شش قطعه ادبی ماندگار از شهید محمد رضا فتاحی؛
شهید محمد رضا فتاحی، فارغ التحصیل رشته پزشکی و از شهدای ادیب استان کرمانشاه است که قطعات ادیبانه او روح انسان را تا اوج معنویت به پرواز در می آورد. در ادامه شش قطعه ادبی ماندگار از این شاعر گرانمایه تقدیم می شود.

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ شهید محمد رضا فتاحی در سال 1337 در روستای لر از توابع شهرستان اسلام آباد غرب دیده به جهان گشود تحصیلات خود را در اسلام آباد آغاز کرد و در سال 1356 با اتمام تحصیلات متوسطه در رشته پزشکی دانشگاه مشهد پذیرفته شد.

من آن روزها آفتاب را، حریصانه می خوردم...

ایشان در اوج انقلاب ملت سرافراز علیه رژیم پهلوی در فعالیت های دانشجویی و تظاهرات مختلف در مشهد و اسلام آباد غرب شرکت می کرد. پس از پیروزی انقلاب در سازماندهی و تشکیل جهادسازندگی، کمیته بهداشت و درمان در سطح روستاها و نهضت سواد آموزی حضوری فعال داشت. با توجه به وقفه ای که در امر تحصیل وی به علت انقلاب فرهنگی روی داده بود در سال 1365 موفق به اخذ دانشنامه دکتری در رشته پزشکی شد سپس به عنوان پاسدار وظیفه در جبهه های نبرد شرکت کرد و به مداوای مجروحین جنگ پرداخت. در همین ایام با سمت ریاست بیمارستان امام خمینی ( ره ) ایلام به خدمات خود به قشر محروم و مستضعف جامعه داد، سرانجام پس از هجده ماه تلاش در شغل مقدس پزشکی در تاریخ 24 دی ماه 1366 در عملیات ظفر 5 به علت سقوط بالگرد در منطقه کردستان به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

شهید محمد رضا فتاحی، فارغ التحصیل رشته پزشکی و از شهدای ادیب استان کرمانشاه است که قطعات ادیبانه او روح انسان را تا اوج معنویت به پرواز در می آورد. در ادامه شش قطعه ادبی ماندگار از این شاعر گرانمایه تقدیم می شود.


سرآغاز

به نام آن خداوندی که هرشب

دلم تا عرش او پرواز دارد

به نام او که در بانگ اذانش

دری از لطف و رحمت، بازدارد

به نام او که با او جان جانم

نهان از چشم مردم، راز دارد

به نام او که دل، در گفتگویش

نشان از عشق و سوز و ساز دارد

به نام آن که پنهان است و پیدا

هزاران آیت اعجاز دارد

پربسته

اگر چه در قفس، پر بسته ام من

زغم های زمان، کی خسته ام من

تمام دردها را بر من آرید

همان آزاده ی وارسته ام من

انتظار

سراسر سینه ام صحرای غم شد

امیدم رفت بر قلبم ستم شد

دو چشمانم در این میعادگه مرد

زبس بر تیرگی ها، پلک خم شد

تراوش های آتش از دل من

خمستان غزل در ملک جم شد

صدای گام هایم در دل شب

سپاه روز روشن را علم شد

سرودم در بهارستان هستی

شقایق های صحرای عدم شد

چنان در عشق مسلم سوخت جانم

که دل فارغ زیاد هر صنم شد

هزاران رود از دل خون فشاندم

زدریای دلم یک جرعه کم شد

سرودم گرم کن یا رب که با تو

دو صد وادی به چشمم یک قدم شد

آن روزها

شهری بود پر از همشهری

همه با هم دوست

صداها سبز

و دست ها پر نور

درختی از طناب خانه شان

رخت طراوت می پیچید

و نسیمی روی دیوار

عاشقانه می خندید

پنجره ها

رو به سوی باران باز

و خانه ها

خیس محبت

من آن روزها آفتاب را

حریصانه می خوردم

من آن روزها

صدای بال پروانه ها را می شنیدم

و می دیدم

شکوه پر اوج ترین پرواز را

در بال شب پره

من آن روز ها

بی رنگی را

از لبان سحر

می مکیدم

و می دانستم که بلبلان

در گوش باغ

چه می گویند

طلوعی ساده دارم

و فروغی ساده تر

به یاد آن روزها

سرم گرم است

اربعین

چهل ستاره

در سیاهی افق پدید

چهل غریب

در غروب لحظه ناپدید

چهل سوار سوگوار،

به خط سبز گام تو،

کمانه می زند شدید.

چهارده جمال نور،

زعصمت تو پر سرور.

خدای از آفرینشش،

زپاکی تو در غرور،

حکایت دلیر من، هماره نام هر شهید

به اشک گل

نماز گرم آفتاب

صدای رستن جوانه

جای پای عشق

سکوت صخره

جاری نسیم

بوی خاک

خلوت خلوص

خالی شقایق از ریا

رهایی از هوا

می دود به یاد

یادتان بزرگ باد!

تکرار تاریخ

اینک

پرواز جان

چونان همیشه

بر وارثان

غریب قبیله ی

خون...

نوید می دهد

که غربت نجیب شهیدان

تکرار تاریخ...

است

سبحان الله!

رب الشهدا!

والصدیقین...

انتهای پیام


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده