مروری بر زندگی شهید محسن دارابی/
شهید دارابی با دلیری های استثنایی خود باعث آزاد شدن کرخه شد و بدین لحاظ فرماندهان بسیج او را شیر کرخه نامیدند و به راستی این کنیه برازنده نام بلند این قهرمان نیک سرشت بود.
مروری بر زندگی شهید محسن دارابی/ شیر کرخه

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ شهید محسن دارابی در سال 1340 در کرمانشاه و در خانواده ای متدین و غیور دیده به جهان گشود. در ایام طفولیت به سبب مهربانی ذاتی اش در دل همگان جای گرفته بود. در دل همگان جای گرفته بود. در دوران دبیرستان قدم روی تشک کشتی گذارد و زیر نظر مربیان کشتی کرمانشاه توانست در اندک مدتی استعداد خود را بروز دهد، به طوری که در چهار وزن در راستای رشد و نمو جسمانی اش موفق به اخذ مدال گردید.
در اوازن:48، 52، 57 ، 62 کیلو گرم در رشته کشتی آزاد در مسابقات آموزشگاهی استان، آموزشگاه های کشور، مسابقات بسیج، در دوره های جوانان و بزرگسالان، پیوسته سکوی نخست مسابقات را از آن خود می ساخت.
چرا که روحیه ای مردانه، دلاور و شجاع داشت. آن چه بیش از درجات قهرمانی اش پر درخشش بود اخلاق مردانه و نیک وی بود. با همه رفتاری صمیمانه و مهربان داست و هیچ گاه اندیشه ی سوء استفاده از قدرت جسمی خویش را در مخیله نمی پروراند.


*پیوستن شهید به بسیج مردمی
محسن دارابی با یک بررسی عاقلانه، نتوانست دست روی دست بگذارد و شاهد جنایات فجیع دشمن باشد. دشمنی که شبانه روز مردم بی گناه را از زیر آتش و بمب گرفته بود و آنان را قتل عام می کرد.
و بر این اصل که اگر آدمی شاهد ظلم باشد و اقدامی نکند خود در شمار ستمگران است؛ به نیروی بسیج مردمی پیوست و پس از گذرانیدن یک دوره ی فشرده راهی جبهه گردید. چندین مرتبه به خطوط مقدم جبهه ها در مناطق غرب کشور اعزام گردید.
سپس عازم جبهه ی جنوب کشور شد. نکته ی بسیار جالب که در مورد این قهرمان می توان بیان داشت، این است که وی هر بار که به جبهه می رفت به سبب نترس بودن پیوسته در برابر دشمن ظاهر می شد و به قوای آنان ضربات سهمگین وارد می ساخت و در جنگی نبود که ترکش های برنده و آتشین خمپاره ها و نارنجک های دشمن در بدن ورزیده اش قرار نگیرد.
اما او تصمیم گرفته بود تا آخرین قطره ی خون با دشمنان مبارزه کند و نگذارد وارد خاک ایران شوند و هماره زمزمه ی " چو ایران مباشد تن من مباد " در قاموس وجودش طنین جاودانه داشت. چندین بار ترکش در نقاط مختلف بدن او جای گرفت.

در یکی از عملیات های جنوب ترکشی بزرگ به پای راستش اصابت نمود و نازک نی پای او را در هم شکست و در اثر موج انفجار پرده گوش او دچار تورم شدید و حاد گردید. او را به پشت خط منتقل و در بیمارستان بستری کردند. اما هر بار با اشتیاق تمامتر اخبار جنگ را دنبال می کرد، تا لحظه ای از جریان دور نباشد و لذا تمامی هم و غمش بازگشتن به میادین مصاف بود.
در عملیات والفجر 9 نیروهای مسلمان در محاصره ی دشمن قرار گرفته بودند که محسن دارابی  با به کار بردن ابتکارات هوشمندانه و عملیات جسورانه خط محاصره را در هم شکست و خود و همرزمانش را به نیروهای مردمی رساند.

* شیر کرخه
شهید دارابی با دلیری های استثنایی خود باعث آزاد شدن کرخه شد و بدین لحاظ فرماندهان بسیج او را شیر کرخه نامیدند و به راستی این کنیه برازنده نام بلند این قهرمان نیک سرشت بود.

*شهادت " عملیات والفجر 10 "
اکنون بیست و یک ماه از ایام مأموریت " شیر کرخه " در جبهه های جنوب می گذشت و به همراه تیپ خود، " تیپ نبی اکرم ( ص ) جنوب را به سوی " حلبچه " ترک کرد.
" حلبچه " شهری که شاهد دلاوری های تاریخی رزمندگان و شاهد زبونی عراقی ها بوده است. یک شهر کردنشین با اندامی به بلندای تاریخ هشت سال نبرد، و به سترگی و عظمت قهرمانان جنگ این فاتحان بزرگ کهبا نثار خون خویش توانستند، تمامیت ارضی میهن را حفظ و حراست نمایند.
هواپیماهای روسی تحویلی به کشور عراق، بر طبق تهدیدات" صدام " ریاست جمهوری دائمی عراق پس از گذشتن مهلت داده شده به منظور تخلیه ی حلبچه، ناگهان پهنای آبی آسمان حلبچه را در یک پارچه سیاه کردند و صداهای غرش آنان، گویی راه به راه تو، پهلو به پهلویت بود.
مردمی که هنوز در خانه های سنگی و آجری خویش باقی مانده بودند، دیگر امانشان بریده بود و فرصت گریختن را از کف داده بودند و از هر طرف صداهای آتش بارهای ضد هوایی به گوش می رسید و صداهای پی در پی انفجار، خرمن هایی از دود و آتش چون قارچ های هیولایی از زمین سوی آسمان برخاسته بود.
هر کس به سویی می دوید و مشاهده ی مناظری دل خراش چون به شهادت رسیدن پدر و فرزند در آغوش یکدیگر، مادر و دختر در آغوش یکدیگر و هزاران منظره ی دیگر همه وهمه ی اینهابه خاطر پر رونق شدن زندگی سرمایه داران جهانی بود.
در این حال و هوا، عده ی کثیری از نیروهای بسیج تیپ نبی اکرم ( ص ) ایثارگرانه سلاح های خود را روی تکمه ی رگبار گذاردند و به سوی هواپیماهای دشمن شلیک می کردند اما تعداد هواپیماها بی شمار بود و به صورت حیوان های درنده ی افسانه ای بر پهنه ی آسمان پیوسته بمب های خود را خالی می کردند شیر کرخه می غرید و از فرط خشم بر افروخته شده بود. علی همرزم او که از تیر رس هواپیماها اندکی دور شده بود، نعره برآورد:
محسن، محسن بجنب الان کشته می شوی.... زود باش!
اما محسن می خواست تا آخرین قطره ی خون خود به نبرد ادامه دهد و صدای شلیک های پی در پی سلاح او در صداهای پر مهابت بمب های هواپیماها گم شده بود.
ناگهان علی متوجه هواپیمایی سیاه رنگ شد که چون برق باطن به وسط شهر پرواز می کرد. چون اژدهای هفت سر سیاه افسانه های مخوف.
محسن، محسن مواطب باش.... مواظب باش.
که صدای بمب سنگین بر زمین هیاهوی عجیب به راه انداخت و محسن بی صدا روی هوا بلند شد و بر توده ای خاک و آتش افتاد.  این بود که در تاریخ 26 اسفند 1366 دلاوری از کرمانشاه آخرین قطره خون خود را نثار حفظ و حراست میهن نمود و با ربودن برگ سبز بهشت ، افتخاری دیگر بر افتخارات سپاهیان بلند همت سرزمین دلاوران افزوده گشت.
انتهای پیام

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده