خاطرات شیرزن خطه گیلانغرب در دوران دفاع مقدس- فرنگیس حیدر پور" قسمت دوم"؛
به همسرم گفتم:"یادت باشد، آخرین نفری که از این روستا می رود، من هستم. برای من، فرار کردن یعنی مردن. از من نخواه راحت فرار کنم. یادت باشد من فرنگیسم. درست است زنم، اما مثل یک مرد می جنگم. من نمی ترسم. می فهمی؟"
فرار از روستا برایم حکم مرگ را داشت

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ روایت دلیری‌های فرنگیس حیدرپور، شیرزن خطه گیلانغرب، از برش‌های به یادگار مانده فصل مقاومت زن ایرانی در برابر مهاجمان بعثی است؛ روایتی بکر که در این سال‌ها دهان به دهان چرخیده و حتی به کتاب‌ها و فیلم‌ها -حتی به زبان‌های دیگر- راه یافته است.
در این راستا نوید شاهد کرمانشاه بخش هایی از خاطرات فرنگیس حیدر پور را در چند قسمت به مخاطبان ارجمند تقدیم می کند.
•    سال 59 بود مردم می گفتند عراقی ها به ایران حمله می کنند

سال 1359 بود. روی مزرعه مردم مشغول کار بودیم. تابستان تازه تمام شده بود. خرمن ها را تازه جمع کرده بودیم و می خواستیم برای پاییز آماده شویم. گه گاه صدای دامب و دومبی از دور می شنیدیم. مردهای ده که جمع می شدند، می گفتند:" عراقی ها می خواهند حمله کنند."
برادرهایم رحیم و ابراهیم رفتند و دوره آموزش نظامی دیدند. هر دو شبیه هم بودند؛ هم از نظر قیافه و هم رفتار. هر دو قد بلند و قوی هیکل بودند. گاهی که می آمدند، با نگرانی از شروع جنگ حرف می زدند. مادرم نگران بود و دائم به آن دو تا می گفت: " کم این طرف و آن طرف بروید. می ترسم بلایی سرتان بیاید."
رحیم و ابراهیم چیزی نمی گفتند، ولی معلوم بود نگران هستند. یک بار از رحیم پرسیدم:" چرا جنگ؟ مگر ما چه کرده ایم؟"
رحیم خوب از این چیزها سر در می آورد. جواب داد:" عراق می خواهد از مرز قصر شیرین حمله کند."
ترسیدم. به سینه زدم و گفتم:" براگم، مواظب خودتان باشید!"
رحیم که انگار ترس را توی صورت من دیده بود، گفت: "مگر بمیریم و اجازه بدهیم این نمک به حرام ها خاک ما را بگیرند."
قصر شیرین به روستای ما نزدیک بود و گاهی صدای بمب هایی را که در قصر شیرین می افتاد، می شنیدیم. شب و روزمان شده بود حرف زدن درباره ی صدای بمب ها و توپ ها. گاهی مردمی را می دیدم که از قصر شیرین می آمدند و با مقداری وسایل، از روستای ما رد می شدند. چون گور سفید ما بین قصر شیرین و گیلان غرب بود، زیاد آن ها را می دیدیم.
وقتی خبر حمله جدی تر شد، مادرم پیغام فرستاد که فرنگیس، اگر آب دستت است بگذار زمین و بیا. فهمیدم کار مهمی دارد. با عجله روسری ام را سر کردم و با علیمردان به آوه زین رفتیم.
به خانه که رسیدیم، دیدم مادرم ناراحت نشسته و دستش را به زانو گرفته. پدرم هم به پشتی تکیه داده بود. رحیم و ابراهیم با مادرم حرف می زدند. مادرم تا مرا دید، گفت: " فرنگیس، به دادم برس. پسرها می خواهند خودشان بروند جلوی عراقی ها را بگیرند."
* با خودم می گفتم خدایا، چه شده؟ این چه بلایی است که دارد سرمان می آید
دستش را گرفتم و گفتم:" نگران نباش، بگذار ببینم چه خبر است." رحیم و ابراهیم گفتند صدام دارد خاک ما را می گیرد. نیروهای ارتش نتوانسته اند دوام بیاورند و ما باید برویم کمک. به مادرم گفتم: " خب، ابراهیم و رحیم حق دارند. چه کار کنیم؟ بنشینیم تا بیایند توی
خانه هایمان؟ بیایند یکی یکی نابودمان کنند؟"
مادرم که دید من هم پشتیبان آن دو تا هستم، گفت: " حداقل یکی شان برود. به من رحم کنید!"
رحیم و ابراهیم آن قدر ناراحت و خشمگین بودند که احدی نمی توانست جلوشان را بگیرد. با خودم گفتم:" خدایا، چه شده؟ این چه بلایی است که دارد سرمان می آید؟"
مادرم با تعجب نگاهم کرد و پرسید:" اگر بلایی سرشان بیاید، چی؟!" بلند شدم و گفتم :" خدا بزرگ است، دالگه به خدا من هم حاضرم بروم." پدرم بلند شد و رو به رحیم و ابراهیم گفت: چیزی یادتان نرود من می روم ببینم بقیه دارند چه کار می کنند."
همین حرفش به همه ی بحث ها و حرف ها خاتمه داد.
هفت نفر از فامیل آماده ی رفتن بودند. از کسی دستور نگرفته بودند، اما آن قدر گلوله و تفنگ همراه داشتند که انگار از پادگان برگشته اند . عباس پسر دایی ام رو به دایی ام محمد خان گفت:" ما می رویم. اگر احتیاج بود، شما هم بیایید."
دایی ام گفت:" روله، خدا پشت و پناهتان."
عباس توی همان تاریکی رو به مردم کرد و گفت: مگر مادرم مرا شل پیچیده باشد ( یعنی مگر غیرت نداشته باشم و بی عرضه باشم) که دشمن این قدر راحت خاک و ناموس و آبروی ما را زیر پا بگذارد. ما
می رویم تا بجنگیم. آی مردم، اگر برنگشتیم، حلالمان کنید."
وقتی مردی این حرف را زد، یعنی اینکه تا آخرین نفس می جنگد. یا می میرد، یا آبرویش را حفظ کند.
فانوس ها را روشن کرده بودیم و دور جوان ها حلقه زده بودیم. یکی قرآن آورد و مردها را از زیر قرآن رد شدند. شب بود و صدای صلوات مردم توی ده پیچید. زن ها گریه می کردند. جوان هایی که می رفتند، برای همه عزیز بودند.
میان صلوات مردم آوه زین، مردها به راه افتادند تا به طرف قصر شیرین و سرپل ذهاب بروند. دستمال به سر بسته بودند و تفنگ ها توی دستشان بود. وقتی راه افتادند، صدای گریه ی زن ها بلند تر شد. تا گور سفید همراهشان رفتم. بعد ایستادم تا مردهای تفنگ به دوش، روی جاده رفتند. سوار ماشین شدند و به طرف قصر شیرین حرکت کردند.
پس از رفتن برادرهایم به جنگ، مادرم بی قراری می کرد و اشک می ریخت. نمی دانستم غصه ی کدامشان را بخورم. همه گیج بودیم . از آن پس، هر لحظه نگران بودیم و احوال رفتگانمان را از نیروهایی که از آن سمت می آمدند، می گرفتیم. آرام آرام جنگ داشت به سمت ما کشیده می شد. از دور می دیدیم که چهل تا چهل تا گلوله ی سنگین دور و اطراف آبادی ها زمین می خورد. وقتی توپی زمین می خورد، تمام دشت می لرزید و صدا می داد.
یک شب آرام و قرار نداشتم. علیمردان پرسید:" فرنگ، چی شده؟"
گفتم: " دلم شور افتاده. می دانم این نمک به حرام صدام، نمی گذارد سقف روی سر ما بماند."
پرسید: " می خواهم از اینجا بروم؟ به شهر برویم یا... "
با ناراحتی نگاهش کردم و گفتم:" یعنی تو دلت می آید خانه مان را بدهیم دست عراقی  ها و برویم؟
بلند شد و توی تاریکی شب، به ستاره ها نگاه کرد و گفت:" جنگ وحشتناک است. کشته می شوی، یا خدای نکرده، اگر دست دشمن بیفتی... " رفتم کنارش نشستم و گفتم:" یادت باشد، آخرین نفری که از این روستا می رود، من هستم. برای من، فرار کردن یعنی مردن. از من نخواه راحت فرار کنم. یادت باشد من فرنگیسم. درست است زنم، اما مثل یک مرد می جنگم. من نمی ترسم. می فهمی؟"
علیمردان توی تاریکی، با نگاهم کرد و گفت: "چه ات شده زن؟! چرا ناراحت شدی؟ من به خاطر خودت می گویم. من و تو زن و شوهریم، می دانی که خیر تو را می خواهم."
با ناراحتی گفتم: " شوهرم هستی، به روی چشم، اما از من نخواه ترسو و بزدل باشم. مرا ببخش.
آن شب به علیمردان از این طرز حرف زدنم خیلی تعجب کرد.
روز بعد، با صدای وحشتناکی از خواب بلند شدیم. همه ی مردم گور سفید، هراسان از خانه بیرون دویدند. جماعت متعجب، بالای سرشان را نگاه می کردند. صبح زود بود و خورشید چشم را می زد. دستم را سایبان چشم کردم و به بالا نگاه انداختم. برای اولین بار بود که چنین چیزی می دیدم. توی آسمان، پر بود از هواپیما؛ هواپیماهای سیاه.
بعضی از بچه ها رفته بودند وسط میدانگاهی و با شادی برای هواپیماها دست تکان می دادند. فکر می کردند هواپیماهای ایرانی هستند که به زمین نزدیک شده اند. هواپیماها آن قدر نزدیک بودند که می شد پرچم زیرشان را دید. وقتی خوب نگاه کردم، دیدم پرچم ایران نیست.
هواپیماها لحظه به لحظه نزدیک تر می شدند. یک دفعه از زیر دل هواپیماها، بمب های سیاه رها شدند. هیچ کس نمی توانست حرکتی بکند. وقتی زمین لرزید، شیون و داد و فریاد به راه افتاد. هر کس از طرفی فرار می کرد و خودش را قایم می کرد. هواپیماها چهار طرف روستا را بمباران کردند. باورمان نمی شد این همه هواپیما آمده باشند که بمب بر سر ما بریزند.
از وقتی بمب ها به زمین خورد و روستا لرزید، فهمیدیم چه شده. صدای جیغ و داد و فریاد مردم روستا بلند شد و شیون و واویلا هوا رفت. هیچ وقت چنین چیزی ندیده بودیم. تا آن وقت نمی دانستیم بمباران می تواند این قدر وحشتناک باشد. نمی دانستیم کجا امن است و کجا باید پناه بگیریم. توی خانه ها و گوشه ی دیوارها کز کرده بودیم و بچه ها جیغ می کشیدند.
وقتی هواپیماها رفتند، کم کم سر و صداها خوابید. دور هم جمع شدیم. خدایا، این چه بلایی بود که نازل شد؟ رفتیم و جای بمب ها را نگاه کردیم. چند جای روستا گود شده بود و سیاه. تکه های بمب، این طرف و آن طرف افتاده بود. تکه های بمب، فلزی بود و ریزه های آن همه جا افتاده بود. تکه ها را جمع کردیم و گوشه ای گذاشتیم. چرا؟ خودمان هم نمی دانستیم، ولی همه می خواستیم نشانه های جنگ جلوی چشممان نباشد.
روی جاده، رفت و آمد خیلی زیاد شده بود. همه ی مردم اسلحه به دست داشتند و هراسان می آمدند و می رفتند. گور سفید سر راه نیروها قرار داشت. برای اینکه بدانیم آن جلو چه خبر است، جلوی جیپ های ارتشی را می گرفتیم و می پرسیدیم:" برادر، چه خبر؟" همه شان بدون استثناء می گفتند که خودتان را به یک جای امن برسانید. یکی می گفت:" دشمن دارد به این سمت پیشروی می کند.
می رویم که به امید خدا جلوشان را بگیریم."
دیگری ادامه می داد:" گیلان غرب را هم بمباران کرده اند. مواظب بمب ها باشید؛ بهشان دست نزنید."
غروب بود که عده ای نظامی به روستا آمدند. من و بقیه ی مردم جلوی خانه هامان نشسته بودیم. تعدادی چراغ علاءالدین و پتو آورده بودند. به آن ها آب و نان دادیم. کمی که خستگی شان در رفت، گفتند اینها را داشته باشید. جلو رفتم و پرسیدم:" چرا وسایل را به ما می دهید؟"
*خیلی دوست داشتم در آن اوضاع و احوال جنگ من هم اسلحه به دست بگیرم
یکی از ارتشی ها گفت:" باید آماده باشید. اگر بمب ها شدت گرفت، با پتوها و وسایلشان، از اینجا حرکت کنید و بروید."
تا این حرف را زد، به خودم گفتم:" فرنگیس، خودت را برای آوارگی آماده کن!" انگار راستی راستی جنگ شروع شده بود.
نظم روستا به هم ریخته بود. دیگر کسی دست و دلش به کار نمی رفت. شنیده بودم وقتی جنگ می شود، دشمن به هیچ کس رحم نمی کند. من هم جوان بودم و اگر اجازه می دادند، اسلحه دست می گرفتم و می رفتم جلو. اما کاری از دستم برنمی آمد؛ جز اینکه جلوی خانه بنشینم و رفت و آمد ماشین ها را تماشا کنم.
از این طرف نیرو به سمت قصر شیرین می رفت و از آن طرف، مردمی که از قصر شیرین فرار می کردند، به سمت گیلانغرب می رفتند. جاده ی خلوت ما، حالا شلوغ شده بود. تعداد کسانی که از قصر شیرین فرار می کردن، زیاد بود. فکر کنم همه ی مردم شهر در حال فرار بودند گاهی به خودم می گفتم یعنی ما هم باید از خانه هامان فرارکنیم؟ حاضر بودم بمیرم، اما خانه ام به دست عراقی ها نیفتد.
ادامه  در قمست  بعد...
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده