سرانجام این شهید بزرگوار اسلام در تاریخ 24 بهمن ماه سال 1364 و در عملیات والفجر 8 در حالی که به همراه نیروهایش مشغول باز کردنِ پل شناوری که از خرمشهر به جزیره ی ام الرصاص زده بودند بود مورد اصابت ترکشِ بمباران هوایی در آن ناحیه قرار گرفت و پیکر تنومند ِ این سردار رشید اسلام در حالی که ذکر یازهرا بر روی لب هایش زمزمه می شد روی تکّه پلِ جدا شده افتاد و سپس با کمک قایق های مستقر در منطقه پیکر پاک و مطهرش به خشکی انتقال یافت.      
6 روایت خواندنی ازفرمانده شهید حاجیعلی نورعلیپور/ از مبارزات انقلابی تا ساخت پل شناور در عملیات بدر

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ شهید حاجیعلی نورعلی پور در سال 1335 در خانواده ای متدیّن و زحمت کش در روستای ولدوند از توابع شهرستان نورآباد دلفان به دنیا آمد. هنوز چهل شب از تولدش نگذشته بود که برای همیشه از دیدن چهره ی پدر محروم شد و صفر علی فقط نامی بود که هیچگاه چهره ی او را ندید .
حاجیعلی ِ چهل روزه بی خبر از مرگ پدر در دامان پر مهر مادر پرورش یافت تا اینکه دست تقدیر قبل از اینکه حتی از شیر گرفته شود مادرش شکربانو را هم از او گرفت تا کودک دوساله ی خانواده ی نور علی پور از نعمت پدر و مادر محروم شود .
تا سال 1346 خانواده ی شرفعلی که اکنون حاجیعلی هم یکی از اعضای آن محسوب می شد در روستا زندگی می کردند و حاجیعلی علاوه بر کمک در کار های کشاورزی ، سطوح مقدماتی ِ خواندن و نوشتن را در مکتب خانه ی روستا گذراند تا اینکه در سال 1346 خانواده ی شرفعلی به هرسین مهاجرت کردند .
بعد از دوسال در سال 1348 و با شرکت در امتحانات غیر حضوری پایه ی پنجم گواهینامه ی پایان تحصیلات ابتدایی را از دبستان الوند کرمانشاه اخذ کرد .
چند سالی که گذشت حاجیعلی و برادرش فتحعلی تصمیم گرفتند برای کار به تهران بروند . درآنجا در شرکت پیمانکاری ِ اکباتان مشغول فعالیت شدند و و کارهایی از قبیل احداث جاده ها و اتوبان ها ، لوله کشی ِ شهرداری و ... را انجام میدادند .
چند ماهی قبل از انقلاب و زمانی که به همراه برادرش مرید علی در اتوبان تهران –قم در شرکت ایران راهِ خوزستان کار می کرد پنجشنبه ها و جمعه را در حوزه ی علمیه ی قم می گذراند و از آنجا جرقه ی شرکت در فعالیت های انقلابی در ذهن حاجیعلی زده شد و در تظاهرات ها و فعالیت های انقلابی شرکت می کرد .
هروقت هم که به هرسین می آمد مقدار زیادی اعلامیه و عکس امام خمینی ( ره ) را که از حوزه گرفته بود با خودش می آورد و به صورت پنهانی فعالیت های انقلابی اش را در هرسین ادامه می داد تا اینکه جریاناتِ قومی و قبیله ایِ زمان انقلاب در هرسین بوجود آمد . در این زمان باز هم حاجیعلی با دفاع از حق و حقیقت قاطعانه در برابر کسانی که قصد سوء استفاده از شرایط بوجود آمده را داشتند ایستاد و تا جایی که در توانش بود در مقابل آن ها استقامت کرد . به اطرافیانش هم گوشزد می کرد که به مال مردم دست نزنند و چیزی را برندارند چرا که بالاخره وضعیت همانطور باقی نمی ماند و باید جوابگوی خدا و  این مردم باشند .
بعد از انقلاب و قبل از جنگ تحمیلی هم هنگامی که خبر درگیری نیروهای سپاه و دموکرات ها را در کامیاران و کردستان شنید ، نتوانست تحمل کند و هر جور شد خود را به آنجا رساند و در آنجا به همکاری با نیروهای سپاه پاسداران پرداخت و تا پاکسازی ِ کامل کامیاران در آنجا ماند . در همین زمان بود که با شجاعت ِ بی نظیرش چندین قبضه سلاح را هم از نیروهای دموکرات ضبط کرد و در همانجا به نیرو های سپاه تحویل داد .
با آغاز جنگ تحمیلی ابتدا به عنوان بسیجی و به صورت غیر رسمی وارد سپاه شد و در مناطق جنگی حضور می یافت تا اینکه در سال 1362 به عضویت رسمی ِ سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در آمد و در لشکر 43 امام علی مشغول فعالیت شد و بعد از مدتی فعالیت در کنار سردار بحرینی فرمانده لشکر 43 امام علی (ع) و با نشان دادن قابلیت ها و توانایی هایش به عنوان فرمانده گردان مالک اشتر که قبل از آن وضعیت نابسامان و به هم ریخته ای داشت منصوب شد و در مدت زمان کوتاهی با درایت و مدیریت بی نظیرش ، گردان مالک اشتر را که وظیفه ی طراحی و اجرای پل های آبی و خاکی را بر عهده داشت به بهترین شکل سر و سامان داد به گونه ای که حتی تعجب برخی از مسئولینِ وقت را در سرعتِ عملِ رسیدن به این مهم برانگیخت.
همسر شهید می گوید که منافقان و مخالفانِ نظام به کرات او را تهدید می کردند که دست از حمایت از جمهوری اسلامی بردارد و هرروز نامه های تهدید آمیز را داخل خانه ی ما می انداختند تا جایی که حتی کار کردن با اسلحه را به من نشان داد تا در زمان هایی که حضور نداشت ، در صورت بروزِ خطر بتوانم از خودم و بچه ها دفاع کنم .
*به دنبال پست و مقام نبود
در زمانِ فرماندهی اش هم همیشه مراعاتِ نیروهای زیرمجموعه اش را می کرد و از لحاظ کمک های مالی و مرخصی های دوره ای هوای همه ی نیروهایش را داشت . بسیار به حلال و حرام اهمیت می داد و بیشترین مراقب ها را در کسب نان حلال و ضایع نکردن حقوق دیگران داشت . همیشه خنده رو و متبسم بود و تعاملش با سایر نیروها و فرماندهان بسیار خوب و مثال زدنی بود. همیشه هم در این فکر بود که کاری که به او محول شده است به بهترین نحو انجام دهد و هیچوقت به دنبال جایزه و پست و مقام و این چیزها نبود و فقط برای رضای خدا کار می کرد.
هروقت هم در جمع فامیل و بستگان قرار می گرفت از جبهه و جنگ حرف می زد و همیشه تاکید می کرد که پشتیبان ِ ولایت فقیه باشید و همیشه به خانواده اش می گفت که فرزندانش درراه ولایت ِ فقیه کوتاهی نکنند .
*جبهه های غرب و جنوب غرب را پوشش می داد
فعالیت شهید نور علی پور منطقه ی وسیعی از جبهه های غرب و جنوب غرب را پوشش
می داد . ایشان در شهرستان های جوانرود ، پاوه ، کامیاران و نیز در مناطق عملیاتیِ جنوب کشور از جمله آبادان و خرمشهر فعالیت های چشمگیری را انجام دادند که از جمله مهمترین و شاخص ترین آن ها می توان از احداث 13 کیلومتر پل شناور در عملیات بدر نام برد . ابتکار و خلاقیت ِ شهید نور علی پور با استفاده از تجربیات ِ قبلی و تطبیق ِ آن با موارد جدید و امکانات موجود خارق العاده بود و با اینکه مدرکِ مهندسی نداشت بسیار باتجربه تر و بهتر از مهندسین اظهار نظر می کرد.
سرانجام این شهید بزرگوار اسلام در تاریخ 24 بهمن ماه سال 1364 و در عملیات والفجر 8 در حالی که به همراه نیروهایش مشغول  باز کردنِ پل شناوری که از خرمشهر به جزیره ی ام الرصاص زده بودند بود مورد اصابت ترکشِ بمباران هوایی در آن ناحیه قرار گرفت و پیکر تنومند ِ این سردار رشید اسلام در حالی که ذکر یازهرا بر روی لب هایش زمزمه می شد روی تکّه پلِ جدا شده افتاد و سپس با کمک قایق های مستقر در منطقه پیکر پاک و مطهرش به خشکی انتقال یافت و چند روز بعد در حالی که سیل خروشان ِ مردم انقلابی و حق شناسِ هرسین او را به ملکوت اعلی بدرقه می کردند در گلزار شهدای این شهرستان به خاک سپرده شد تا شیرمردِ خروشان و با صلابتِ اروند در جایگاه ابدی اش آرام گیرد.
در ادامه ، به خاطرات نقل شده از همرزمان شهید در خصوص شهید والامقام « حاجیعلی نور علی پور » می پردازیم .


6 روایت خواندنی ازفرمانده شهید حاجیعلی نورعلیپور/ از مبارزات انقلابی تا ساخت پل شناور در عملیات بدر

*مدیریت فوق العاده / سردار مجیدبحرینی (فرمانده لشکر رزمی مهندسی 43 امام علی (ع) )
یک روز که شهید نورعلی پور در مقر پیش ما بود به او گفتم همراه ِ من می آیی که به جایی برویم ؟
بدون اینکه کوچکترین سوالی بپرسد که مثلا کجا برویم یا برای چه کاری برویم ، بلند شد و گفت یاعلی ، برویم . خودش پشت ماشین نشست و حدود 40 کیلومتر از مقر دور شدیم . من قصد داشتم از گردان ِ رزمی مهندسی ِ مالک اشتر که عملیات ِ پل سازیِ ما را انجام می داد سرکشی کنم . آن روزها گردان وضعیتِ بسیار بدی داشت و اخبار زیادی هم از وضعیتِ نا به سامانیِ آن به گوش می رسید .
روز قبل هم سردار وحیدی (وزیر دفاعِ سابق) و آقای چیت چیان ( وزیر نیروی کنونی ) از آنجا سرکشی کرده بودند و از وضعیتِ بد آن گردان و اوضاعِ به هم ریخته ی نیروها و تجهیزات گزارشی را ارائه کرده بودند .
وقتی به آنجا رسیدیم از شهید نورعلی پور پرسیدم که آیا می توانی به این گردان سر و سامان دهی و جمع و جورش کنی ؟ اوضاع را هم که خودت میبینی ...
بدونِ کوچکترین درنگی گفت کاری ندارد ، حتماً این کار را انجام می دهم . همانجا مسئولیت را بر عهده گرفت و فرمانده ی آن گردان شد و دیگر با من به مقر برنگشت . حتی با حالتِ شوخی و جدی به من گفت که دیگر ماشین را هم نبرم چون دیگر این ماشین متعلق به این گردان است .
بعد از چند روز که گذشت سردار وحیدی و آقای چیت چیان که دوباره از گردان سرکشی کرده بودند پیش من آمدند و گفتند که چطور در عرض چند روز چنین تحولی در آن گردان بوجود آمده است و من هم از توانایی های شهید نورعلی پور برای آن ها تعریف کردم .
بعدا برای خودم هم سوال پیش آمد و علّت این تغییر و تحوّلات سریع را از چند نفر از نیروهای گردان پرسیدم و آن ها گفتند که فرمانده ی قبلی فقط می گفت که فلان کار را بکنید و فلان کار را نکنید . چون حجم کار ها زیاد بود دیگر رمقی برای ما باقی نمی ماند و خیلی از کارها انجام نمی شد . اما آقای نور علی پور ابتدا خودش دست به کار می شود و
 بقیه ی نیرو ها هم وقتی ایشان را در حال کار می بینند نمی توانند به خودشان اجازه دهند که دست روی دست بگذارند و ایشان همه ی کار ها را انجام دهند . در نتیجه همه به کمکشان
می رویم و کار ها سروسامان می گیرند ...

6 روایت خواندنی ازفرمانده شهید حاجیعلی نورعلیپور/ از مبارزات انقلابی تا ساخت پل شناور در عملیات بدر

*ریزبینی و هوشیاری/ (سردار بحرینی)
سال 1361 بود و لشکر ما هنوز آنچنان که باید و شاید شکل نگرفته بود و ما در آن روز ها برای انجام کارهای مهندسی و راه سازی به نقاط مرزی می رفتیم . در یکی از این ماموریت ها تیمِ کاری ما در جاده ی بین سنقر و کامیاران مشغولِ راه سازی بود تا پایگاه های خود را در این مناطق مستقر کنیم . در آن زمان ضد انقلاب و دموکرات ها تحرک زیادی در مناطق کرد نشین داشتند .
یک روز دیدم که شهید نور علی پور به تنهایی 3 ، 4 نفر را دستگیر کرده و با خودش آورد. از چند و چونِ ماجرا که پرسیدم ، گفت : این ها با اسب از اینجا عبور می کردند و رفتار بسیار مشکوکی داشتند من هم بعد از کمی تحقیق و بررسی اقدام به دستگیری ِ آن ها کردم .
البته چون آن ها سلاحی در دست نداشتند و نمی شد جوِّ منطقه را با دستگیری های فراوان و اثبات نشده به هم ریخت خودم مقداری از آنها باز جویی کردم و بعد از پرسیدن ِ چند سوال آزادشان کردم .
چند روز گذشت و بچه های گردان باز هم متوجّه رفتار خرابکارانه ای از جانب چند نفر شدند اما این بار دیگر کار به تیراندازی کشید و همه ی آنها کشته شدند . وقتی جنازه ها را رصد می کردیم متوجه شدیم که همان افراد ِ قبلی هستند و با بررسی ِ بیشترِ لباسهایشان پی بردیم که 2 نفر از آنها از اعضای اصلی دموکرات بوده اند که برای جاسوسی به آن منطقه آمده بودند . در آنجا بود که به درایت و ریز بینیِ فوق العاده ی شهید نورعلی پور پی بردم و از او تشکر کردم .
*ولایت مداری/ (سردار بحرینی)
متوجه شدم که خبرِ بیماری ِ فرزندش را شنیده بود و باید به هرسین بر می گشت ، نگران به نظر می رسید . بعد از دلداری و آرام کردنش خواستم او را امتحان کنم. از او پرسیدم خب اگر حالا شما به هرسین برگردید و خانمِ شما از وضعیت موجود شکایت کُند و بگوید که ما اینجا کلی مشکل داریم و نبودن ِ شما این مشکلات را چندین برابر می کند و اینکه بگوید شما دیگر نباید به جبهه بروید ، شما چه کار می کنید ؟
دیدم در حالی که پیشانی اش در هم کشیده شد جواب داد ما پای عهدی که با امام بسته ایم تا آخر ایستاده ایم .
 گفتم خب مثلا چه کار می کنی ؟
گفت به همسرم می گویم شما اون ورِ جوب ، من هم این ورِ جوب .
گفتم: یعنی چه تو اونورِ جوب من اینورِ  جوب ؟!!!
گفت : اگر می خواهد بماند و اگر می خواهد برود .
گفتم یعنی چه ؟ بنده خدا این همه توی زندگی ات زحمت کشیده و بچه هایت را بزرگ کرده است . به همین راحتی بگذارد و برود ؟!
گفت : اگر قرار باشد بین زن و بچه که خیلی هم به آنها علاقه دارم و فرمان امام که مساله ی اصلی را جنگ قرار داده است یکی را انتخاب کنم، پایبندی به فرمان امام را انتخاب خواهم کرد .
مهترین ویژگی ای که شهید نور علی پور را بسیار متمایز کرده بود اعتقادِ عمیق ِ او به ولایت بود .

6 روایت خواندنی ازفرمانده شهید حاجیعلی نورعلیپور/ از مبارزات انقلابی تا ساخت پل شناور در عملیات بدر


*نامه/  (مهندس بهرام ربیعی فرمانده گردان 5 المهدی)
شهید نورعلی پور سنش از ما بیشتر بود . از لحاظ هیکلی هم از همه ی ما درشت تر و تنومند تر بود اما چهره ی بسیار آرام و خندان و باوقاری داشت . زیاد اهل مجادله کردن نبود و راحت با مطالب کنار می آمد و کار کردن با او بسیار راحت و لذت بخش بود .
با نیروهایش هم رفاقت خاص و مثال زدنی ای داشت به خصوص با مسئولینِ واحد های مختلفِ تحت سرپرستی اش بسیار راحت بود و زبان همدیگر را خیلی خوب می فهمیدند .
ما در عملیات بدر و در هنگام احداث پل خیبر 2 به طول 13 کیلومتر در کنار هم کار
 می کردیم. در روز های آخر عملیات فشار زیادی به ما تحمیل شد و هواپیماهای عراقی دائما آنجا را بمباران می کردند و ماهم پیوسته در حال ساخت قسمت های جدید و تعمیر قسمت های آسیب دیده در هنگام بمباران بودیم .
تصور آن همه کار در تاریکیِ شب و سرمای هوا و کار برروی آب همین الان هم برای خیلی ها سخت و غیر ممکن است و شاید حرف های ما را باور نکنند .
روز 24 بهمن 1364 و در زمانی که عملیات والفجر 8 در حال انجام بود یک روز من و چند نفر دیگر در خرمشهر بودیم و گفتیم که سرزده برویم و سری به حاجیعلی بزنیم . معمولا" هروقت به دیدنش می رفتیم بیشتر به کارش اهمیّت می داد و خیلی جدی مشغول انجام کار ها بود اما آن روز برعکس همیشه خیلی بشّاش و خنده رو همه مان را تحویل گرفت و در آغوش کشید و بعد از خوش و بش کردن مقداری خوراکی و کمپوت را از اتاقش برایمان آورد و خوردیم.
بعد از چند دقیقه من را به کناری کشید و گفت بهرام می خواهم چیزی را برایت بگویم و نظرت را بپرسم . گفتم بگو ، دیدم نامه ای را از جیبش در آورد و گفت این را دخترم که کلاس سوم ابتدایی است نوشته و برایم فرستاده است .
گفت مردد هستم که نامه را بخوانم یا نه ؟ می ترسم در این شرایطِ حسّاس با خواندن نامه کم طاقت شوم و دلم برای خانه و بچه ها تنگ شود و به مرخصی بروم ...
از من پرسید که چکار کنم ؟ گفتم که اتفاقا بنشین و با حوصله نامه را بخوان و سر فرصت تو هم نامه ای را در جوابش بنویس و از شرایط جنگ و عملیات و کارهایی که در اینجا انجام می دهیم تعریف کن و به مدرسه اش بفرست و از آن ها بخواه زمانی که بچه ها در صف ِ صبحگاهی هستند این نامه را برایش بخوانند .
دیدم خیلی خوشحال شد و از پیشنهادم استقبال کرد و گفت حتماً سر فرصت اینکار را خواهمد کرد .
خلاصه ما آنجا را ترک کردیم و بعد از حدود یکی دوساعت که به اهواز رسیدیم . در آنجا برای چند نفر تعریف کردم که به دیدن حاجیعلی رفتیم و ... که یکی از آنها با بغضی که در گلویش گیر کرده بود گفت که چند دقیقه پیش بی سیم زده اند که در بمبارانِ یک ساعت پیشِ خرمشهر حاجیعلی شهید شده است .
باورش برایم بسیار سخت بود . چندین بار سوال کردم که مطمئنید و آنها هم گفتند بله و ...
می توانم بگویم که آن روز یکی از سخت ترین روزهای عمرم بود چرا که باور ِ اینکه او دیگر در میان ما نیست بسیار آزار دهنده بود .

6 روایت خواندنی ازفرمانده شهید حاجیعلی نورعلیپور/ از مبارزات انقلابی تا ساخت پل شناور در عملیات بدر

*سوختنِ پل/  سرهنگ محمد رضا دهقان (مسئول تخریب )
در عملیات والفجر 8 من در گروه تخریب بودم و به ما مـاموریت داده بودند که به جزیره ی  ام الرصاص برویم و هم کار پاکسازی را انجام بدهیم و هم برای پلی که قرار بود شهید نورعلی پور و نیروهایش از خرمشهر به آنجا بکشند ساحل سازی کنیم .
عملیات پل سازی بر روی رودخانه ی بسیار خروشانِ اروند شروع شده بود و شهید نورعلی پور به همراه نیروهایش در حال مونتاژ پل بودند .
از آن طرف هم به ما بی سیم می زدند که سریعتر ساحل را آماده کنیم که به محض اتمام کارپل نیروها بتوانند از پل عبور کنند .
بعد از اتمامِ کارِ پل ، هواپیماهای عراقی شروع به بمبارانِ شدید آن منطقه کردند و از آنجایی که جنس پل هم از یونولیت و فایبرگلاس بود چند ترکش باعث آتش گرفتن پل از وسط شد.
همه نگران شده بودند چون اگر پل خراب می شد بچه هایی که حمله کرده بودند دیگر راه برگشتی نداشتند وهمانجا می ماندند و اگرعراق هم سریع پاتک می زدهمگی از بین می رفتند.
در چنین لحظه ای که تصمیم گیری بسیار دشوار بود و آتش دشمن به شدت رو به افزایش بود شهید نورعلی پورو چند تن از نیروهایش با قایق خود را به آنجا رساندند و به هر وسیله ای بود با استفاده از آب اروند رود آتش را خاموش کردند و نگذاشتند پل تخریب شود .
شدت آتش به حدّی بود که مقداری از دست ایشان و نیروهایش در هنگام خاموش کردن آن سوخته بود اما با فداکاری ِ مثال زدنی و شجاعت بسیار زیاد این کار را انجام دادند .
دقیقا ً در همان روز هم بود که رزمندگان موفق به فتح فاو شدند و بعد از آن من برای کارهای تخریب به فاو رفتم . اما متاسفانه چند روز بعد خبر شهادت شهید نورعلی پور را در هنگام باز کردن پل ها شنیدم.

6 روایت خواندنی ازفرمانده شهید حاجیعلی نورعلیپور/ از مبارزات انقلابی تا ساخت پل شناور در عملیات بدر

*مبارزه ی چند جانبه/ (آقای علی بخش حجتی پور)
در زمانی که در منطقه ی شیخ صالح بودیم ، محلی بود که امکان عبورِ ماشینِ حاملِ 106 برای استقرار توپخانه و ... وجود نداشت و باید با بولدوزر آن جا را درست می کردیم . ( در حال حاضر آن منطقه به بازارچه تبدیل شده است )
بعد از آن قسمت هم بَمو قرار داشت . منطقه ی بسیار خطرناکی بود و دشمن تمامی ِ آن منطقه را زیر نظر داشت و هر جنبنده ای را هدف قرار می داد .
یک روز من را صدا زد و گفت با بقیه ی نیروها کاری ندارم ، بیا با هم به یک جایی برویم و کاری انجام دهیم (به جهت آشناییِ قبلی و نسبت خانوادگی ای که با هم داشتیم با من بسیار راحت بود )
گفتم کجا ؟ گفت فلان منطقه مقداری پستی و بلندی دارد ، بیا و پشت بولدوزر بنشین که آن منطقه را صاف کنیم و بعد سکو را مستقر کنیم تا 106 را روی آن بگذاریم .
ابتدا پیاده به آنجا رفتیم تا منطقه را به من نشان دهد . بعد از آن برگشتیم و بولدوزر را بردیم . دیدم که تمام سلاح ها اعم از تعدادی نارنجک ، کلت ، آر پی جی ، کلاشنیکف و ... را هم با خودش آورد .
 گفتم این همه را برای چه می آوری ؟!!
گفت می خواهم اگر دشمن حمله کرد به چند طریق مقابله کنم تا فکرکنند تعداد ما زیاد است. اگر هم درگیری رخ داد تو به هیچ وجه اینجا نمان . من را جا بگذار و خودت با بولدوزر برگرد چون بولدوزر برای ما خیلی مهم است .
خلاصه رفتیم و بعد از مقداری کار دشمن حمله کرد و سریع به من گفت که دنده عقب بگیر و فرار کن و خودش یکّه و تنها آنجا ماند و همزمان در چند نقطه درگیر شد تا دشمن نتواند به من حمله کند و من فرار کنم .
وقتی برگشتم بقیه ی نیروها گفتند که آقای نورعلی پور کجاست ؟ و من جریان را برایشان گفتم. داشتیم حاضر می شدیم که به آنجا برویم که دیدیم در حالی که تمامِ بدنش گِلی شده ، در حال برگشتن است .
از همه ی سلاح ها هم استفاده کرده بود تا من بتوانم فرار کنم و به بولدوزر آسیبی نرسد .

6 روایت خواندنی ازفرمانده شهید حاجیعلی نورعلیپور/ از مبارزات انقلابی تا ساخت پل شناور در عملیات بدر

وصیت نامه شهید حاجیعلی نورعلی پور
بسم الله الرحمن الرحیم

اشهدان لا اله الا الله و اشهد انَّ محمداً رسول الله و اشهد انَّ علیاً ولی الله . من قبل از مرگ اگر سعادت شهید بودن را داشته باشم قبل از هر چیز از برادران و خواهران مهربانم که از قبل زحماتی به آنها داده ام معذرت می خواهم و از شما می خواهم برای شهید شدنِ من ناراحت نباشید و از شما هم از اینکه برادری را در راه خداوند و اسلام داده اید خوشحال باشید .
از همه ی دوستان و آشنایان و قوم و خویشانم می خواهم همگی از رهبر کبیر انقلاب اسلامی ، این یاور مستضعفانِ جهان ، پیروی نمایند که او نائب برحق ِ صاحب الزمان (عج) می باشد .
خدایاتو خودت شاهدی که فقط به خاطر اسلام و قرآن این راه را در پیش گرفتم و در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی عضو کوچکی شده ام و در هر لحظه آماده ی شهادتم که انشاالله خدا نصیبم کند و من از برادرانم شرفعلی ، مریدعلی و فتحعلی شرمنده ام زیرا نتوانستم حقی را که در گردن من داشته اید ادا کنم ، می بخشید من کوچکتر از آنم که از شما برادرانِ بزرگوار و مهربانم معذرت بخواهم و خودم را در برابر شما ناچیز می دانم .
برادران و خواهران ِ بزرگوارم اگر خداوند شهادت را نصیبم کرد شما را به خدا قسم در حضور منافقینِ خائن گریه نکنید چرا که آن ها شاد می شوند .
بنده تا کنون 3 بار به جبهه ی حق علیه باطل رفته ام اما این سعادت را نداشته ام که شهید شوم . به گفته ی رهبر کبیر انقلاب اسلامی و ابراهیم زمان ، خمینی بت شکن ، اگر کشته شویم پیروزیم و اگر بکشیم هم پیروزیم. کل یومٍ عاشورا و کل ارضٍ کربلا ، هرروزی عاشوراست و هر زمینی کربلاست .
این را به همسرم می گویم که فرزندانم را از پیروان صادق امام خمینی این مرد خدا و این یاور مستضعفان که نائب امام زمان حضرت مهدی (عج) می باشد قرار بدهد و به فرزندانم بگویید نباید بگذارند بعد از شهادت اسلحه ی من به زمین بیافتد . فرزندانم باید این اسلحه را به دست گرفته و به میدان بیایند و انتقام من و دیگر برادران پاسدارم را از دشمنان دین و قرآن بگیرند .
پسرانم راه امام حسین علیه السلام و دخترانم راه زینب را بیاموزند و هیچ گونه از خون خود در راه خدا دریغ ننمایند چون اسلام به خون من و شما فرزندانم احتیاج داردو من تمام عمرم را فدای یک لحظه عمر امام بزرگوار می کنم که به حق یاور مستضعفان است .
پس ای فرزندان عزیز شما هم دعا کنید که این سعادت بزرگ نصیب من بشود و من با افتخار به سوی خدا پرواز کنم . مطمئن باشید که از آنجا خیلی بهتر می توانم برای موفقیت شما دعا کنم و از خداوند بخواهم که به شما توفیق شناخت و خدمتگزاری در راه اسلام را عطا فرماید و از همگی شما می خواهم و خواهش می کنم که اگر به شهادت رسیدم برایم اشک نریزید و با افتخار و روحیه ی انقلابی با مردم برخورد کنید و به همه بگوئید که پدر ما در راه اسلام و دفاع از انقلاب اسلامی شهید شده .

انتهای پیام
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده