به یاد شهدای ماه مبارک رمضان- خاطره ای شنیدنی از خليل عسگري همرزم شهيد حامد یعقوب نژاد؛
حاجي گفت : اين آقا مجتبي مروتي دوست دارند خبرنگار ورزشي شوند براي سلامتي ايشان صلوات و بچه ها صلوات فرستادند بعد حاجي گفت براي اينكه شهيد شوند صلوات و چون فرستادن صلوات مستحب بود صلوات فرستادند يكي از بچه ها گفت براي سلامتي فرمانده شجاعمان حاج حامد يعقوب نژاد صلوات و بچه ها باز هم صلوات فرستادند و خود حاجي گفت : براي اینكه شهيد بشه صلوات !!

صلوات براي شهادت

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ يازدهم فروردين 1370 بود حاج حامد يعقوب نژاد فرمانده يگان دريايي فتح از تيپ نبي اكرم (ص) بعنوان فرمانده دسته ويژه عملياتي تيپ، جهت عمليات و رزم در مواقع حساس و ضروري انتخاب و 26 نفر از بهترين و زبده ترين نيروها را در اختيار داشت . 
قبل از آن به همراه ايشان و چند تن ديگر از دوستان هم رزم حاج جواد مظفري فرمانده سابق گردان حمزه سيدالشهداء ـ محمود يعقوب نژاد ( برادر حاج حامد ) و … از منطقه ديدن كرديم و نسبت به خط حد تيپ جهت وارد آوردن ضربه به منافقين كور دل كه در امتداد مرز قرار داشتند توجيح شديم. ظهر همان روز 11 فروردین 1370 نيروها از پادگان ابوذر ( محل استقرار تيپ در قلعه شاهين سرپل ذهاب ) عازم منطقه شدند . 
حاج حامد كه مقداري پول همراهش بود به حاج جواد داد و گفت : جواد اگر برگشتم به خودم برگردان والا ( يعني شهادت ) به پدرم بده مقداري مال خودش و مقداري مال بچه هايم مي باشد سپس سوار تويوتا لندكروز شد و گفت : خليل چه كار مي كني ؟ مي آيي ؟ مكثي كردم، به چهره نوراني حاجي انداختم، لبخند انتظار و جذابيت ويژه ايشان كلمه بلي مي آيم را بر زبان جاري ساخت و سوار شدم، به طرف 
قصر شيرين حركت كرديم، پس از رسيدن به آنجا كار هاي خاص آموزش نظامي ( تيراندازي و … ) انجام داديم . قبل از غروب آفتاب حاج حامد مشغول بازي محلي قلان به همراه ديگر نيروها شدند . ( قلان نوعي بازي محلي مرسوم در منطقه كرد نشين كرمانشاه، كردستان، ايلام و … 
مي باشد كه در آن بازي دو تيم تشكيل و هر كدام از افراد با يك دست انگشت بزرگ پاي ديگر را از پشت گرفته و با دست ديگر جهت زور آزمايي به رقابت مي پردازد ) پس از نماز مغرب و عشاء و تعقيبات نماز حاج حامد شروع به صحبت كرد از شهادت و از جهاد و ايثار و حماسه و دادن روحيه به نيروها تا تعريف خاطره و توجيه رزمندگان ؛ سپس آماده شديم و سوار كاميون به طرف منطقه دربند چوق حركت نموديم . 
حاج حامد روي تاج كاميون نشسته بودند و به بچه ها مي گفتند صلوات بفرستند ـ براي سلامتي رزمندگان اسلام تير بارچي ـ آرپي جي زن ـ تك تير انداز ـ كرد و فارس و لك و لر صلوات فرستاده شد تا اينكه حاجي گفت : 
اين آقا مجتبي مروتي دوست دارند خبرنگار ورزشي شوند براي سلامتي ايشان صلوات و بچه ها صلوات فرستادند بعد حاجي گفت براي اينكه شهيد شوند صلوات و چون فرستادن صلوات مستحب بود صلوات فرستادند بعد حاجي دستش را روي شانه برادر سيروس خاموشي گذاشت و فرمود اين آقا سيروس با ما فاميل است و او را دست ما سپردند كه مواظبش باشيم براي اينكه شهيد شوند صلوات و باز صداي صلوات بچه ها بلند شد . بعد گفتند اين آقا تقي نوروزي تير بارچي ما كه خيلي دوستش داريم كنار ما ايستاده براي اينكه شهيد بشه صلوات و باز هم صلوات بچه ها ـ براي سلامتي من ومحسن هم صلوات فرستادند و اما يكي از بچه ها گفت براي سلامتي فرمانده شجاعمان حاج حامد يعقوب نژاد صلوات و بچه ها باز هم صلوات فرستادند و خود حاجي گفت : براي اینكه شهيد بشه صلوات !! و باز بنابر ثواب صلوات فرستاده شد . به منطقه تجمع رسيديم پياده شديم و مسافتي را پياده روي كرديم تا در كنار چند ارتفاع قرار گرفتيم و بچه ها به استراحت پرداختند . من و حاجي و محسن به بالاي ارتفاع مشرف به منطقه رفتيم چشمهايمان را به خط اصلي كه فاصله چنداني نداشت دوخته بوديم كه خبر دادند بچه هاي گردان حمزه سيد الشهداء (ع) و گردان تبوك به اهداف از پيش تعيين شده رسيده اند و شدت در گيري در قسمت خط حد بچه هاي تيپ انصار همدان بيشتر بود . حاجي گفت : خليل بچه هاي گردان حمزه جلو رفتند اگر محمود ( برادر كوچكتر حاجي كه در گردان حمزه بود ) شهيد شود او را روي دست مي گيرم و پيش پدرم مي برم و بهش مي گم بيا ! پدر جان ! ديدي بالاخره ما هم خانواده شهيد شديم . توچي ؟ و من جواب دادم حاجي لطف اله ( برادر بزرگترم كه در گردان حمزه سيد الشهداء  بود و دانشجوي رشته پزشكي ) سنگين است و من نمي توانم او را روي دستهايم بگيرم و بعد حاجي لبخندي زد ـ مدتي گذشت حاجي گفت : اثر نكرد . گفتم چه چيز ؟ گفت هر چه آرزو و دعا كرديم كه شهيد بشويم بر آورده نشد، جنگ تمام شد وما بي نصيب از فيض شهادت !! گفتم حاجي خسته اي استراحت كن و بعد داخل كانال دراز كشيدم در حالت خواب و بيداري بودم كه زمزمه دعا و راز ونياز حاجي به گوشم مي رسيد كه مرتب دعا مي كرد و مي گفت : خدايا ! اگر نوبتي باشد ديگر نوبت ماست. خدايا ما را هم قبول كن! خداوندا ! ديگر وقتش رسيده است دست ما را هم بگير.
صداي سوز مناجات حاجي مرا وا داشت كه به محسن بگويم گوش مي كني كه گفت آري مي شنوم و حاجي همچنان ادامه مي داد و راز و نياز مي كرد . حالت عجيبي داشت از خداوند، از ائمه معصومين (ع)از حضرت فاطمه (س)مي خواست كه شهادت نصيبش شود و اين حالت روحاني ادامه يافت تا اينكه، به خواب رفتيم، صبح براي نماز بيدار شده، پس از نماز در انتظار بوديم تاخبري بيايد . نزديك ظهر پايين ارتفاع آمدم ؛به من گفتند حاجي كجاست ؟جواب دادم بالاي ارتفاع و گفتند به وجود شما نياز هست فورا حاجي را خبركن .بلافاصله بالاي ارتفاع رفتم و به حاجي خبر دادم ايشان پوتين هايش را در دست گرفت و پاي برهنه تا پايين ارتفاع دويد وضويي ساخت و بچه ها را آماده و سوار ماشين كرد . 
من جلوي تو يو تا نشستم و حاجي روي ركاب ماشين ايستاد و از يكي از جانبازان تيپ خداحافظي كردو دست تكان مي داد با صدايي بلند گفت: سعيد سعيد خداحافظ (البته با صدايي كشيده وبلند) اين صحنه بصورت فيلم ويديوئي درتبليغات تيپ نبي اكرم(ص) موجود است آري آن لحظه كسي نمي دانست كه اين آخرين خداحافظي حاج حامد است. بعد از يك روز نبرد و درگيري و مبارزه با تانكهاو نفربرهاي منافقين غروب دستور دادند كه ما موريت خاتمه يافته و بايد به عقب برگرديم من درجلوي ستون حركت مي كردم وحاجي درآخرستون . شب تاريك و ظلماني بود. باد نسبتا سردي مي وزيد هر از چند گاه نوري صدايي و انفجار گلوله كاتيوشايي در اطراف. ما همچنان به پياده روي  ادامه مي داديم و شليكهاو انفجارها زيادترونزديكترمي شد؛گاهي خيز مي رفتيم و روي زمين دراز مي كشيديم و سپس ادامه حركت تا اينكه لحظه موعود فرا رسيد!آري! يك گلوله كاتيوشا به آخر ستون اصابت كرد، فريادو ناله بگوش رسيد كلمه خدا برزبان حاجي به صورت فرياد جاري شد . محسن گفت:خليل حاجي شهيد شد. بالاي سرش رسيدم تركش به پشت سرحاج حامد اصابت كرده بود دستم را زيرگردنش انداختم نفسي كشيد و ديگر پس نداد آري همانگونه كه خود خواست به همراه سيروش خاموشي، مجتبي مروتي وتقي نوروزي (كساني كه براي اينكه شهيد شوند صلوات بر ايشان فرستاده شد )
به ملكوت اعلا پيوستند و راز و نياز و دعاي حاجي به ثمر نشست و اثركرد. امام جمعه اسلام آباد به او لقب قمر بني هاشم شهر را داد. ياد او و همرزمان شهيدش گرامي و پر رهرو باد . 

گفتنی است: حاج حامد یعقوب نژاد در عملیات درگیری با منافقین در جبهه قصر شیرین در یکی از شب های ماه مبارک رمضان در تاریخ 12 فروردین ماه 1370 بر اثر ترکش خمپاره به ناحیه سر به درجه رفیع شهادت نایل گردید.

انتهای پیام
منبع: پرونده فرهنگی شهدا - اداره هنری، اسناد و انتشارات- استان کرمانشاه


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده