در عملیات مسلم ابن عقیل قرار بود شبانه به شهر مندلی عراق وارد شویم، شهید حسین اخلاصی زنگنه- که بچه های رزمنده را با نام گلاب صدا می زد قبل از حرکت ، اورکت خود را از تن بیرون آورده و به مسئول خود داد. من به او گفتم: گلاب، شب مندلی خیلی سرد است و او جواب داد: گلاب! من که امشب شهید می شوم، چرا مدیون بیت المال باشم؟
12 روایت شنیدنی از

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ شهید حسین اخلاصی زنگنه، در سوم بهمن 1338 در شهر کرمانشاه به دنیا آمد. و سرانجام در تاریخ 25 آبان 1361 پس از 25 ماه حضور در جبهه در مرحله دوم عملیات مسلم بن عقیل، به نام عملیات زین العابدین ( ع )، در منطقه سومار به شهادت رسید و پیکر مطهرش در منطقه به جا ماند.

در ادامه 12 روایت شنیدنی از سردار شهید حسین اخلاصی زنگنه تقدیم می گردد:

در عملیات مسلم ابن عقیل قرار بود شبانه به شهر مندلی عراق وارد شویم، شهید حسین اخلاصی زنگنه- که بچه های رزمنده را با نام گلاب صدا می زد قبل از حرکت ، اورکت خود را از تن بیرون آورده و به مسئول خود داد. من به او گفتم: گلاب، شب مندلی خیلی سرد است و او جواب داد: گلاب! من که امشب شهید می شوم، چرا مدیون بیت المال باشم؟ ( راوی: سلمان نقشبندی )

*ثمره ی بهشتی- یدالله اخلاصی زنگنه( پدر شهید )

روز یکشنبه سوم بهمن ماه 1338 مصادف با بیست و پنجو ماه رجب، خداوند بار دیگر در رحمتش را به روی ما باز کرد و فرزند سوممان به دنیا آمد. مادرش اصرار داشت نامش را حسین بگذاریم. به خاطر مشهدی حسین، بزرگ فامیل، شناسنامه اش را حسین گرفتیم ولی کیومرث صدایش می زدیم. حسین نوزادی آرام با چشمانی سیاه و نافذ و مژه هایی بلند بود. هر گاه به چشمانش خیره می شدم، حس عجیبی قلبم را می لرزاند! روزها می گذشت و هر بار که با دستانی پنبه بسته و گچی به منزل می آمدم خستگی از جسم و جانم دور می شد. حسین با حضورش برکت را به خانه آورده بود و روزی ما روز به روز زیادتر می شد به طوری که در پنج سالگی اش توانستیم خانه ای کوچک به مبلغ سه هزار تومان در همان محله بخریم. دخترانم بزرگ شده بودند. حسین هم آماده ی رفتن به کلاس اول بود. ابتدا در دبستان صفاری کرمانی ثبت نامش کردیم؛ اما بعد از دو ماه او را به دبستان حسن خطاط بردیم.
*کوچه های خاطره- بهروز حقیقی ( دوست و همرزم شهید )

من و حسین از بچگی در یک محله زندگی می کردیم، محله ی ما خیلی پرجمعیت بود. منزل حسین در کوچه ی بنفشه بود که از پشت به کوچه ی ابراهیم گچی متصل می شد و از آنجا به تپه ی فتحعلی خان. من از حسین چند سال کوچکتر بودم، اما ارتباط بسیار دوستانه ای داشتیم. گاهی من و حسین و مرتضی صفایی ستون قطار می بستیم و تا میدان شهناز می دویدیم. زمستان که می آمد، کوچه ها از شدت بارش برف مسدود می شدند. برف ها را به شکل کوه بلند در می آوردیم و سرسره بازی می کردیم؛ گاهی وقت ها هم داخل تونل می زدیم . روزهای جمعه با بچه ها جمع می شدیم و روی قسمتی که آجر فرش بود، بازی می کردیم.
*داداش بزرگتر- مسعود محمودی ( دوست شهید )
کلاس اول با حسین به دبستان حسن خطاط که یک خیابان بالاتر از خانه مان بود می رفتیم حسین هم کلاسی برادرم بود، دلم می خواست با من هم دوست شود. زنگ های تفریح بلافاصله توی حیاط مدرسه دنبالش می گشتم و به بهانه ی این که دنبال برادرم می گردم کنارش می نشستم. حس خاصی به او داشتم، برایم یک الگو بود. دوست داشتم داداش صدایش کنم، اما خجالت می کشیدم. اغلب که از مدرسه برمی گشتیم بین راه تا چشمش به پیرزن یا پیرمرد در حال عبور از خیابان می افتاد، سریع به طرفش می دوید و دستش را می گرفت. از همان بچگی معلوم بود زمانی به مقامات معنوی بالایی می رسد.
*دست فروشی – بهروز حقیقی ( دوست و همرزم شهید )
تابستان که می شد با بچه ها برنامه ریزی می کردیم، دست فروشی کنیم. هر کسی چیزی انتخاب می کرد؛ یکی شربتی می فروخت، یکی ذرت، دیگری آب انجیر و ...حسین هم که دوران ابتدایی اش به پایان رسیده بود گاهی با ما دست فروشی می کرد و گاهی به کمک پدرش می رفت.
*نشانه ی احترام- یدالله اخلاصی زنگنه ( پدر شهید )
دوران ابتدایی حسین با چشم بر هم زدنی سپری شد. رفتار خوب او خستگی کار را از تنم دور می کرد. به یاد ندارم روزی با هم بیرون رفته باشیم و او با من هم قدم شده باشد. همیشه چند قدم پشت سر من می آمد. گاهی عصبانی می شدم و می گفتم :" بابا جان! چرا اینقدر یواش میای؟ " سکوت می کرد و سرش را پایین می انداخت. کلاس پنجم که تمام شد، تعطیلات تابستان شروع به کار کرد. هر چه من و مادرش مانع می شدیم، قبول نمی کرد. با بچه های محله دست فروشی می کرد و در کار ساختمانی هم کمک کارم بود؛ با فرغون خاک و گچ می آورد و الک می کرد و آجرها را به من می داد.
*مکتب قرآن- مسعود محمودی ( دوست شهید)
در محله، قرآن به روش سنتی، هر شب منزل یک نفر برگزار می شد. مرحوم بوژاری، محمد رضا فتحی و میرزا علی اصغر بهبهانی اساتید قرآن بودند. استاد فتحی به سبک کاظمینی قرآن تلاوت می کرد. حسین، من، برادرم، آقا محسن و بچه های محله در این جلسات شرکت می کردیم. وقتی استاد تفسیر می کرد حسین آن چنان محو صحبت هایش می شد که انگار ما را نمی دید، شاید همان جلسات قرآن مسیر زندگی اش را مشخص کرد.
*جلسات نور- بهروز حقیقی ( دوست و همرزم شهید )
دوران ابتدایی که تمام شد، با بچه ها شب ها در مجالس قرآنی که بزرگ تر ها تشکیل داده بودند، شرکت می کردیم. صوفی صفرالی، آقای شیرین سخن، مرحوم فتحی و ... اساتید قرآن بودند. حسین، اشتیاق زیادی برای حضور در کلاس ها داشت. در کلاس هم بسیار دقت می کرد. به برکت همین کلاس ها بود که بیشتر بچه های محله ی ما انقلابی شدند. خیلی ها به جبهه رفته و تعداد زیادی شهید شدند. محسن فتحی، محسن احمدی و حسین از جمله کسانی بودند که بعدها از قاریان برجسته ی محله شدند. خیلی ها به جبهه رفته و تعداد زیادی شهید شدند. محسن فتحی، محسن احمدی و حسین از جمله کسانی بودند که بعدها از قاریان برجسته ی محله شدند. ایام محرم در کنار کلاس های قرآن، هیأت مذهبی هم شکل گرفت و همه حضور پیدا می کردیم.
*تلخی حادثه- شهید تمیور باقری
سال اول دبیرستان در مدرسه ی کزازی بودیم. من و حسین روی یک نیمکت می نشستیم. حسین پسر شوخ و در عین حال مؤدبی بود یک روز صبح، معلم اعلام کرد که مرتب سر جاهایمان بنشینیم. لحظاتی بعد، مدیر دبیرستان همراه فردی به نام ستوان احمدی با لباس فرم نظامی وارد کلاس شد. ستوان احمدی نماینده ی ارتش بود. در خصوص هنگ نوجوانان ( پادگان آموزشی آن روزهای ارتش که اکنون محل دانشگاه امام حسین ( ع ) کرمانشاه است) و چگونگی جذب، توضیحاتی داد و ما را تشویق به استخدام کرد. همه با کنجکاوی گوش می دادیم. بچه ها هیجان زده شده بودند. من، احمد طیری و حسین، زنگ تفریح مدام از استخدام در ارتش صحبت می کردیم. تصمیم گرفتیم پس از مشورت با خانواده اقدام کنیم. برای ثبت نام به آدرسی که ستوان احمدی داده بود یعنی دژبانی منطقه ی کوهساری رفته و فرم های مربوطه را پر کردیم. چند روز بعد برای انجام مراحل استخدام به پادگان فرح آباد تهران اعزام شدیم. مصاحبه و آزمایش دو هفته طول کشید، برای انگشت نگاری و تشخیص هویت به کرمانشاه مراجعه کردیم و پس از یک ماه رسما" لباس فرم پوشیده  و استخدام شدیم.
دوره ی دو ساله ی ما آغاز شد. کلاس های آموزش نظامی و فرهنگی، یک روز در میان برگزار می شد. یک سال گذشت، سال دوم اعلام کردند برای اردو آماده باشیم. با دو دستگاه ماشین ریو برای اردوی اسکی به منطقه ی آبعلی گردنه ی هراز اعزام شدیم. حسین و احمد طیری با 15 نفر دیگر با ماشین اول و من به همراه تعداد دیگر در ماشین دوم بودیم. ماشین اول که جلوتر از ما بود، تصادف کرد و توی دره افتاد. صحنه ی بسیار تلخی بود؛ اردو متوقف شد و ما در عزای همکلاسی ها داغدار شدیم.
*پیشروی انقلابی- بهروز حقیقی ( دوست و همرزم شهید )
زمزمه ی انقلاب در محله ی ما از کلاس های قرآن و افراد مذهبی شروع شد. بزرگ تر های محل که افراد باتقوایی بودند و اصولا" آن ها را صوفی صدا می زدند اگر چه تحصیلات کلاسیک نداشتند، اما به اوضاع سیاسی مملکت کاملا" واقف بودند. به واسطه ی این عزیزان، وارد فعالیت های انقلابی شدیم.  به حسین همراه شهید محسن احمدی و برادرش مجتبی، پرویز و محمدرضا حقیقی، غلام باقری، حسن باقری نسب و ... از جمله افراد فعال انقلابی در محله ما بودند. مسیر راهپیمایی ما اغلب از میدان شهناز تا سه راه شریعتی بود. روزی با حسین، محسن احمدی و دیگر بچه های محله به خیابان ریختیم و شعار مرگ بر شاه سر دادیم. در طول مسیر مدارس زیادی از جمله دبیرستان کاوه بود که دانش آموزان آن ها هم به ما پیوستند. ناگهان شهربانی سر رسید و آن روز یک درگیری خیابانی بزرگ به راه افتاد.
*توکل به خدا- فریدون رضایی ( همسر خواهر شهید )
روزی با حسین به راهپیمایی رفته بودیم، حسین با مشت های گره کرده شعار سر می داد و بقیه تکرار می کردند. مأموران سر رسیدند و به ما حمله کردند. مردم پراکنده شدند. چند نفر از مأموران که گویا حسین را می شناختند، ما را تعقیب کردند. به داخل کوچه ای فرار کردیم، اما کوچه بن بست بود. قلبم به تپش افتاد و لحظاتی مات و مبهوت به حسین نگاه کردم. حسین با لبخند گفت: " توکل به خدا کن. " مأموران به ما نزدیک شدند و یکی از آن ها دست به اسلحه برد؛ در همان لحظه تعداد زیادی از مردم به سمت ما هجوم آوردند و کوچه را سد کردند و مأموران مجبور به عقب نشینی شدند. دوباره مشت ها را گره کردیم و شعار مرگ بر شاه سر دادیم.
*به رنگ خدا- عبدالله ویسی ( همرزم شهید )
اولین بار در اردوگاه خضر زنده با شهید حسین اخلاصی زنگنه آشنا شدم. با شروع جنگ، بچه ها سریع آماده ی اعزام به نقاط مرزی قصر شیرین، خسروی و نفت شهر شدند. ما هم به گیلان غرب رفتیم و در ارتفاعات برآفتاب مستقر شدیم. دو سه ماهی در خدمت این شهید عزیز بودم. به دلیل کمبود امکانات و مشکلات خاصی که در مرزها بود گاهی نیروها عصبانی می شدند، شهید با خشرویی می گفت:" آرام باش گل گلاب، صلوات بفرست. و با این روش نیروها را آرام می کرد و فضای خاصی حاکم می شد. با لحن شیرین و بی تکلفی که داشت زبان زد خاص و عام بود و همه را مجذوب خود می کرد.
*خستگی ناپذیر- عبدالفتاح رئیسیان ( هم دوره شهید )
آمزشگاه خضر زنده به فرماندهی برادر عبدالعلی بوچانپور- یکی از بهترین فرماندهان دوره های آموزشی را برگزار می کرد. در هر دوره، سپاه کرمانشاه 40-30 نفر از پاسداران را معرفی می کرد. خضر زنده دو دریاچه ی زیبا داشت و بسیار سر سبز بود. دوره های آموزشی شامل رزم انفرادی، مخابرات، انواع سلاح ها و ... بود. یکی از کارهای برجسته ی آموزشگاه، حضور کلاه سبزهای تیپ نوهد بود که برخی آموزش های ویژه ی نظامی را به عهده داشتند. دوم معرفی پاسداران برگزیده جهت گذراندن دوره ی دافوس بود. با حسین اخلاصی در همین پادگان آشنا شدم. دوره های نظامی را با هم گذراندیم. چند ماهی که در کنارش بودم، حتی برای یک بار از ایشان عصبانیت یا ناراحتی ندیدم، همیشه خشرو و خندان بود و با همه شوخی می کرد. بسیار مؤدب بود و همه او را دوست داشتند. در روابطش بسیار بی ریا و با صفا بود. یادم هست در عملیات های آموزشی کمین و ضد کمین که شرکت می کردیم حسین اخلاصی خیلی قوی بود و خسته نمی شد؛ ما خسته می شدیم، از طرفی غذا یا آبی که همراه داشتیم زود تمام می شد و به سراغ بقیه می رفتیم؛ امام حسین نه تنها از کسی نمی گرفت، بلکه قمقمه و غذای خودش را هم به ما می داد.
*همسنگر- مهر علی اخلاقی (همرزم شهید )
در 24 مهر 1359 به منطقه ی گیلانغرب اعزام و روی ارتفاعات برآفتاب مستقر شدیم. با شهید اخلاصی زنگنه هم سنگر شده و مدت سه ماه با هم بودیم. در خط مقدم 100 متر جلوتر از سنگرها، یک تیغه ی کوهی دیواری مقابل دشمن بود که به نوبت نگهبانی می دادیم، آن روزها هر دقیقه اش به سختی می گذشت. حالتی بین خوف و رجاء داشتیم. دشمن مجهز بود و ما با کم ترین سلاح ممکن ایستادگی می کردیم و عملیات های ایذایی را انجام می دادیم. قسمتی از تنگ حاجیان که منطقه ی سوق الجیشی و در واقع مسیر گیلانغرب به سرپل ذهاب بود، به دست عراقی ها افتاده و ارتباط بچه های بازی دراز با گیلانغرب قطع شده بود. شب عملیات همه شور و هیجان خاصی داشتیم به خصوص شهید اخلاصی که بی قرار بود و دعا می خواند. ما 80 نفر بودیم و آقای بوچانپور فرمانده ی محور ما بود.
آقای کردمیر، شهید امیر سلیمانی، شهید محسن احمدی، آقای محمود دولت آبادی، جمال ویسی، شهید اصغر فریدونی، عبداله ویسی، یزدان نجف آبادی، آقای یوسف وندی و ... حضور داشتند.
برادران اصغر وصالی و علی قربانی هم از تهران آمده بودند که هر دو شهید شدند. هر یک از ما در گروه های پنج نفره پشت تپه مشغول تیراندازی بودیم. ارتباط با فرماندهی قطع شده و از ساعت 2 بعد از ظهر دستور عقب نشینی صادر شده بود. این در حالی بود که شهید اخلاصی و شهید علی سلیمانی و من به اندازه ای دور افتاده بودیم که اصلا متوجه عقب نشینی نیروها نشدیم. حدود ساعت 4 بعد از ظهر در مسیر برگشت، چند نفر را دیدیم که به طرف ما می آیند. اصلا مشخص نبود نیروهای خودی هستند یا دشمن! نزدیک تر که شدند متوجه شدیم بچه های خودی هستند. هنگام بالا آمدن آن ها از تپه، ته دره نقطه به نقطه خمپاره می زدند. انتهای دره، رودخانه ی فصلی وجود داشت که بعضی از قسمت های آن ماسه ای بود. چند شهید آنجا افتاده بودند که آن ها را نمی شناختیم. حسین اخلاصی اصرار داشت هر طور شده باید جنازه ها را ببریم. می گفت: احتمالا از بچه های همدان یا تهران هستند که دیشب اعزام شدند. باران به شدت می بارید و راه رفتن را سخت کرده بود. حاضر نبودیم پیکر مطهر شهدا را جا بگذاریم. با نیروهای بومی که همراهمان بودند به گروه های سه نفره تقسیم شدیم و پیکر شهدا را برداشته و با خود حمل کردیم. عراقی ها که حدود 40-30 متر به کف رودخانه دید داشتند، ما را به رگبار گرفتند. شهدا را کناری گذاشتیم و پشت سنگ ها پناه گرفتیم. صدا زدم: " حسین چه کار کنیم؟" حسین گفت: حالا به راهمان ادامه بدیم، هوا که تاریک شد برمی گردیم. حسین جلوتر از من بود و ناصر غلامی و نیروهای عشایری پشت سرم. خمپاره ای حدود 3- 2 متری من افتاد و سر تا پایم شن و ماسه ای شد. از شدت موج انفجار گیج شده بودم. حسین داد زد: علی چه شد؟ با صدای او متوجه شدم راه را برعکس می روم. برگشتم و گفتم: هیچی نشده. سه بار گفت: " الله اکبر! فکر کردم متلاشی شدی." بالاتر که رفتیم بچه های مقر اصلی را دیدیم که چند رأس قاطر با خود آورده بودند. رفتیم و جنازه ها را سوار آن ها کردیم و برگرداندیم. حسین اخلاصی جوان مخلص و با تقوایی بود؛ در برخورد اول انسان را جذب می کرد، در کارهای گروهی همکاری می کرد و با ایثاری که داشت، هرگز نمی گفت که این کار وظیفه ی من نیست؛ حتی گاهی بدون اطلاع من لباس هایم را می شست. گاهی ذخیره ی غذایی خود را با دیگران تقسیم می کرد و بسیار شوخ طبع بود. واقعا" در کنارش احساس آرامش می کردیم.
انتهای پیام
منبع:کتاب گل و گلاب









برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده