روایتی از دوری و دلتنگی فرزند و همسر " شهیدفارس خالوندی" ؛
پسرم گفت: بابا! بابا بود خندید و دست برایم تکان داد. من که نفس نفس می زدم و دستهایم می لرزید، گفتم: آرام باش پسرم. گفت: مادر بابا رفت توی همین باغ بزرگ! اما آنجا جز چند درخت کاج چیز دیگری نبود.
با چشم های معصومش او را دید

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ شهید فارس خالوندی، فرزند اکبر در سال 1341 در اسلام آبادغرب به دنیا آمد. شهید در عملیات های بدر، والفجر 8، عملیات کربلای 4 و کربلای 5 شرکت داشت. سرانجام در تاریخ 26 دی ماه 1365 در شلمچه بر اثر اصابت ترکش به پا و سر به شهادت رسید.
*روایتی از دوری و دلتنگی غزال مرادی" همسر شهید خالوندی ":
چند ماهی از شهادت همسرم می گذشت من و پسر چهار ساله ام پنج شنبه هر هفته به زیارت مزار شهدا می رفتیم. اما آن روز دوشنبه دلم به طرز عجیبی گرفته بود. بغض گلویم را می فشرد و دلم می خواست به سر مزارش بروم و ساعت ها در تنهایی گریه کنم تا شاید درد دوری از او کمی تسکین یابد.
وقتی که آماده شدم و ساعت ها در تنهایی گریه کنم تا شاید درد دوری از او کمی تسکین یابد.
وقتی که آماده شدم تا به باغ فردوس بروم پسرم با اصرار زیاد دنبال من راه افتاد و به ناچاراو را هم با خودم بردم.
در راه پسرم به من گفت: مادر، بابا چرا شهید شده؟ حالا کجاست؟ الام ما را می بیند؟ جواب دادن به سوال هایش برایم مشکل بود چون مفهوم شهادت برای پسری به سن او قابل درک نبود خلاصه در حد درک او با جواب هایی راضی اش کردم.
به سر مزار که رسیدم بغض گلویم ترکید و اشک امانم نداد. در این هنگام پسرم پرسید: مادر مگر بابا رفته پیش خدا و در بهشت با امام حسین (ع ) همنشین است؟ پس مزار بابا یعنی چه؟
گفتم: پسرم مزار در بهشت است که به وسیله این در بابا با خدا ملاقات می کند.
نگاه مظلومانه اش را به من دوخت. در حالی که بغض گلویش را گرفته بود گفت: مادر، من دلم برای بابا می سوزد.
بعد از گفتن این جمله اشک هایم بیش از پیش جاری شدند. دیگر جوابی برای گفتن نداشتم. سرم را روی قبر گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم. نمی دانم چقدر زمان گذشت که با صدای پسرم به خودم آمدم.
مادر بابا! بابا!... سرم را بلند کردم، دیدم پسرم به سرعت شروع به دویدن کرد، دستش را گرفتم، کمی او را آرام کردم و گفتم: چه شده؟
گفت: بابا! بابا بود خندید و دست برایم تکان داد. من که نفس نفس می زدم و دستهایم می لرزید، گفتم: آرام باش پسرم. گفت: مادر بابا رفت توی همین باغ بزرگ! اما آنجا جز چند درخت کاج چیز دیگری نبود.

انتهای پیام

منبع: پرونده فرهنگی شهدا - اداره هنری، اسناد و انتشارات- استان کرمانشاه


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده