خاطراتی از سال های حماسه و ایثار، ناگفته های یک جانباز جنگ:
گفتم عراقی ها به سمت شهر می روند بازم می شنیدم که این ها نیروهای خودی هستند و عقب نشینی می کنند هوا گرگ و میش شده بود که فهمیدیم عراقی ها وارد شهر شدند.عراقی ها ما را به رگبار بستند یک تیر به زیر چشمم اصابت کرد و از صورتم خون جاری شد عرصه بر همه ی بچه ها تنگ شد و ما را اسیر کردند.
غافلگیری نیروهای ما توسط عراقی ها باعث اسارتمان شد


رضا نظری یکی از جانبازان دوران دفاع مقدس در گفتگو با نوید شاهد کرمانشاه؛ به مناسبت هفته دفاع مقدس، از خاطرات خود قبل از جنگ و دوران اسارت، اظهار داشت: من در روستای کمره غربی از توابع شهرستان اسلام آباد غرب به دنیا آمدم تا 15 سالگی در روستا زندگی کردم پدرم کشاورز بود. تحصیلاتم را تا کلاس پنجم ابتدایی در این روستا گذراندم و دوران تحصیلی راهنمایی و دبیرستان را هم در شهرستان قصرشیرین ادامه دادم.
*به این باور رسیده بودم که انقلاب ما انفجار نور بود
وی در ادامه افزود: بعد از اتمام تحصیلات به استخدام ژاندارمری درآمدم محل خدمتم در استان گیلان شهرستان بندرانزلی بود در این حین مردم می خواستند انقلاب کنند اوایل خیلی آگاهی خاصی از انقلاب نداشتیم اما مثل یک نور و معجزه نسبت به انقلاب و آشنایی با امام ( ره ) آگاه و جذب انقلاب شدیم هر چند اطرافیان به من می گفتند شما که فعالیت چشمگیری در  تبلیغ انقلاب دارید حتما" دستگیر و اعدام می شوی چرا که یک نظامی هستی و حق دخالت در سیاست نداری اما من از فعالیت باز نایستادم.
این رزمنده و جانباز 55 درصد هشت سال دفاع مقدس ابراز داشت: هیچگاه فراموش نخواهم کرد که انقلاب ما انفجار نور بود . بعد از پیروزی انقلاب درگیری های مرزی توسط ضد انقلاب ها بالا گرفت و من بلافاصله از بندر انزلی به کرمانشاه انتقالی گرفتم و در خواستی را مبنی بر اعزام من به هنگ مرزی قصرشیرین ارائه دادم ابتدا با این موضوع موافقت نکردند چرا که قسمت انبار مهمات را اداره می کردم و به فرمانده مان گفتم هر فردی می تواند کار مرا انجام دهد مرزها به نیروی بیشتری احتیاج دارندنهایتا" به قصرشیرین پاسگاه "سلمان کشته" فرستادند.
*محاصره پاسگاه چیا حمام توسط عراقی ها
وی بیان داشت: بعد از درگیری های مرزی، جنگ اصلی شروع شد و عراق به طور رسمی به مرز و پاسگاه های ما حمله کرد. در پادگان بودیم که فرمانده مان آمد و خبر حمله به پاسگاه چیا حمام (منطقه سومار)  را به ما داد و گفت من چند نیروی زبده و تانک می خواهم که به پاسگاه برویم و آنجا را از محاصره نجات دهیم من هم چون شور انقلابی داشتم داوطلب شدم.
نظری در ادامه گفت: من و 30 نفر دیگر داوطلب شدیم و به همراه فرمانده به سمت پاسگاه رفتیم، عراقی ها پاسگاه را محاصره کرده بودند هیچ نیروی در پاسگاه نبود فقط سلاح ها و مهمات دست نخورده جا مانده بودند تعداد از نیروها در چاله ای اطراف آنجا پنهان شدند من و چند نفر به همراه فرمانده مان بدون سر و صدا وارد پاسگاه شدیم افراد را صدا کردیم نهایتا" پاسگاه را تخلیه و مهمات را بردیم.
*در بین کوه های نزدیک به سرپل ذهاب به اسارت درآمدم
نظری می گوید: غروب یکم مهر ماه  همه چیز غیر عادی شد توپ و تانک های عراق به سمت شهرها روانه شده و همه جا را گرفته بودند. یکی از پسر عموهایم که در سپاه خدمت می کرد به من خبر داد عراق وارد کشور شده و توپخانه های مرزی را هدف قرار داد است.به سرعت خودم را به بچه های پاسگاه رساندم همه آماده رفتن بودند من هم آماده رفتن شدم روی تپه ای مستقر شدیم سر و صداهای زیادی می آمد به فرمانده مان اطلاع دادم آن طرف کوه خبرهایی است گفت نه نگران نباش از نیروهای خودی هستند غافل از اینکه عراقی بودند اما با صحبت او خیالم راحت شد و لابه لای سنگ ها پنهان شدیم که یکباره دود سیاهی همه جا را فرا گرفت و عراقی ها مثل گله گوسفند به سمت سرپل ذهاب می رفتند دوباره گفتم عراقی ها به سمت شهر می روند بازم می شنیدم که این ها نیروهای خودی هستند و عقب نشینی می کنند هوا گرگ و میش شده بود که فهمیدیم عراقی ها وارد شهر شدند. در همین حین متوجه یک عراقی شدم که از لابه لای سنگ ها سرش را بیرون آورد او را به رگبار گرفتم تیر به او برخورد نکرد.
وی در ادامه گفت: عراقی ها ما را به رگبار بستند یک تیر به زیر چشمم اصابت کرد و از صورتم خون جاری شد عرصه بر همه ی بچه ها تنگ شد  ما را اسیر کردند. عراقی ها لباس ها، کیف پول، و کفش هایمان را گرفتند در این میان متوجه دو هلی کوپتر از پادگان ابوذرکه شهید شیرودی یکی از آن را اداره می کرد شدیم و نیروهای عراقی را به هلاکت رساندند. ما را داخل ماشینی گذاشتند و به سمت خاک عراق بردند.
* زمان اسارت چندین بار به فکر حمله به سرباز عراقی افتادم
وی گفت: داخل ماشین عراقی بودیم درب ماشین یک سرباز عراقی و ته آن یک سرباز گذاشته بودند دستم را از پشت بسته بودند اما طناب را به آرامی آزاد کردم می خواستم با سرباز جلوی درب درگیر شوم و فرار کنیم بعد از چند ثانیه بیرون را که نگاه کردم پر از درختچه های تیغ بود با خودم گفتم ما که کفش نداریم فرار کنیم پشیمان شدم تا اینکه به پادگان میدان عراق رسیدیم. یک روز آن جا بودیم و بعد به خانقین داخل یک سالن فلزی برده و یازده روز با جمعیت 800 نفر آنجا به اسارت گرفتند دوباره تقسیم بندی شد و من را به رمادیه انتقال دادند 90 نفر بودیم تا 20 روز آب و غذا می آوردند و پشت در می گذاشتند بچه ها را زجر می دادند.
*صحنه دلخراشی از حمله عراقی ها به مردم را هیچگاه فراموش نمی کنم
این جانباز کرمانشاهی می گوید: یکی از اهالی روستای دشت ذهاب در حین بمباران زخمی شده بود افراد دیگری برای کمک به  او داشتند می شتافتند که یک عراقی خمپاره 60 را روی مردم تنظیم و نشانه گرفت حتی یک نفر از آنها زنده نماند و همگی شهید شدند.این صحنه برایم بسیار دردناک بود و هیچگاه ازیادم نمی رود .
انتهای پیام
گفتگو از: شهرزاد سهیلی
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده