گفتگوی اختصاصی با دو جانباز و اسیر کرمانشاهی در یک اردوگاه؛
رضا نظری و عزیز ملکی دو جانبازی که درجنگ هشت ساله دفاع مقدس به مدت 10 سال در یک اردوگاه دراسارت بودند، از شکنجه ها، مقاومت ها و فداکاری های رزمندگان در آن زمان می گویند.



اسرای طبقه های بالاتر لباس های شسته را با آب پهن می کردند که ما از آن آب بخوریم

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ جانباز تجسم عینی ایثار، مردانگی و از خودگذشتگی است. آنگاه که امام و مقتدای او فرمان جهاد می دهد از تمامی دلبستگی های زندگی دست می کشد و با سلاح ایمان و معنویت به ستیز با دشمنان اسلام و دفاع از اهداف و ارزش های متعالی اسلام می پردازد.
این بار پای صحبت های رضا نظری و عزیز ملکی دو جانبازی که درجنگ هشت ساله دفاع مقدس به مدت 10 سال در یک اردوگاه در اسارت به سر بردند و از شکنجه ها، مقاومت ها و فداکاری های رزمندگان در آن زمان می گویند نشسته ایم که در ادامه متن این گفتگو به مخاطبان ارجمند تقدیم می گردد.
*نوید شاهدکرمانشاه: لطفا خود را معرفی کنید؟
من رضا نظری هستم. 17 ساله بودم که به استخدام ژاندارمری درآمدم زمانی که انقلاب شد محل خدمتم ژاندارمری در شمال کشور بود و در رسته نیروی دریایی خدمت می کردم، تا اینکه بعد از مدتی به کرمانشاه منطقه ی سراب نیلوفر اعزام و انبار دار مهمات شدم.
*نوید شاهد کرمانشاه: چطور به جبهه راه پیدا کردید؟
زمانی که سراب نیلوفر مشغول به خدمت بودم درگیری های پاوه با منافقین و بعد از آن هم درگیری های مرزی در " قصرشیرین" شکل گرفته بود تا اینکه درخواست انتقال خود را به فرمانده برای اعزام به منطقه قصر شیرین دادم هر چند خیلی ها می گفتند رضا کجا می خواهی بروی هر کس در مرز مستقر شده داره فرار می کنه نرو، من هم چون اعتقادات خودم را داشتم در جواب می گفتم تو نباشی، من نباشم پس چه کسی می خواهد از مرزها محافظت کند بلاخره به مرز رفتم.
نوید شاهد کرمانشاه: به خاطر دارید که عراقی ها چطور وارد مرزهای ما از جمله شهرهای سرپل ذهاب و قصر شیرین شدند؟
بله، تاریخ دقیق اعزام من به قصرشین بهمن ماه 1358 بود که اول مهر 1359 جنگ تحمیلی شروع شد طی هفت ماه که در هنگ مرزی بودم بیشتر درگیری ها از طریق مهاجمین ( افسران فراری، ساواکی ها) بود که می خواستند به انقلاب ضربه بزنند تا اینکه 31 شهریور 1359 درگیری با عراق شروع شد.
به یاد دارم شب قبل از 31 شهریور به منزل برای دیدار با خانواده به سرپل ذهاب رفتم غروب همان روز دیدم یک حالت غیر عادی در شهر حاکم شده صدای رفت و آمد موشک ها بلند شده بود در همین حین یکی از پسرعموهایم که در آموزش و پرورش خدمت می کرد و با سپاه پاسداران هم در ارتباط بود به منزل ما آمد و گفت رضا جان اوضاع بسیار بد است و ارتش عراق از مرز رد شده و دارد به سمت سرپل ذهاب حرکت می کند من هم آرام به او گفتم این موضوع را به زن و بچه ها نگو وحشت می کنند. تا اینکه به سرعت خودم را به محل خدمتم رساندم آنجا که رسیدم همه ی بچه ها آماده و می خواستند بروند، فرمانده مان به من گفت نظری تو اینجا بمان بیشتر به تو احتیاج داریم قبول نکردم اصرار داشتم که باید با شما بیایم بلاخره رفتم.
نوید شاهد کرمانشاه: چطور به اسارت درآمدید؟
همگی با هم راهی دشت ذهاب برای دفاع از مرز شدیم تا اینکه در میان کوهی سنگر گرفتیم صدای زنجیر و حرکت تانک ها را می شنیدم تا اینکه به معاون گروهان گفتم این عراقی ها هستند و به سمت ما دارند می آیند گفت نه از نیروهای خودی اند من می دانستم که عراقی ها دارند وارد شهر می شوند چون از قبل پسر عمویم به من اطلاع داده بود دوباره جلو رفتم و گفتم برادر مطمئنی اینها عراقی نیستندگفت: خیالت راحت نزدیک های 2 و یا 3 شب بود که هنوز در دشت بودیم و کنار سنگ ها ایستاده بودیم به یکباره دیدم زمین و زمان آتش باران شد باز هم اطلاع نداشتند که اینها عراقی ها هستند گفتند نیروهای خودی اند بلند شدم و با صدای بلند گفتم اگر از نیروی های ما هستند چرا به سمت ما تیراندازی می کنند در این حین به مانند " آب جاری" تانک های دشمن وارد منطقه شدند که دیگر کاری از دست ما برنمی آمد درست وسط عراقی ها بودیم به ما گفتند از جایتان تکان نخورید صدا نزدیک تر می شد داشتند کوه را پاکسازی می کردند من یک ژه 3 داشتم که آن را روی رگبار گذاشته بودم در فاصله دو متری یک کله سیاه عراقی جلوی من ظاهر شد که من آن را به رگبار بستم اما آنقدر زرنگ بود فرار کرد اینجا بود که عراقی ها متوجه ما شدند به قدری به طرف ما گلوله پرتاب کردند که سنگ ها برای ما آتش شده بود کافی بود یک آر پی جی بزنند همه ی ما از بین می رفتیم اینجا بود که تصمیم به تسلیم شدن گرفتیم.
در همین حال و هوا من تصمیم گرفتم که به عراقی ها حمله کنم تا چند نفر از آنها را از بین ببرم. باز هم فکرش را که کردم گفتم اگر این کار را بکنم بچه ها هم کشته می شوند تا اینکه اسیر شدیم.
نوید شاهد کرمانشاه: لحظه اسارت چه اتفاقاتی برای شما رخ داد و شما را به کدام اردوگاه بردند؟
زمانی که اسیر شده بودیم 2 هلی کوپتر بالای سرما ظاهر شد و ارتش عراق و تمامی تانک های آنها را منهدم کرد اگر نیم ساعت زودتر می رسیدند ما اسیر نمی شدیم که بعدها به ما گفتند شهید کشوری و شهید شیرودی هلی کوپترها را اداره می کردند. ما را سوار یک ماشین عراقی کرده بودند با دست و چشم های بسته، در این حین راننده عراقی برای اینکه در حین درگیری در ماشین نباشد بیرون می رفت و روی زمین دراز می کشید که بچه ها به من گفتند رضا بپر پشت ماشین تا فرار کنیم من هم جواب دادم برادر من از قصرشیرین تا خود سرپل ذهاب نیروهای عراقی مستقر شدند چطور از بین آنها فرار کنیم نمی شود کشته می شویم. دم غروب بود که ما را به " خانقین" عراق بردند که بعد از آن هم به برقوبه رفتیم. دو شب در بعقوبه و بعد به رمادیه در منطقه النبار " اولین اردوگاه " عراق به اسارت درآمدیم.
*نوید شاهد کرمانشاه : از خاطرات دوران اسارت برایمان بگویید؟
خاطره اول- فرار از دست عراقی ها و رساندن آب به حاج عزیز ملکی: من و حاجی 10 سال اسارت را با هم در یک اردوگاه بودیم، آقای ملکی در اردوگاه فعالیت های فرهنگی ( برگزاری کلاس های قرآن، خواندن احادیث و ...) دور از چشم عراقی ها انجام می داد. یک روز عراقی ها حاج آقا را رو به آفتاب در یک روز گرم تابستانی سر پا شکنجه می کردند ما توی حیاط بودیم که با اشاره به حاج آقا گفتم چرا اینجا ایستادی که با دست اشاره داد تشنه ام، من یک قوطی داشتم که توی آن آب برای روز مبادا گذاشته بودم و دور آن را با یک پارچه بسته که خنک بماند به یکباره گفتم خدایا به امید تو، رفتم و آب را به حاج عزیز رساندم در همین حین یکی از عراقی ها مرا دید با یک باتون من را دنبال کرد اما خدا رو شکر جمعیت زیادی در محوطه ی اردوگاه بود که از وسط آنها فرار کردم خوشحال بودم از اینکه آب به حاجی رساندم و خودمم به دست آنها نیافتادم.
خاطره دوم- تأثیر پیام شهید ابوترابی:
به یاد دارم که  دو نفر از افراد اردوگاه اقدام به فرار کرده بودند که در بین سیم خاردارها دوباره اسیر می شوند و در همین حین حاج آقا ابوترابی برای تمامی اسراء پیامی ارسال می کند که؛ اگر تصمیم به فرار دارید به مانند این است که در یک باتلاق گیر کردید و روی سر دوستان پا می گذارید و رد می شوید و آنها بیشتر در باتلاق فرو می روند هر چند که به خاطر آن دو نفر دیوارهای بندها را بالا آوردند که نمی دانستیم نه روز است و نه شب با این کار همه ی اسراء را تنبیه کردند.
خاطره سوم: اعتصاب غذا
زمانی که دیوار اردوگاه را بالا آورده بودند حتی نمی توانستیم نفس بکشیم اعتصاب کردیم، اردوگاه فرمانده ای داشت به نام "مظفر مصطفی سلیم" که بسیار چهره ای ترسناک داشت فردی به اسم کاظم دارابی نیز همراه ما بود خیلی از کسانی که توی بندها بودند به علت نبود آب و غذا حتی داشتند از بین می رفتند که فرمانده را صدا زدیم و کاظم بلند شد و گفت ما با این وضعیت دوام نمی آوریم اگر اعتصاب کردیم به خاطر این است که این وضع درست شود که بدون چون و چرا کاظم را بردند و من هم دمپایی هایم را پوشیدم و همراه کاظم رفتم که ما را حسابی شکنجه دادند ما را داخل اتاق سه در چهاری بردند هیچ چیزی در آن اتاق نبود من بودم  و یک جفت دمپایی و افراد دیگری که آنجا بودند حتی دمپایی هم نداشتند که یک دمپایی را به افراد دیگر دادم و خودم ایستاده با یک دمپایی چند روزی آنجا بودم.
خاطره چهارم- عزیز ملکی؛ همبستگی و انسجام
من نیز طی 10 سال اسارتی که با حاج رضا نظری در اردوگاه " رمادیه" بودم خاطرات زیادی دارم در طول این مدت من به فعالیت های فرهنگی می پرداختم. حاج رضا قاطع(بلوک) دو و من قاطع یک، افراد اردوگاه به سه دسته تقسیم شده بودند یه عده نسبت به همه چیز بی تفاوت بودند و می خواستند که دوران اسارتشان تمام شود، عده ای هم مخالف افراد انقلابی اردوگاه و عده ای هم انقلابی . من در اردوگاه کلاس ها و گروه های فرهنگی می کردم و موضوعات فرهنگی را به صورت مخفی در اردوگاه رواج می دادیم تا اینکه بین این گروه ها همبستگی و انسجام شکل گرفته بود. ما در بین افراد انقلابی یک روز را تعیین کرده بودیم که همگی با یک رنگ لباس در محوطه اردوگاه حاضر شوند که هر روز می دیدم به تعداد افراد انقلابی افزوده می شود و از این موضوع خوشحال می شدیم اما عراقی ها از این موضوع بو بردند و با ما درگیر شدند .
افرادی که مخالف انقلابی های اردوگاه بودند علنا" اسامی صد نفر از افراد انقلابی را به عراقی ها برای شکنجه داده بودند که من و حاج رضا نظری دو نفر از این صد نفر بودیم. ما را به اتاق هایی انتقال دادند با پنجره های پوشیده، هوای بسیار گرم و بدون آب و غذا عراقی ها غذا را می آوردند اما همان طور جلوی بند می گذاشتند همه ی لباس هایمان را گشته بودند و هر چه داشتیم را برده بودند خیلی زجر کشیدیم.
انتهای پیام
گزارش از: شهرزاد سهیلی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده