گفتگو با مادر شهید محمد سعید جعفری؛
می دانستم که این راه را انتخاب کرده بود. در همان لحظات دیگران به من گفتند ما گفتیم الان شما چه می کنید- مظورشان مویه کردن و زبان گرفتن های مرسوم در میان مادران عزادار بود گفتم من می دانستم که این راه مقدس به شهادت ختم می شود. سعید هم می دانست و فقط دنبال همین آخر و عاقبت می گشت. الحمد الله موفق هم شد .
پسرم عاشق شهادت بود

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ شهید سید محمد سعید جعفری کرمانشاهی در روز 18 بهمن ۱۳۳۱ در قصرشيرين و درايام تصدی پدرش برگمرک خسروی به دنيا آمد. سلسله ايشان از سادات قديمی و اصیل کرمانشاه بود عاقبت در چهارم آبان ۱۳۵۹ در شب خجسته عید غدیر ولایت مرتضوی در خط مقدم جنگ و ارتفاعات قراویز به اجداد پاک و شهید خویش تأسی نموده پس از عمری کوتاه اما بسیار پربرکت در حال سجده جان به جان آفرین تسلیم نمود. علمای کرمانشاه بر پیکر او چندین نماز گذاردند و مردم کرمانشاه با شکوه ترین تشییع را در خاطره ی این شهر برای او بر پا کردند.
*از اولین روزهایی بگویید که آقا سعید را به دنیا آوردید، از آن حال و هوا بگویید. از خوابی بگویید که دیدید و قبلا شرح آن را در چند جا تعریف کرده اید؟
سعید سومین فرزند پسر و در کل پنجمین فرزندم بود قبل از اینکه سعید به دنیا بیاید ما قصر شیرین زندگی می کردیم، یک شب من خوابی دیدم. دیدم یک ماه خیلی بزرگ دارد می آید، تعجب کردم، ناراحت شدم، گفتم این چطور ماهی است. خیلی ناراحت شدم و از خواب پریدم. تا اینکه سه روز بعد خداوند سعید را به من عطا کرد و او به دنیا آمد. پدر بچه ها می گفت که سعید که بچه خدا گونه است، این طور و آن طور است. بعد از آن هم او نه بچگی کرد، نه در کوچه با کسی به بازی های کودکانه سرگرم شد، بلکه تمام عمر کارش خواندن قرآن بود و سر و کارش فقط با خدا، و نه با هیچ کس دیگر. نه حواسش به خوردن بود نه پوشیدن. خدا می داند تا روزی که شهید شد برای خودش هیچ لباسی نخرید بلکه همیشه خودم برایش لباس می خریدم. وقتی ازدواج کرد پدرش کارخانه چوب بری را به سعید داد، گفتیم تو می خواهی زندگی کنی، زن گرفته ای، و کارخانه را تحویل او دادیم. مدتی هم که در کارخانه بود، اصلا به کارخانه نمی رسید. بیست و چهار ساعته به دنبال خدا و پیغمبر ( ص ) و چهارده معصوم ( ع ) و حضرت امام خمینی ( ره ) و ارتباط با قم بود. اصلا بچه ای نبود که فکر زندگی باشد. تا این که جنگ شروع شد و آن گرفتاری ها پیش آمد. یک روز چند نفر از کارگرها آمدند خانه، گفتند بهتر است کارخانه را تعطیل کنید. گفتم برای چه، گفتند برای اینکه آقا سعید اصلا دیگر در کارخانه نیست؛ نمی آید. می گفتند کارخانه روزی چهار هزار تومان کسر می آورد ما چه باید بکنیم، آقای جعفری باید یک فکری بکند.
*این مسائل را با شهید مطرح کردید؟
سعید ساکن منزل پدر خانمش بود، گاه گاهی پیش ما می آمد، گفتم پسرم! امروز چند نفر از کارگرها آمدند خانه و از تو گله کردند. تازه ما هم نان خودمان را به خاطر تو بریدیم، چرا این کار را می کنی؟گفت چطور مگر؟ گفتم تو که نمی توانی کارخانه را اداره کنی، پس تعطیلش کن. گفت مادر، شما چا این قدر بی انصافی؟ گفتم چرا؟ گفت من نان بیست و شش نفر را ببرم به خاطر چهار هزار تومان. من چهار هزار تومان را جبران می کنم، ولی بگذار کارشان را انجام بدهند. یعنی آدمی نبود که مادی باشد، یک آدم خدایی بود.
*برای شما و پدرش چگونه فرزندی بود؟
فوق العاده بود، عالی بود. یعنی آدمی بود که از طرف خدا پیش ما آمده بود، من هشت تا بچه داشتم ولی هیچ کس مثل او نبود. این ها هم همه الحمد الله اهل نماز و قرآن بودند و هستند ولی سعید تمام روح و جانش را خدا و قرآن بود. همیشه یا پیش آقای نجومی بود یا پیش آقای مکارم شیرازی. در کرمانشاه نماینده مجله مکتب اسلام بود. با مؤسسه در راه حق و خود آیت الله ناصر مکارم شیرازی تماس دائمی داشت و مدام می رفت و می آمد. آرزو داشتم یک ساعتی، یک شبی، یک روزی پیشم باشد. همه اش مشغول کارهای مقدس بود.
*از نخستین روزهای تولد شهید جعفری شروع کنیم؛ علت نامگذاری آقا محمد سعید را بگویید؟
گفتم که قبل از تولدش خوابی دیدم که این خواب خیلی معنوی و نورانی بود، پدرش هم این بچه را خیلی دوست داشت، می گفت باید اسم شایسته و خوبی برایش بگذاریم.
*گویا پیش از شهادت شهید جعفری هم خوابی دیده بودید.برای ما از ماجرای این خواب و شهادتش بگویید؛ این که چطور شد که خبر شهادت فرزندتان به شما رسید؟
بله، اتفا" همان شب شهادت سعید هم من خواب دیدم جنازه یک انسان بزرگی دارد پیش می رود و به قدر 50 نفر از ملائکه الله زیر آن را گرفته اند. دارد می رود و در تمام طول مسیر هم چراغ هایی روشن است . من پریشان شدم، پرسیدم این جنازه متعلق به کیست؟ کدام امام است؟ که به یکباره، سراسیمه از خواب بلند شدم. همسرم مریض بود، گفتم من امشب این خواب را دیده ام. آن موقع چهارتا از پسرهایم جبهه بودند؛ سید شجاع الدین، سید ضیاء، سعید تازه برادر زاده ام هم در جبهه بود. صبح که شد، هنوز ناراحت بودم، به پدر بچه ها گفتم اگر به خاطر مریضی شما نبود، من هم الان می رفتم جبهه. گفت خانم! اشکالی ندارد برو. گفتم چطور؟ گفت برو. خدا می داند که آن موقع پانصد تومان پول باارزش بود دست کرد جیبش پانصد تومان داد به من، گفت برو ماشین بگیر و برو. من هم آماده شدم و رفتم مسجد ترک ها، آن جا گفتم می خواهم بروم جبهه، پنج تا از بچه هایم جبهه هستند. گفتند باشد، برو. گفتم چطور بروم؟ گفتند الان ماشین برایت می فرستیم. نهایتا" یک ماشین جیپ آمد و مرا برد. ابتداآن  ماشین را آوردم دم در مغازه مان، آن وقت ها ما یک مغازه سوپر مارکت داشتیم. یک طرف ماشین را پر کردم از تخم مرغ و وسایل خوراکی و بردم برای آن ها. رفتیم و رسیدیم آنجا، دیدیم که یک سر و صدا و غوغایی برپاست.  یک چیزهایی به قول خودشان ماهواره، بی سیم و ... بود که سرگرمش بودند. یکی از بچه ها به نام قدیر آمد جلو گفت کی گفته شما بیایی این جا مادر؟ گفتم من چنین خواب دیده ام و آمده ام. گفت برای چی آمده ای حالا افراد دشمن می گویند یک زنی آمده در جبهه. گفتم من برایتان غذا آورده ام، آمده ام برادرزاده ام کریم را ببینم، او در جبهه است. گفتم پسرم سعید هم در جبهه است؛ بچه هایم کجایند؟ گفت همه در خط مقدم هستند. خلاصه، من را دستپاچه کردند و به زور گفتند باید بروی، اگر این جا باشی می گویند یک زن در جبهه ایرانی هاست. و ماشین آمد و مرا برد، آمدم و رسیدم به نیمه راه، دیدم پسر دیگرم سید شجاع الدین را آورده اند؛ سر تا پا غرق خون و با بدنی گچ گرفته؛ سرتا پا توی گچ. گفتم ای وای ... گفت یک طرف بدنم پر از ترکش اشت. پسر دیگرم سید ضیاء هم بیسیم دستش بود و داشت صحبت می کرد. وقتی رسیدم دم در خانه، دیدم علم عزا برقرار کرده اند و جمعیت زیادب آمده و همه مردم جمع اند ولی من کاملا بی خبر بودم. تازه می خواستم متوجه قضایا شوم، ولی آنجا هم نگذاشتند که متوجه موضوع بشوم.
*واقعا چه حسی شما را به خط مقدم جبهه کشاند که تا نزدیکی های مقتل آقا زاده تان رفتید؟ چه چیزی شما را به آن جا کشاند، آن خواب، آن حس ناب مادرانه....
من مدام نگران بودم، چون کارهای انقلاب در کرمانشاه تماما" در خانه من انجام می شد. تمام این بچه ها، همه این دوستان، همگی با گرفتاری های شان این جا بودند. هر روز تمام پاوه حزب اللهی های سقز، بانه، کردستان، همه می آمدند و این جا جمع می شدند. آقا سعید به این ها خط می داد؛ این کار را بکنید، آن کار را نکنید، کجا بروید... ما هم ششدانگ در اختیار آقا سعید بودیم.
*برای ما از زمانی بگویید که با پیکر پاک شهید سعید جعفری رو به رو شدید، از آن لحظه بگویید.
از آن لحظه به بعد، به خاطر خدا دیگر هیچ چیز نگفتم، صبر کردم، تأسی کردم به وجود مبارکه خانم حضرت زینب ( س ).
می دانستم که این راه را انتخاب کرده بود. در همان لحظات دیگران به من گفتند ما گفتیم الان شما چه می کنید- مظورشان مویه کردن و زبان گرفتن های مرسوم در میان مادران عزادار بود گفتم من می دانستم که این راه مقدس به شهادت ختم می شود. سعید هم می دانست و فقط دنبال همین آخر و عاقبت می گشت. الحمد الله موفق هم شد . بعد از او هم خدا را شکر؛ پسری از سعید به جایش یادگار مانده که قوت قلب همه ماست.
انتهای پیام
منبع:ماهنامه شاهد یاران
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده