یک نکته از هزاران(2 )؛
داشتم سرنگ را می کشیدم تا مواد را وارد سرنگ کنم که ناگهان معده مجروح تحریک شد و نیم خیز شد و بالا آورد روی سر و صورت من ریخت من هم با چشم بسته دنبال چیزی می گشتم تا چشمانم را پاک کنم ؛ از طرفی یک دستم به مریض بود که از تخت نیفتد. بالاخره با مقنعه، صورتم را پاک کردم.
روایتی خواندنی از فوزیه گودرزی، پیشکسوت دوران دفاع مقدس استان کرمانشاه/ کاری زینبی

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ کتاب "یک نکته از هزاران" مشتمل بر خاطرات جمعی از سرداران و رزمندگان دفاع مقدس در غرب کشور است که توسط اداره کل حفظ آثار و نشر ارش‌های دفاع مقدس استان کرمانشاه جمع‌آوری و تدوین شده است که خاطره زیر برگرفته از این مجموعه و از خاطرات" فوزیه گودرزی " از زنان پیشکسوت دوران دفاع مقدس استان کرمانشاه می باشد.
در پادگان ابوذر مجروحی داشتیم که معده اش ترکش خورده بود. پزشک های خوبی برای مداوا به جبهه می آمدند. من در قسمت ریکاوری کار می کردم. پزشکی که مجروح را عمل کرد به من گفت: " خونابه ی داخل معده اش را تخلیه کن. مجروح هنوز کاملا" به هوش نیامده بود. من یک سرنگ به دست گرفتم و زیر تخت رفتم . داشتم سرنگ را می کشیدم تا مواد را وارد سرنگ کنم که ناگهان معده مجروح تحریک شد و نیم خیز شد و بالا آورد روی سر و صورت من ریخت. من هم با چشم بسته دنبال چیزی می گشتم تا چشمانم را پاک کنم ؛ از طرفی یک دستم به مریض بود که از تخت نیفتد. بالاخره با مقنعه، صورتم را پاک کردم.
متوجه شدم آقایی روی سرم گریه می کند یک روحانی دیگر هم کنارش بود. سلام کردم و مجروح را به سر تخت برگرداندم. چشمهایم را خوب پاک کردم نمی دانستم که آن آقا کیست؟! ایشان خطاب به من گفت: " خواهر زینبی دیدم که چه کار کردی؟"
گفتم:" آقا وظیفه ام را انجام داده ام."از لحن صدایش فهمیدم که آیت الله بهشتی است. هم کلام شدن با ایشان برایم افتخار بود پس وقت را غنیمت شمردم و گفتم:" آقا یک سؤال شرعی دارم . من چون پرستارم همیشه لباس هایم خونی است و تمام لحظات توی خون غلت می خورم لباس تعویضی ندارم. مجبورم با همین لباس های خونی نماز بخوانم آیا قبول است؟ ایشان گفتند: این لباس برای احرام مکه خوب است. من به این لباس بوسه می زنم چطور قبول نیست . ارزش هر رکعت نماز شما معادل صد هزار رکعت است."
فردای آن روز وقتی آقای بهشتی از جبهه برگشتند به رییس بیمارستان آقای روان آور گفته بودند: من دوست دارم این خواهر را ببینم وقتی به خددمتشان رسیدم، یک پاکت به من دادند و گفتند:"  هدیه ناقابلی است از طرف من سید." گفتم: آقا! ما برای رضای خدا آمدیم. " وقتی دید نمی پذیرم، ساعتش را باز کرد و به من داد و گفت: این ساعت را به تو هدیه می دهم که نبض بیمارها را با آن بگیری. نبض بیمارها را بگیر و یادی از من بکن. ساعت را گرفتم و گفتم: چشم آقا!
انتهای پیام
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده