خاطرات شیرزن خطه گیلانغرب در دوران دفاع مقدس- فرنگیس حیدر پور" قسمت سوم"؛
هفت دلاور را روی خاک، کنار چشمه گذاشتند. منظره ی غمگینی بود هیچ وقت نشده بود که بخواهیم هفت نفر را با هم به خاک بسپاریم. تمام مردم روستا، کنار چشمه، مثل ابر بهار گریه می کردند انگار شب عاشورا بود.
هفت نفر از دلاور مردان آوه زین را با هم از دست دادیم

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ روایت دلیری‌های فرنگیس حیدرپور، شیرزن خطه گیلانغرب، از برش‌های به یادگار مانده فصل مقاومت زن ایرانی در برابر مهاجمان بعثی است؛ روایتی بکر که در این سال‌ها دهان به دهان چرخیده و حتی به کتاب‌ها و فیلم‌ها -حتی به زبان‌های دیگر- راه یافته است.
در این راستا نوید شاهد کرمانشاه بخش هایی از خاطرات فرنگیس حیدر پور را در چند قسمت به مخاطبان ارجمند تقدیم می کند.
*دلم می خواست مثل بقیه مردها ، من هم همراهشان بروم

از ظهر گذشته بود و داشتم طرف کوه را نگاه می کردم. دلم گرفته بود. برادرها و فامیل هایم کجا بودند؟ نیروهای عراقی الان کجا هستند به یکباره دیدم یکی از طرف کوه می دود و می آید بلند شدم و دستم را روی چشمم گذاشتم تا بهتر ببینمش. از فامیل هایمان بود . مرد به طرف ده می آمد و فریاد می زد:" خانه تان خراب شود، عراق قصرشیرین را گرفت."
همه مردم سر از پنجره ها و درها بیرون آورده بودند، به او که از دور می آمد، نگاه می کردند و با تعجب به فریادهایش گوش می دادند. هیچ کس نمی توانست تکان بخورد. فکر کردم دارم خواب می بینم.
مرد، عرق کرده بود و معلوم بود راه زیادی را پیاده آمده است. همچنان فریاد می زد. مردم دورش را گرفتند و هی می پرسیدند چه شده؟ وقتی مرد فامیل نفس تازه کرد، گفت: به خدا راست می گویم خانه خراب شدیم عراق قصرشیرین را گرفت. نیروهاشان دارند به این سمت می آیند.
در حالی که نفس نفس می زد، ادامه داد: به همه بگویید آماده ی فرار باشند. عراق دارد جلو می آید. هیچ چیز جلودارشان نیست. به سینه کوبیدم. یاد مردهای روستا افتادم که به جبهه رفته بودند. برادرهایم و رحیم هم در جبهه بودند. مردم روستا هم نگران عزیزانشان بودند. مادرم به پایش می کوبید و رو به برادرش می گفت: دیدی چطور شد بیچاره شدیم؟ دیدی چه به سرمان آمد؟
دایی ام گرفته و ناراحت، توی حیاط ما ایستاده بود و هی این طرف و آن طرف می رفت. مردم، با نگرانی، با هم حرف می زدند. همه گیج بودند و نمی دانستند چه کار کنند. یک دفعه دایی ام بیقرار شد و با صدای بلند گفت: به طلب فرزندانمان می رویم. جمع شوید، باید حرکت کنیم.
دایی ام رو به مرد همسایه کرد و گفت:" مشهدی فرمان، تو ماشین داری، من هم پسرم و خواهر زاده هایم در جبهه هستند. بیا برویم دنبالشان این طور فایده ندارد ارتش دارد عقب شینی می کند. باید گروهی را که جلو رفته اند، برگردانیم. احتمالا حالا باید توی محاصره افتاده باشند یا..."
*همگی اضطراب داشتیم/ دشمن قصر شیرین را گرفته بود
چند تا از مردهای ده، وسایلشان را برداشتند و آماده ی حرکت شدند. من هم با نگرانی گفتم:" تو را به خدا مرا هم با خودتان ببرید. به شما کمک می کنم. من نمی ترسم." قبول نکردند  و گفتند تو بمان.
بدون اینکه منتظر شوم سریع سوار ماشین شدم . دایی ام نگاه تندی به من کرد و گفت:" بیا پایین، دختر!" دلم می خواست مثل بقیه ی مردها، من هم همراهشان بروم.با دل شکسته ، از ماشین شدم و مثل بقیه ی زن ها، پای دیوار نشستم. همه با ناراحتی به جاده ای که توی تاریکی پر از گرد و خاک شده بود، نگاه می کردند. همگی اضطراب داشتیم.
دشمن قصر شیرین را گرفته بود. پس حتما آن مناطق هم به دست دشمن افتاده بود. روز بعد مرد و زن توی گور سفید دور هم جمع شده بودند و حرف می زدند. دیگر کسی حرف از شادی نمی زد. همه با دلهره و ناراحتی از جنگ می گفتیم. همه مان دلهره داشتیم و گویی با هم صمیمی تر شده بودیم. انگار می دانستیم که ممکن است از همدیگر جدا شویم یا اتفاق شومی برای دیگری بیافتد. دست را روی دست گذاشته بودیم یا زانوها را بغل کرده بودیم و انتظار می کشیدیم. این انتظار کشیدن و گوش به هر صدای نا آشنایی سپردن، از مرگ هم بدتر بود. هر صدای کوچکی که می آمد، همه بلند می شدند و جاده را نگاه می کردند. اما خبری نبود.
تا غروب انتظار کشیدیم، اما نه گروه اول برگشتند، نه خبری در گروه دوم شددم غروب بود که به طرف آوه زین راه افتادم. بدجوری دلم گرفته بود. دم غروب، هواسرخ بود غمگین و دلگیر منتظر نشسته بودیم که دیدم از سمت جاده گرد و خاک بلند شد.
*تمام مردم روستا، کنار چشمه، مثل ابر بهار گریه می کردند انگار شب عاشورا بود
آمبولانسی به سمت آوه زین می آمد. به سرعت می آمد و می دانستیم حتمی خبری دارد از جا بلند شدیم و با دلهره به آمبولانس نگاه کردیم که هر لحظه نزدیک تر می شد. وقتی رسید، ایستاد و راننده اش پیاده شد. گرد و خاک همه جا را گرفت.
مرد راننده، سر و صورتش خاکی بود. به نظر می آمد قیافه اش درهم و دمغ است.
وقتی قیافه اش را دیدم، نفس در سینه ام حبس شد. جلو دویدم و سلام و علیک کردم. مرد فقط سری تکان داد. دایی دیگرم حشمت جلو آمد و گفت:" بگو چه شده، مرد؟ تو بیخود این طرف ها نیامده ای؟ بگو زودتر و خلاصمان کن.
راننده آمبولانس با ناراحتی گفت: خبر بدی دارم!
وقتی این را شنیدم، پاهایم سست شد. همه با دلهره به راننده نگاه کردیم. راننده ادامه داد: شنیدم یک عده از شما رفته بودند دنبال جوان های ده..."
مرد سکوت کرد. دایی حشمتم تندی گفت: ها، رفته بودند. همه منتظرشان هستیم، ولی هنوز خبری ازشان نرسیده.
مرد چشم دوخت توی تخم چشم های دایی حشمت و این بارآرام تر از قبل ادامه داد : همه ی آنها که رفته بودند... به ماشینشان که به طرف مرز می رفته، بمب خورده و همگی توی ماشین شهید شده اند.
هنوز حرفش تمام نشده بود که شیون و واویلا برپا شد. دنیا سرم چرخید. مردم حالشان از من هم بدتر بود. خاک ده به آسمان بلند شد. هر کس مشتی خاک برداشته بود و به سر می ریخت. زن ها با صدای بلند فریاد می زدند. هنوز حرفش تمام نشده بود که شیون و واویلا برپا شد. دنیا دور سرم چرخید مردم حالشان از من بدتر بود خاک ده به آسمان بلند شد. هر کس مشتی خاک برداشته بود و به سر می ریخت.
هشت نفر از ده ما رفته بودند و حالا توی آن تنگ غروب، شیون بود و واویلا. شیونی به راه افتاد که سابقه نداشت. تمام مردم روستا، کنار چشمه، مثل ابر بهار گریه می کردند. انگار شب عاشورا بود.
تا اینکه چند مرد با یک تراکتور راه افتادند بروند جنازه ی عزیزانمان را بیاورند گروه اول که برای جنگ رفته بودند نیامدند گروه دوم به دنبال گروه اول رفتند و دیگر نیامدند و شهید شدند و گروه سوم هم به دنبال پیکر گروه دوم می خواستند بروند انگار می خواستیم به دشمن بگوییم ببینید، عزیزانمان را آوردیم. ببینید، نگذاشتیم عزیزانمان روی خاک بمانند.
تا اینکه برگشتند و هفت دلاور را روی خاک، کنار چشمه گذاشتند. منظره ی غمگینی بود هیچ وقت نشده بود که بخواهیم هفت نفر را با هم به خاک بسپاریم.
 
ادامه دارد...

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده