به روایت ازغلامرضا خوشبو
روز عملیات فرا رسید محورها و ستون ها مشخص شده بود این اولین باری بود که بین محور عملیاتی ما فاصله افتاد. اولین ستون حرکت کننده، حسین بود. قبل از حرکت به طرفم آمد نگاهمان در هم گره خورد، برق چشمان حسین، اشک را در چشمم جاری کرد.
آخرین دیدار

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ شهید حسین پورمبین در سال 1341 در باختران در یک خانواده روحانی دیده به جهان گشود دوران کودکی را در خانواده گذراند با شروع انقلاب همواره در تظاهرات و راه پیماییها شرکت فعالی داشت بعد از پیروزی انقلاب به خدمت در کمیته مشغول شد با تشکیل سپاه پاسداران به سپاه رفت.
شهید یکی از پیشتازان جبهه حق علیه باطل بود و به ندای حسین زمان لبیک گفته بود زیرا که اطاعت از امام خویش را در این برهه از زمان واجب دانسته بود او با تمام وجودش که لبریز از عشق به الله بود به سوی جبهه ها شتافت شاید که بتواند خصم زبون را از پای در آورد بعد از رشادتهای فراوان در جبهه سومار با نثار خون پاک خود سرافرازی و پیروزی امت پر توان حزب الله را به جان خرید و به دید معبود خود شتافت.
*خاطره ای از شهید
در کمیته انقلاب اسلامی با هم آشنا شدیم بعد از مدتی به استخدام سپاه درآمدیم.جهت مبارزه با ضد انقلاب و قاچاق چیان در گذرگاه ها و بعضی روستاها، گروه میثم تمار در کرند غرب را تشکیل دادیم.
بعد از گذشت یک سال و نیم گردان موسی بن جعفر ( ع ) را در گیلان غرب تحویل گرفتیم.حسین مسئولیت گردان را به عهده داشت. بعد از مدتی به ما خبر رسید که اطلاعات عملیات تیپ حضرت رسول ( ص ) برای عملیات در محور سوماربه تعدادی نیرو نیاز دارد. حسین با شنیدن این خبر خوشحال و بلافاصله آمادگی خود را برای حضور در عملیات اعلام کرد. حال و هوایش طور دیگری بود.به طوری که تغییر در حالاتش به خوبی مشهود بود از او پرسیدم: حسین خبری شده؟ نگاهم کرد و گفت: " شهادت در سومار منتظر ماست."
حسین جانشین اطلاعات عملیات شد مسئولیتش را با عشق و علاقه فراوان انجام می داد. شب آخر هنگامه ای بود، هر کس به گونه ای بود، با خودش خلوت کرده بود حسین نیز در گوشه ای از سنگر مشغول نوشتن وصیت نامه شد.
روز عملیات فرا رسید محورها و ستون ها مشخص شده بود این اولین باری بود که بین محور عملیاتی ما فاصله افتاد. اولین ستون حرکت کننده، حسین بود. قبل از حرکت به طرفم آمد نگاهمان در هم گره خورد، برق چشمان حسین، اشک را در چشمم جاری کرد. یاد روزهای با هم بودن و قول همیشه با هم بودن در یک لحظه در نگاهمان خلاصه شد بیشتر از آن نمی توانستم برق نگاه رفتنی اش را تحمل کنم دست در گردن هم انداختیم بعد از چند لحظه چهره هر دوی ما خیس اشک بود. ستون دور و دورتر شد تا از نظر ما محو گردید.
نیمه شب من مجروح شدم. احوال حسین را از بقیه پرسیدم کسی خبر نداشت همه منطقه را گشتند اما خبری از حسین نبود.
انتهای پیام
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده