در سالروز شهادت شهید؛
مادر شهید فریبرز عبدالملکی بعد از 33 سال از شهادت فرزندش می گوید: فرزندم بعد از مدت ها به خوابم می آید و مراقب من است.


مادر شهید فریبرز کریمی: شهید همیشه در خواب مراقب من است

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ شهيد فريبرز عبدالملکي در سال 1348 در کرمانشاه ديده به جهان گشود و دوران کودکي را در آغوش گرم خانواده اي مومن و مذهبي و معتقد به جمهوري اسلامي ايران و ولايت فقيه گذراند. دوران تحصيل را تا اول دبيرستان پشت سرگذاشت و داوطلبانه وارد بسيج سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شد.سرانجام در تاريخ 27 خرداد 1365 در منطقه سرپل ذهاب به درجه رفيع شهادت نائل آمد.

در این راستا و به مناسبت سالروز شهادت شهید فریبرز عبدالملکی گفتگویی کوتاه با فخرالتاج عبدالملکی مادر شهید با محوریت بیان خاطرات انجام داده ایم که در ادامه به مخاطبین ارجمند تقدیم می گردد.


مادر شهید فریبرز کریمی: شهید همیشه در خواب مراقب من است

شهید دومین فرزند من بود، از زمانی که به یاد دارم فرزندم به همنوعان خود بسیار کمک می کرد. زمانی که مدرسه می رفت پدرش سال به سال به او پول می داد که لباس بگیرد اما سه سال تمام با یک بلوز و شلوار مدرسه می رفت و می گفت مامان پول لباسم را از بابا برایم بگیر که بعدها متوجه شدیم پول لباس هایش را به کسانی که توانایی مالی نداشتند می داد.

فریبرز، زمانی که 16 ساله شد گفت مادر از پدر برایم رضایت نامه بگیر می خواهم به جبهه بروم من هم با پدرش موضوع را در میان گذاشتم اما پدرش گفت رضایت ندارم و اجازه نمی دهم برود. تا اینکه دو روز بعد گفت مادر ساکم را ببند من می خواهم بروم گفتم چطور می خواهی بروی پدرت اجازه نمی دهد لبخندی زد و گفت خبر نداری؟ مگر تو مادرم نیستی؟ من امروز 17 ساله شدم و می توانم بدون اجازه ی شما بروم و از پدرش خداحافظی کرد و رفت.

همین که او به مسجد محل می رود تا به جبهه اعزام شود حدود سه ساعت با پدرش خلوت می کند من هم از این موضوع اطلاع نداشتم یکی از آشنایانمان گفت چرا روز بدرقه فریبرز نیامدی پدرش آمده بود که من متعجب شدم چون از این موضوع اطلاعی نداشتم.

*خواب شهید به روایت مادر

نگرانی شهید در خواب برای مادر

یک روز بسیار دلتنگش بودم به دخترم گفتم یک ساعت می خوابم بعد من را بیدار کن می خواهم به مزار فریبرز بروم چشمانم را روی هم گذاشتم دیدم مزار شهدام و دارم می روم به یکباره شهید دستم را گرفت گفت کجا میروی حاج خانم گفتم سر مزار فریبرز می روم گفت مادر منم فریبرز کجا میروی اینجام نرو دلم نمی آید دنبالم بگردی خسته می شوی یکدفعه از خواب پریدم و با صدای بلند صدا می زدم فریبرز ! دخترم گفت مادر برای چه داد می زنی فریبرز نیست شهید شده!

خواندن نماز به کمک شهید در خواب و رفتنم به مکه

زمانی که فریبرز شهید شد من بر اثر گریه زیاد چشمانم دیدش کم شده بود مجبور شدم که چشمانم را عمل کنم و دکتر برایم تجویز کرده بود که می بایست زمان طولانی دمر بخوابم این موضوع همزمان شده بود با رفتنم به مکه که دکتر رفتن به مکه را مطلقاً ممنوع کرده و می گفت نمی توانی وسیله جابه جا کنی و نمی شود بروی.یک روز به همان حالتی که دکتر گفته بود خواب بودم که شهید به خوابم آمد و گفت: حاج خانم چرا اینجا نشستی پاشو باید نمازت را بخوانی گفتم نمی توانم گفت تو هیچوقت اینطور نبودی دستم را گرفتو بلندم کرد و مرا برد، یک کویر بود فقط منو و فریبرز مرا نزدیک چشمه ای برد گفت مادر وضو بگیر گفتم مادر نمی شود، آستین لباسم بالا نمی رود و نامحرم اینجا هست در حالیکه که کسی نبود کت اش را درآورد و جلو من گرفت تا وضو بگیرم بلند شدم و نزدیک یک چادر شدیم که گفت یا الله برادران اگر کسی اینجا هست بیرون بیاد حاج خانم می خواهد نماز بخواند که پدرش بیرون آمد و من داخل چادر شدم از خواب پریدم طوری که نشسته بودم خوابم را برای دخترم تعریف کردم که به اصرار دخترم با صحبت پزشک معالجم راهی مکه شدم.

یک بار هم با کاروانی که مکه رفته بودم تنهایی به هتل برگشتم که کلید نداشتم در فکر بودم که باید تا بعداز ظهر پشت در باشم و نماز نخواندم در این فکر بودم که فریبرز جلو چشمم ظاهر شد و گفت حاج خانم نگران نباش گفتم نه عزیزم تو هم اینجایی که یک خانم گفت حاج خانم با کی صحبت می کنی گفتم با خودم.

انتهای پیام

مصاحبه از: شهرزاد سهیلی


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده