بعدها دوستانش تعریف کردند که درست همان شبی که من به انتظار آمدنش بیدار ماندم. بابا هم آن شب همه اش به فکر ما بوده، و ساعت ها به عکس من و مادر نگاه می کرده.
روایت شنیدنی از فرزند شهید

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ شهید فرامرز عزیزی در بهمن ماه سال 1327از خانوادۀ مذهبی در استان کرمانشاه شهرستان گیلانغرب فرزندی نیکو صفت پا به عرصه هستی نهاد نام او را مردی با عشق و علاقه که زبان زد همه خوبان بود فرامرز نهاد بدین گونه فرامرز روزی پاک و عیدی و مقدس زندگی خود را آغاز کرد قدم در راه علی (ع) گذاشت علی گونه زیست و علی وار رفت این فرزند که پسر بزرگ خانواده که پدرش برای او آرزوهای بزرگی در نظر داشت فرامرز دوران کودکی خود را در روستا گذراند .
 شهید به کارهای کشاورزی مشغول بود تا اینکه رژیم بعثی عراق به خاک ایران حمله کرد و به فرمان امام، شهید و تنها برادرش لباس رزم را پوشیدند و به میدان حق علیه باطل رفتند شهید و برادرش در سال 1361 به منطقه غربی گردان الزهرا عاشورا تیپ حضرت نبی اکرم( ص ) به فرماندهی شهید شهریار قلی پور اعزام شدند تا سال 1366 در جبهه هشت سال دفاع مقدس جنگیدند . شهید در 20 اسفند 1371 در منطقه جنگی نفت شهر به درجه رفیع شهادت نایل آمد از این شهید 4 فرزند دختر و 3 پسر به یادگار مانده است.
*دلنوشته شهید
پدرم! درود بر تو که هرگز از جبهه رفتنم جلوگیری نکردی و مثل حضرت ابراهیم ( ع ) فرزند خویش را به فرمان امام عزیز به قربانگاه عشق فرستادی و این را بدان که فرزندت هرگز از امام عزیز و انقلاب اسلامی سرپیچی نمی کند و شهادت را در راه خدا سعادت می داند.
مادرم! سلام و درود بر تو که بر احساس مادرانه ات پیروز شدی و فرزندت را روانه میدان نبرد حق علیه باطل تو مادری هستی از صلالۀ فاطمه زهرا (س) و زینب کبری (س).
همسرم! مثل کوه استوار باش و همچون زینب مقاوم، امیدوارم بتوانی از این امتحان الهی سر بلند بیرون آیی همسر عزیزم فرزندانم را خوب تربیت کن و یک تربیت اسلامی که همیشه در زندگی رهرو حضرت زینب( س ) و امام حسین (ع) باشد.
*نقل قول از فرزند شهید : مرضیه عزیزی
به هوای دیدن پدر دلم پر می زد. مدرسه تعطیل شد. از مدرسه تا خانه را دویدم. وقتی که می خواستم وارد حیاط شوم چشمانم را بستم و وارد شدم. چشم هایم را باز کردم، دیدم مادر توی حیاط در حال شستن لباس است. نمی دانم چرا احساس کردم که پدرم برگشته.
کیفم را به هوا انداختم و از خوشحالی فریادی زدم. مادر با تعجب نگاهم کرد و گفت: چی شده؟گفتم: مگه بابا نیامده؟مادرم با ناراحتی گفت: نه کی گفته؟! تمام خوشحالی توی دلم ماسید. رفتم توی اتاق گوشه ای نشستم و شروع به گریه کردم. مادر مرا دلداری داد و گفت: احتمالا امشب بابا میاد. من تا نیمه های شب به انتظار شنیدن صدای در بیدار ماندم اما هیچ خبری نشد. صبح ساعت 9 از خواب بیدار شدم. مادر توی آشپز خانه بود. از چهره اش نگرانی می بارید. او گفت که دیشب خواب دیده پدر شهید شده است. رفتم توی اتاق دل و دماغ درس خواندن، نداشتم. سر و صدایی به گوش می رسید. دویدم بیرون. مادر توی حیاط نشسته بود و گریه می کرد. در حیاط باز بود. خواب مادر تعبیر شده بود.
بعدها دوستانش تعریف کردند که درست همان شبی که من به انتظار آمدنش بیدار ماندم. بابا هم آن شب همه اش به فکر ما بوده، و ساعت ها به عکس من و مادر نگاه می کرده.
انتهای پیام

منبع: پرونده فرهنگی شهدا - اداره هنری، اسناد و انتشارات- استان کرمانشاه
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده