شهید غلامحسین اعظمی سال 1345 در شهرستان کرمانشاه دیده به جهان گشود. سرانجام در تاریخ 31 تیرماه 1367بعد از نماز صبح به آرزویش رسید و در نبردی نابرابر در منطقه گیلانغرب در کنار نیروهایش به شهادت رسید .
خاطره ای خواندنی از همسر شهید غلام حسین اعظمی/ پاک مثل چشمه

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ شهید غلامحسین اعظمی سال 1345 در شهرستان کرمانشاه دیده به جهان گشود چیزی که از همان کودکی در وجوداو دیده می شد و ریشه می دواند علاقه زیادش به مسائل دینی و حس کمک و یاری به دیگران بود.
 تحصیلات دوران ابتدایی را در شهرستان قروه به اتمام رسانید به دلیل عزیمت به شهرستان اسلام آباد غرب تحصیلات دوران راهنمایی را که همراه با اوج تظاهرات و راهپیمایی مردم بر علیه رژیم طاغوت بود می گذراند. وی که زمینه قوی دینی داشت با همان سن و سال کم در تظاهرات و راهپیماییها شرکت می کرد علاقه و شوق خدمت به انقلاب آنقدر در وجودش رشد کرده بود که در آن سنین به خدمت بسیج در سال 1358 در آمد و فعالیتش را از سال 1359 در سپاه شهرستان اسلام آباد آغاز کرد که همزمان با شروع جنگ تحمیلی بود از آن پس تمام وجودش را وقف خدمت به انقلاب و مردم و دفاع از میهن عزیزمان نمود.
سال 1367 پست های مختلف از جمله مسئولیت دبیرخانه کارگزینی ـ پرسنلی و ... سپاه اسلام آباد را بر عهده داشت و همچنین در شهرستان کرمانشاه نیز مسئولیت ارزیابی مشمولین و دفتر تحقیق را مدتی عهده دار بود و همواره در سپاه شهرستانهای مرزی غرب و در عملیات مختلف شرکت داشتند. سرانجام باری دیگر آماده رفتن به جبهه شد آرزویی داشت که باید به آن می رسید مهلت را از دست نداد و در این سفر به گفته همرزمانش عاجزانه از خداوند در درجه اول شهادت و دوم معلولیت و در آخر مجروحیت در راهش را خواسته بود سرانجام در تاریخ 31 تیرماه 1367بعد از نماز صبح به آرزویش رسید و در نبردی نابرابر در منطقه گیلانغرب در کنار نیروهایش به شهادت رسید .
*خاطره ای خواندنی از فرشته عبدی" همسر شهید "
آن روز حوالی ظهر من و پسر کوچکم محسن در منزل بودیم. صدای زنگ خانه بلند شد. در را باز کردم خانم مسنی همراه آقایی دم در بودند. سراغ غلامحسین را گرفتند. وقتی که گفتم نیست، خود را از اقوام مادر غلام حسین معرفی کردند.
خانم مسن ظرفی را پر از روغن کرمانشاهی به من داد و گفت که برای هدیه تولد فرزندتان قبول کنید و با اصرار آنها مجبور به قبول آن شدم. وقتی که غلام حسین برگشت جریان را برایش گفتم. او با چهره ای بر افروخته بلند شد و گفت: چرا قبول کردی؟ علت را که پرسیدم؛ گفت: پسر کوچک آن خانم در خدمت سربازی به سر می برد، قرار بود به خاطر کهولت سن و تنها بودن او در صورت امکان پسرش را به محل زندگی مادرش انتقال دهم.
غلام حسین آدرس آن خانم را از مادرش گرفت و به در منزل آنها رفت. از آنها حلال خواهی کرد و هدیه را پس داده، گفته بود؛ قول می دهم تا آنجا که می توانم جهت رضای خدا و خوشحالی شما در حل مشکلتان بکوشم.
انتهای پیام

منبع: پرونده فرهنگی شهدا - اداره هنری، اسناد و انتشارات- استان کرمانشاه
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده