یک نکته از هزاران(5 )؛
از آن طرف تپه هشت جنازه را نشانم داد و گفت: هر چه آر پی جی انداختی خورد توی آن هایی که پایین تپه بودند. گلوله ی آخری وسط آن دو نفر خورد که در حال پایین آمدن بودند.آن موقع بود که متوجه مفهوم آن آیه شدم. من فقط شلیک کردم. خدا تیر را هدایت کرد و به هدف زد.
خاطرات

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛کتاب "یک نکته از هزاران" مشتمل بر خاطرات جمعی از سرداران و رزمندگان دفاع مقدس در غرب کشور است که توسط اداره کل حفظ آثار و نشر ارش‌های دفاع مقدس استان کرمانشاه جمع‌آوری و تدوین شده است که خاطره زیر برگرفته از این مجموعه و از خاطرات" دلاور رحیمی " از رزمندگان دوران دفاع مقدس استان کرمانشاه می باشد.
همیشه در زمان جنگ این گفته ی خداوند که فرموده است:" ای پیامبر تو کفار را نکشتی من کشتم؛ تو تیر نیانداختی من انداختم. ما رمیت اذ رمیت ولکن الله رمی"" برایم سئوال بود. به آیه شک نداشتم. می خواستم به یقینم اضافه شود. همان طور که حضرت موسی نسبت به خدا شک نداشت و برای یقین بیشتر خواست که خدا خود را به او بنمایاند. یا حضرت ابراهیم چگونه زنده شدن مردگان را درخواست کرد. البته من در حدی نیستم که خود را با آن ها مقایسه کنم.
در عملیات مرصاد دو نفر از منافقین روی تپه ای کمین کرده بودند. حشمت پرواز دوست و همرزمم بود. یک بسیجی از آن شیر مردها که بعدها مسئول آموزش و پرورش گیلان غرب شد. گفتم:" حشمت آن دو تا را دیدی؟" اگر من برم پایین و آن ها مرا زدند، مرا بالا می آوری؟" حشمت تبسمی کرد و چیزی نگفت. گفتم: خرج را به گلوله ی آر پی جی وصل کن و به من بده." او سریع گلوله را آماده کرد و به من داد و من هم شلیک کردم.
آن روز هر چه انداختم، به هدف نخورد. این در حالی بود که قبل از عملیات والفجر 5 دو گردان از ما را به میدان تیر پادگان شهدا بردند. آنجا یک غار کوچک دارد که دهانه اش حدود دو متر در دو متر است. قرار شد به طرف دهانه ی غار تیراندازی کنیم. هر نفر تیری شلیک کرد. نوبت من شد. گفتم: خدایا، کار من نیست. خودت کمک کن!" تنها کسی که گلوله اش به هدف خورد، من بودم. ولی آن روز حدود هشت تیر انداختم و به هدف نخورد؛ یا این طرف می خورد یا آن طرف. با اعصاب خراب، خستگی به تنم ماند.
از روی تپه سرازیر شدم و به طرف جاده رفتم. یکی از بچه های خودی داشت به طرف من می آمد گفت: دلاور می دانی چه کردی؟ گفتم: چه کردم؟ هر چه تیر انداختم به خطا رفت. از آن طرف تپه هشت جنازه را نشانم داد و گفت: هر چه آر پی جی انداختی خورد توی آن هایی که پایین تپه بودند. گلوله ی آخری وسط آن دو نفر خورد که در حال پایین آمدن بودند.
آن موقع بود که متوجه مفهوم آن آیه شدم. من فقط شلیک کردم. خدا تیر را هدایت کرد و به هدف زد.
انتهای پیام
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده