خاطره ای شنیدنی از همرزم شهید علیمراد بساطی؛
لبخند از لبش دور نمی شد. آرام بود اما بی قراری عجیبی در تمام حرکاتش پیدا بود. گفتم: علی امروز یه جور دیگه ای؟ گفت: میدانی چیه، من توی عملیات بعدی شهید می شوم. این را به همسرم هم گفته‌ام.

من در عملیات بعدی شهید می شوم

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ شهید علیمراد بساطی درتاریخ پنجم خرداد 1333 در روستای وحدت از توابع شهرستان اسلام آبادغرب در خانواده ای مذهبی چشم به دنیا گشود.

وی از همان بچگی فردی خوش اخلاق، متین و با اراده بود و تحصیلات ابتدایی خود را در روستای حسن آباد گذراند. به علت نبود امکانات مالی و نبود مدارس بالاتر در آن زمان نتوانست به تحصیلات خود ادامه دهد.

وی فردی خداشناس بود و مجبور شد برای خرج خانواده اش شروع به کار کشاورزی و دام پروری بپردازد . دوران جوانی خود را در آن زمان طی می کرد در حالی که هر لحظه به دیانت امام و مسائل سیاسی روز نزدیک تر می شد و همیشه برای کسب اخبار به شهر کرمانشاه و شهرهای اطراف سفر می کرد و در محافل ضد رژیم شاه و پخش بیانات حضرت امام (ره) تلاش بسزایی داشت تا در سال 1357 و پیروزی خون بر شمشیر و تشکیل نهاد سپاه پاسداران توسط امام به این نهاد علاقه مند شد و به این نهاد پیوست.

دوران خدمت وی در جبهه های غرب و جنوب و جنگ های نامنظم و در جنگ داخلی با عوامل منافقین کور دل که چند بار قصد جان وی به دلیل محافظت از امام جمعه و حاکم شرع آن زمان بود سپری شد.

شهید علیمراد بساطی در دوران دفاع مقدس یک لحظه به فکر رفاه خانواده خویش نبود و با وجود بمباران های شدید هواپیماهای رژیم بعثی خود در جبهه های حق علیه باطل با دشمن می جنگید.

پاسدار شهید علیمراد بساطی در طول خدمت مقدس چند بار مجروح شد و بعد از عبور دوباره به جبهه می رفت و همیشه توصیه می کرد که قرآن بخوانید و امام را دعا کنید و امام را تنها نگذارید که هر چه داریم از اوست. شهید بیشتر خدمت خود را در جبهه های کرند غرب سرپل ذهاب قصرشیرین و چغالوند سپری کرد و شاهد شهادت دو تن از خواهرزاده های عزیزش بنام های محمد و نجاتعلی جعفری نیز بود و بالاخره درتاریخ 22 بهمن 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

*خاطره ای کوتاه از مهدی مراد نجفی همرزم شهید

آن روز علی می خواست برای سرکشی به خانواده اش به شهر برگردد من هم همراه او بودم. شب را در خانه ی آنها ماندیم. صبح هنگام رفتن چهره‌اش از همیشه نورانی تر شده بود. شادابی در صورتش موج می زد. لبخند از لبش دور نمی شد. آرام بود اما 
بی قراری عجیبی در تمام حرکاتش پیدا بود. گفتم: علی امروز یه جور دیگه ای؟

گفت: میدانی چیه، من توی عملیات بعدی شهید می شوم. این را به همسرم هم گفته‌ام.

جا خوردم و گفتم: برمی گردیم.

او مرا به ابا عبدالله (ع) قسم داد که او را به خط مقدم برسانم. در آن موقع خواهرزاده علی هم همراه ما بود. علی گفت: خواهرزاده ام تنهاست می‌خواهم او را تا خط مقدم همراهی کنم.

کم کم به آبادان رسیدیم. سه روز بعد خواهرزاده ی علی به علت آتش سنگین دشمن شهید شد. بهانه ی خوبی در کرده بودم که علی را به عقب بفرستم پیش او رفتم و گفتم:

علی، خواهرزاده ات زخمی شده باید همراه او به عقب برگردی. اون نگاهش را به من دوخت و هیچ نگفت. جوابم را گرفتم. علی ماندگار بود. فردای آن روز از من تقاضای گلوله خمپاره کرد، گفتم: علی مهمات کمتر مصرف کن حجم آتش خیلی زیاد است. او بی توجه به حرف دو جعبه گلوله از سنگر مهمات بیرون آورد و در سنگر خودش گذاشت. رو به قبله نشست گفت:

تا آخر گلوله را به قلب دشمن نزنم دست بر نمی دارم و او تا آخرین لحظه مردانه جنگید.

انتهای پیام

منبع: پرونده فرهنگی شهدا - اداره هنری، اسناد و انتشارات- استان کرمانشاه
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده