچ شباهتی به حسن زیباروی من نداشت؛ هواپیمایش را منفجر کرده بودند و حسنم سوخته بود ،با او خداحافظی کردم و عزیزترینم را برای همیشه به گلزار شهدای کنگاور سپردم.

با یک مشت خاکستر خداحافظی کردم

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه ؛ شهید «حسن دهنو » در بیستمین روز از شهریور ۱۳۵۶ در شهرستان «کنگاور» از توابع استان کرمانشاه متولد شد. ششمین فرزند خانواده بود. نام او را به دلیل آنکه در روز ولادت امام حسن (ع) متولد شد، حسن گذاشتند. وی پس از اخذ دیپلم هم‌زمان در کنکور و آزمون خلبانی شرکت کرد و در رشته دبیری و هم‌چنین خلبانی پذیرفته شد؛ اما در نهایت رشته خلبانی را برای تحصیل در دانشگاه امام حسین (ع) انتخاب کرد. حسن پس از گذراندن دو ترم زبان انگلیسی وارد دانشکده پرواز اصفهان و نهایتا موفق به دریافت مدرک کارشناسی هوانوردی هواپیمای جنگی شکاری شد.

در ادامه شما را به گفتگویی صمیمی با " اکرم نجاتی"  همسر شهید «حسن دهنو» دعوت می کنیم:

برای شروع  از نحوه آشنایی تان با شهید بگویید.

حسن پسردایی مادر من بود. هرچند که نسبت خانوادگی داشتیم، اما دو سه مرتبه بیش‌تر هم‌دیگر را ندیده بودیم. او اولین مرتبه زمانی‌که دانش آموز سال آخر دبیرستان بود، موضوع خواستگاری را با مادرش مطرح کرد؛ اما شرایط ایجاب می کرد، کمی صبر کند. در دید و بازدید‌های نوروز ۱۳۷۹ خواستگاری رسمی صورت گرفت و چهار ماه بعد درحالی‌که هر دو دانشجو بودیم، عقد و پس از اتمام دوره تحصیل، بهمن ۱۳۸۱ رسما زندگی مشترک خود را در شهر شیراز آغاز کردیم.

چه ویژگی‌های مثبتی در شهید دیدید که باعث شد پیشنهاد ازدواج‌شان را قبول کنید؟

اخلاق خوب حسن زبانزد همگان بود. علاوه بر اخلاق، ظاهر زیبا و آینده شغلی مطمئن وی سبب شد با اطمینان او را انتخاب کنم. هر چند روز‌های بسیاری را دور از یک‌دیگر سپری کردیم؛ اما زندگی شیرینی را داشتیم. حاصل شش سال زندگی مشترک ما، عسل دختر شیرین‌مان است که پدرش نام او را انتخاب کرد و اردیبهشت سال ۱۳۸۵ متولد شد.

با یک مشت خاکستر خداحافظی کردم

بارزترین خصوصیات اخلاقی شهید چه بود؟

چهره همیشه خندان حسن، اراده و پشتکار و رفتار‌های عاقلانه او بارزترین خصوصیات اخلاقی‌اش محسوب می‌شد. همچنین صبر حسن، احترام ویژه او نسبت به بزرگ‌تر‌ها و به خصوص والدین خود، شجاعت و وظیفه شناسی‌اش هنوز زبانزد است. او به انجام واجبات تاکید می‌کرد و مقید به رعایت حلال و حرام بود.

از خاطرات زندگی مشترکتان بگویید.

ولادت عسل از شرین ترین خاطراتم با شهید بود. آن روز‌ها ما در شیراز و خانواده‌هایمان در کرمانشاه و تهران زندگی می‌کردند. به همین علت حسن از سرکار که می‌آمد، به آشپزخانه می‌رفت و مشغول آشپزی می‌شد. او هم‌چون یک پرستار با مهربانی، تمام مدت بارداری از من مراقبت می‌کرد. روز تولد عسل نیز همراه یک دسته گل و جعبه شیرینی بزرگ وارد بیمارستان شد. حسن معتقد بود، باید خوشحالی خود را به همه منتقل کند. به نحوی‌که هرکس در بیمارستان بود، می‌پرسید «این آقا همسر کدام خانم خوشبختی است که این‌قدر خوشحال است؟!» از تمام لحظات نیز فیلم‌برداری کرد. هر چندکه تصویر خودش داخل فیلم نیست؛ اما صدای حسن در فیلم‌ حالا قشنگ‌ترین یادگاری برای دخترمان عسل است.

شهید به کدام‌یک از اهل بیت (ع) ارادت داشتند؟

به امام حسین (ع) ارادت ویژه‌ای داشت و در ایام محرم مداح هیات بود.

با یک مشت خاکستر خداحافظی کردم

به کربلا هم مشرف شدند؟

نه متاسفانه. آن روز‌ها مقدمات سفر کربلا مثل امروز به راحتی فراهم نمی‌شد. سال ۱۳۸۲ برای زیارت خانه خدا دعوت شده بود؛ اما قبول نکرد و گفت با همسرم می‌روم. اما روزی‌مان نشد که با یک‌دیگر برویم و پس از شهادت حسن تنها به سفر حج رفتم.

از سختی‌های حرفه شان اطلاع داشتید؟

حسن جزو نیرو‌های اطلاعات پرواز بود و هرروز دوره پرواز داشت. او برای شناسایی ناو‌های آمریکایی بار‌ها به بندرعباس رفت؛ اما برای آن‌که من نگران نشوم از خطرات کاری خود حرفی نمی‌زد و تنها به گفتن این جمله که «برای شناسایی موقعیت ناو‌های آمریکایی به منطقه  می رویم» بسنده می‌کرد. پس از شهادت حسن متوجه شدم، او در کارنامه اعمال خود، درخشش در ماموریت‌های خطرناکی را دارد.

با یک مشت خاکستر خداحافظی کردم

شما در این ماموریت‌ها همراهی‌شان نمی‌کردید؟

یک مرتبه پیش از تولد عسل همراه حسن به بندرعباس رفتم. با این‌که فصل پاییز بود؛ اما گرما و رطوبت هوا سبب شد نتوانم از هتل خارج شوم. در این سفر تازه متوجه شدم که حسن در ماموریت‌های تابستانی خود چه شرایط سختی در کابین کوچک پرواز دارد.

چیزی هم از شهادت به شما می گفت؟

با روحیه من آشنا بود، به همین دلیل صحبتی در این باره نمی‌کرد. پس از شهادت زمانی‌که به صحبت‌های آخرین تماسمان فکر می‌کنم، می‌بینم حسن آماده شهادت بود او چندین مرتبه نیز غیر مستقیم بیان کرده بود؛ اما من متوجه نشده بودم. چرا که آن روز‌ها فکر می‌کردم، باب شهادت بسته شده است.

از اولین روز‌های تابستان 87 و آخرین ماموریت شهید بگویید.

حسن زمانی‌که می‌خواست برود، لباس فرم قدیمی خود را به تن کرد. ساعت مخصوص پرواز و برخی دیگر از وسایلی که همیشه همراهش بود را نیز در منزل گذاشت. همان یادگاری‌هایی که اکنون در گوشه‌ای از اتاق خودنمایی می‌کنند.

آخرین تماس‌مان متفاوت با همیشه بود. هیچ‌گاه صحبت‌های‌مان طولانی نمی‌شد. اما آخرین مرتبه احساسی درونی مانع شد که خداحافظی کنیم. حتی حسن می‌خواست با عسل صحبت کند و از این تصمیم او تعجب کردم؛ چراکه شنیدن صدای حسن باعث بی‌قراری عسل می‌شد. او پرسید، «چه کار می‌کنید؟» پاسخ دادم: «مشغول خیاطی هستم تا وقتی از ماموریت برگشتی، لباسی که دوختم را ببینی» حسن گفت: «فکر می‌کنی اگر من نباشم، می‌توانی همه امور زندگی را انجام بدهی؟» تعجب کردم. متوجه نگرانی‌ام شد؛ اما مثل همیشه گفت «نگران نباش، خطری تهدیدمان نمی‌کند، فقط می‌خواهیم آن‌ها را بترسانیم.» سپس ادامه داد: «امشب به مناسبت ولادت حضرت زهرا (س) به یاد شما، با دوستان شیرینی و سپس جشن کوچکی گرفتیم.» به یاد حرف‌های پیش از ماموریتش افتادم که می‌گفت، «چه هدیه‌ای دوست داری به مناسبت روز زن برایت بگیرم؟» و من گفتم: «ساعت!» در یکی از ماموریت‌های خارجی، حسن ساعتی برایم خریده بود که به دستم بزرگ بود و هیچ‌گاه از آن استفاده نکردم. به همین دلیل گفت: « یک روز با هم به بازار برویم تا منطبق با سلیقه خودت ساعت بخریم» اما زمان ماموریت او این اجازه را به ما نداد. پس از شهادت دوستانش نقل می‌کردند که «حسن چندین مرتبه به بازار رفته تا ساعت بگیرد؛ اما نگرفته تا فقط انتخاب خودم را تهیه کند.»

با یک مشت خاکستر خداحافظی کردم

ایشان چه روزی و چطور به شهادت رسید؟

تیرماه، همیشه برای من متفاوت بود. در همین ماه متولد شدم و ازدواج کرده بودم؛ اما نمی‌دانستم در همین ماه نیز برای همیشه از حسنم جدا می‌شوم. او برای مبارزه با پژاک به «ارومیه» رفته بود که هنگام اذان مغرب پنج شنبه ۶ تیر ۱۳۸۷ هواپیمای آن‌ها را نشانه گرفتند و به همراه کمک خلبان هر دو به شهادت رسیدند.

با یک مشت خاکستر خداحافظی کردم

چه کسی خبر شهادتش را به شما داد؟

هرچه روز جمعه شماره تلفن حسن را می‌گرفتم، خاموش بود. اضطراب تمام وجودم را گرفته بود. عسل دو ساله‌ام را در آغوش گرفتم و به منزل یکی از همکاران حسن که با هم به ماموریت رفته بودند، رفتم. از همسرش پرسیدم: «از همسرت خبر داری؟» به داخل منزل رفت تا با همسرش تماس بگیرد. هرچه منتظر شدم، برنگشت. او از واقعیت مطلع شد؛ اما نمی‌دانست چطور به من بگوید. بی خبر از همه اتفاقات با عسل به خانه برگشتیم. ساعتی بعد روحانی شهرک آمد و جویای حال حسن شد. گفتم:«به ماموریت رفته است» پرسید: «چه کسی از اقوام شما در شیراز زندگی می‌کند؟» گفتم:«خواهر همسرم.» شماره‌شان را گرفت. کمی بعد خواهر حسن تماس گرفت و گفت:«داریم به منزل‌تان می‌آییم» با این‌که منزل‌مان به یکدیگر نزدیک بود؛ اما زمان زیادی سپری شد تا برسند. چشمانش قرمز بود. گفت: «لباس‌هایت را جمع کن. باید به کرمانشاه برویم. حال پدرم خوب نیست» گفتم: «حسن یکی دو روز دیگر برمی‌گردد. صبر می‌کنم تا با حسن بیایم» گفت:«نه حسن خودش تماس گرفته و گفته دنبال شما بیایم» قبول نکردم. عصبانی شد و گفت: «واقعیت مطلب دیگری است. حسن تصادف کرده و پاهایش شکسته. باید برویم» نتوانستم بایستم. گویا کسی به من الهام می‌کرد که اتفاق بدی برای حسن افتاده است. درحال خودم نبودم. بی آن‌که بخواهم تمام لباس‌هایی که جمع کردم، مشکی شدند. حتی ناخودآگاه عکس حسن را برداشتم و در چمدان گذاشتم. روز بعد همان عکس، برای مراسم استفاده شد.

آن شب تمام راه را بیدار مانده و به جاده خیره بودم. تمام خاطرات شش سال زندگی مشترک‌مان را مرور می‌کردم. کسی به من خبر شهادت حسن را نداده بود؛ اما نیرویی درونی تکرار می‌کرد، دیگر حسنت را نمی‌بینی. حالا اکرم ۲۷ ساله هم باید مادر عسل باشد و هم پدر او.

نزدیک ظهر به کنگاور رسیدیم ، ازدحام جمعیت مهر تایید بر تمام تفکراتی که از دیشب در ذهنم شکل گرفته بود زد. تا یکشنبه منتظر پیکر حسن ماندیم. پیکری که فقط خاکستر بود و هیچ شباهتی به حسن زیباروی من نداشت؛ چراکه هواپیمای‌شان را منفجر کرده بودند و حسنم سوخته بود. او برای همیشه در گلزار شهدای کنگاور آرام گرفت.


با یک مشت خاکستر خداحافظی کردم

آیا هنوز هم حضور شهید را در زندگی تان حس می‌کنید؟

بله، نه تنها من بلکه عسل هم حضور پدر را احساس می‌کند. گمان می‌کردم، دو سال زمان بسیار کوتاهی است برای آن‌که عسل با پدر ارتباط برقرار کند؛ اما اکنون واقعیت تصور دیگری را رقم زده است. مدتی پیش عسل با مدرسه به اردو مشهد رفت. می‌گفت، «مامان من مشهدم را از بابا گرفتم. به او گفتم: بابا من به این سفر احتیاج دارم و بابا مقدمات سفرم را مهیا کرد»

سال ۱۳۹۳ مشکلی رخ داد که بسیار اذیتم کرد. مستاصل بودم. دو رکعت نماز خواندم و با گریه به حسن گفتم«تا وقتی شما بودی ما راحت بودیم. اما اکنون که نیستی وضعیت‌مان را ببین! چطور اجازه می‌دهی ما را اذیت کنند؟ حسن کجایی؟» یک روز بعد همان فردی که من را به دردسر انداخته بود، تماس گرفت و گفت:« عذاب وجدان آرامش زندگی‌ام را گرفته. مشکل‌تان حل می شود.»

خالاصه ، سرتاسر زندگی ما سرشار از اتفاقات این چنینی است که با توسل به شهید، مشکل‌مان حل شده است. لمس حضور خدا و شهید در زندگی خانواده شهدا فقط می‌تواند معجزه الهی باشد.

در خاتمه چه پیامی برای خوانندگان دارید؟

ما خانواده‌های شهدا هرروز با خاطرات شهیدان‌مان زندگی می‌کنیم. تنها با یاری پروردگار و شهداست که می‌توانیم روحیه خود را حفظ و باور کنیم، همان‌طور که آن‌ها باعث افتخار ما شدند، ما نیز باید باعث افتخارشان بشویم . ناراحتی ما ناراحت‌شان می‌کند و باید قوی باشیم . شاید مسیر زندگی‌مان پس از شهادت دو مسیر متفاوت باشد، اما هم‌چنان هدف‌مان یکی است. او با رفتن خود را ثابت کرد و ما ان‌شاءالله با ماندن. ما باید هم‌چون حضرت زینب (س) به زندگی ادامه داده و استقامت کنیم. چرا که مسیر زندگی را خودمان بدون هیچ‌گونه اجباری انتخاب کردیم. گاهی عسل می‌گوید«بابا می‌توانست نرود!»، اما پاسخ می‌دهم: «دخترم هرکسی به گونه‌ای امتحان می‌شود و آزمایش ما این‌گونه بود. همیشه باید راضی به رضای خدا باشیم.»

انتهای پیام


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده