شهید حسین اخلاصی زنگنه در یکی از یادداشت های روزانه خود شرح حال تقسیم نفرات در گروه ها و آزاد سازی پادگان حمیدیه و ... در خرمشهر را بیان کرده است.
یادداشت های روزانه

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ چهارشنبه ساعت 8:30 دقیقه به فرودگاه نیروی هوایی آمدیم و در آنجا ما را در ساعت 11 سوار هواپیما کردند و ساعت 12:20 به فرودگاه 330 ارتش اهواز رسیدیم و در آنجا اقامه نماز کردیم، و نهار خوردیم، بعد ما را با ماشین به پایگاه نمونه بردند؛ شب آنجا بودیم و صبح زود برادر سیف، برادر گلاب، برادر قبادی، برادر سعادتی، و داوود و یکی دیگر از کادریان به مقر قرارگاه فرماندهی کل سپاه آمدند .

* امشب حمله است
عده ای از فرماندهان ما را در چندین تیپ تقسیم کردند. و هر کدام را به یک گردان فرستادند تا با فرمانده ی گردان همکاری کرده و چون سایه دنبال آنها باشیم و کارشان را مانع نشویم. مثل اینکه امشب حمله است.گروه یک در تیپ کربلاست، گروه 4 در تیپ امام رضا ( ع ) و تیپ نجف نیز گروه 5 و بقیه ی گروه ها را به جایی دیگر بردند. ما باید در مقر فرمانده ی گردان ها باشیم. گروه ما به تیپ کربلا آمد اصلا آنجا ما را تحویل نمی گرفتن و سرشان شلوغ بود. طرح عملیات شب اجرا می شد. من و برادر ولی پور، برادر شیرازی با برادر مرادی را به گردان کربلا انداختند.
به مقر فرمانده ی گردان رسیدیم، آنجا طرح چنین بود که خسته شده و زخمی و شهید داده بودند. احتیاط بود گروهبان ها با 20 نفربر و یک گروه نیز صبح همان روز پاتک کرده بودند که خسته شده و زخمی و شهید داده بودند. احتیاط بود گروهان ها حرکت کردند، من با سروان آخوندی به گروهان احتیاط افتاد.

*با بلدوزر برای خودمان سنگر ساختیم
منتظر نفر بر بودیم قرار بود 12 کیلومتر با نفر بر و 3 کیلومتر پاکسازی و دژ 9 و 10 که فاصله هر دژ 3 کیلومتر است پاکسازی شود و گروهان ما و گروهان دیگر در دو طرف جاده مستقر شدیم. عراق روی سر ما آتش تهیه اجرا کرد یکی از گلوله ی توپ ها به آر پی چی خورد و آتش بلوکه شد، آن شخص مثل این که زخمی شد و او را بردند. جلوی ما تانک ها با چراغ روشن جلو می آمدند، ما خیال کردیم دشمن هستند می خواستیم حرکت کنیم رو به سمت پایین که بی سیم گفت: خودی هستند، تانک ها و نفر بر ها رفتند جلو و ما منتظر ماشین بودیم. یکی از اشکالات گردان ما یکی نفر است و دیگری بیل برای سنگر کنی که نداشتند. ضمنا" سرهنگ دوم تأکید زیاد در امر سنگر کنی می کرد دیگر این که تدارکات خیلی سریع تر برسد آب و مهمات و ... یکی قاطعانه و با خونسردی با افراد برخورد کند. آن شب ماشین نبود فقط گروهان ما ماند. صبح نیز روی ما آتش نبود، تمام آن مأموریت را انجام داده بودند. ظهر حرکت کردیم و در جاده ی شلمچه نزدیکی دژ مستقر شدیم. تیپ کربلا نیز آنجا بود با بلدوزر سنگر برای برای خودمان درست کردیم،  شب را استراحت کردیم.

*صبح خبردار شدیم که اطراف پادگان حمیدیه محاصره شده است
صبح خبردار شدیم که اطراف پادگان حمیدیه محاصره شده سپس پادگان حمیدیه آزاد و نیروها در حال پیشروی هستند. همان روز نیروهای ما آماده باش 100 درصد بودند. من به جای برادر کریمی مسئول دسته دوم بودم و با فرمانده ی گروهان آخوندی هماهنگی می کردم. چون دو روز قبل از پاتک سنگین عراق روی این گردان، نیروهای بسیجی شهید زیادی داده و همگی بچه بودند، روحیه ی آنها ضعیف شده بود. ما با توکل بر خدا کارمان را شروع کردیم. بعد از ظهر با جناب سروان آخوندی شروع به کندن سنگر کردیم. من زیر تانکر آب نشسته بودم و داشتم گزارش و خاطرات می نوشتم که دیدم جلوی چشمانم را دود فرا گرفت؛ گوشم سنگینی می کرد، گفتم: حتما از بین رفته ام فاصله 20 متری با من داشت.بلند شدم، یکی از برادران سرباز که مرخصی گرفته بود ترکش خورد توی سرش و دست روی سرش گذاشت و شهید شدو دو نفر دیگر زخمی شدند. خواست خدا را ببین که گلوله ی توپ نزدیک من خورد؛ موجش من را یک کمی تکان داد و گوش چپم مثل این که صدمه دید، ولی اصلا" ترکش به من نخورد خدایا شکر به قدرتت! قضا و قدر الهی را ببین.
شب ما نیز آماده ی حرکت بودیم که توپ چندین بار به اطراف ما خورد و خدا رحم کرد. صبح ساعت 4 بلند شدیم و ساعت 5/30 به طرف خرمشهر حرکت کردیم و در 25 کیلومتری خرمشهر از اتوبوس پیاده شدیم و از ایستگاه نیز رد شدیم. چون فرماندهان ارتش به خرمشهر و اطراف آن اطلاع داشتند، قرار شد ما را برای حمله خرمشهر ببرند. ما با تیپ کربلا منتظر ماشین ریو و زیل و ... هستیم برای حمل نفرات."
انتهای پیام
منبع: کتاب گل و گلاب
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده