معرفی شهدای اردیبهشت استان کرمانشاه (42)؛
زمانی که از زیر قرآن او را رد کردم می خواستم همراهش بروم و او را بدرقه کنم گفت: نه، مادر نیایید دشمن خیال می کند که ناراضی هستید.
خاطره ای کوتاه از مادر شهید خانمیر بارنیک/ مادر نیایید دشمن خیال می کند که ناراضی هستی

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ شهید خانمیر بارنیک در سال 1341 در دهکده مهکی ناصر سرپل ذهاب در خانواده ای پاک و متدین دیده به جهان گشود. دوران کودکی را در این دهکده گذراند در سن 6 سالگی به همراه خانواده اش به شهر سرپل ذهاب هجرت کرد بعد از گذراندن دوران کودکی عازم مدرسه گردید وی با تمام شوق بسیار به تحصیل پرداخت، دوران دبستان را پشت سر نهاد و دوره ی را هنمایی را نیز با موفقیت به پایان رسانید. علاوه بر آموختن علم برای تغذیه ی روحی به سنگر مسلمین (مسجد) می رفت و در آنجا خانمیر در مقابل کسانی که به وی می گفتند : اینقدر خود را خسته مکن و زجر مده
 می گفت : این دنیا زود گذر است اگر در این دنیا خوشبخت و آسوده خواهم بود و در هنگامی که سال سوم راهنمایی را به پایان رساند دیگر به درسش ادامه نداد و بیشتر اوقات خود را مشغول خواندن قرآن و کتابهای اسلامی در رابطه با انقلاب اسلامی که توسط یکی از معلمانش که حالا شهید شده است (روحش شاد) مخفیانه از او می گرفت و می خواند تا اینکه انقلاب شکوهمند اسلامی ایران به رهبری امام خمینی تحقق یافت.
 خانمیر در راه پیروزی اسلام خدمات شایانی نمود و در پخش اعلامیه های امام خمینی و .... کوشا بود وقتی اعلامیه های امام را به خانه می آورد گفته می شد که اینها چیست: در جواب می گفت : اینها فرمان های قاطع خمینی کبیر است که از فرسنگ ها  فاصله به دست ما رسیده است.
خانمیر در کلیه راهپیماهیها و تظاهرات شرکت فعالی داشت و اکثرا در جلوی صف بود و اگر حادثه و درگیری پیش می آمد،از اولین کسانی بود که مورد ضرب و شتم قرار می گرفتند.
شبهایی که قرار بود برای گفتن تکبر بر علیه طاغوتیان به پشت بام برود او مقاوم و محکم ندای جاودانگی الله اکبر و لا اله الا الله، را با مشت گره کرده سرمی داد و به دهان آمریکا ئیان می کوبید.
 در اوایل ماه مبارک رمضان یکی از عکس های خود را بزرگ کرد و به خانواده ی خود گفته بودند اگر شهید شدم این را روی طبق برایم ببندید. تا اینکه جنگ تحمیلی شروع شد و در همان اوایل جنگ خود را جزو فدائیان امام معرفی کرد و به جبهه اعزام گردید. 2 بار در جبهه ی خونین شهرقصرشیرین زخمی شد تا اینکه وی را اعزام به جبهه ی کردستان – کامیاران کردند دو بار  دیگر وی در کردستان زخمی شدند و این چهار مین بار بود که ایشان زخمی شده بود ولی باز هم از جبهه رفتن دست نکشید.
 از جمله فعالیت هایی که در جبهه کردستان انجام داده بود چند تن از ضد انقلابیون از جمله سرپرست گروهشان را اسیر و خود آنها را تحویل دولت جمهوری اسلامی داده بودند و برای ایشان کارت تشویقی به عنوان پاسدار رسمی و فرمانده ی گردان " جنداله " کامیاران معرفی شدند. دو ماه بود که ایشان پاسدار رسمی و گروه اطلاعات بودند یک هفته مانده بود که ایشان به شهادت برسد باز هم آن شهید با چند تن از افراد گروه خود برای اطلاعات به محل دیواندره می روند و ضد انقلابیون دمکرات آنها را دنبال می کنند و چند تن از آنها را زخمی کرده و خود نیز تصادف می کند و دوستش به دست ضد انقلابیون شهید می شود وی به کمک چند تن از برادران پاسدار نجات پیدا
می کند و یک بار به منزل مراجعت  می نماید و دوباره به جبهه برمی گردد و این بار در محل دیواندره در تاریخ 28 اردیبهشت 1363 به شهادت می رسند.
*خاطرات شهید از زبان مادر
هنگامی که می خواست به جبهه برود دست به گردنم انداخت و مرا بوسید و گفت: مادر با رفتن من از خود سستی و یاس نشان ندهی همچون زینب ( س ) قوی باش و دعا را فراموش نکن.
 زمانی که از زیر قرآن او را رد کردم  می خواستم همراهش بروم و او را بدرقه کنم گفت: نه، مادر نیایید دشمن خیال می کند که ناراضی هستی و شاید با آمدنت قلبت به لرزه بیفتد و گفت تو باید افتخار کنی که پسرت همچون موسی بن جعفر( ع ) در مقابل دشمن در زندان بعثیون مقاومت و مبارزه می کند و خوشحال باشی که پسرت را فدای حسین ( ع ) و انقلاب می کنید در حالی که با تکان دادن دست از من خداحافظی می کردند در همان لحظه احساس کردم که پسرم دیگر بر نمی گردد.
انتهای پیام

منبع: پرونده فرهنگی شهدا - اداره هنری، اسناد و انتشارات- استان کرمانشاه
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده