خاطرات شیرزن خطه گیلانغرب در دوران دفاع مقدس- فرنگیس حیدر پور" قسمت اول"؛
آن روزها، معمولا" حیوان های وحشی زیاد به طرف آوه زین می آمدند یک روز که بیشتر مردم جلوی در خانه هاشان نشسته بودند و من هم مشغول ریسیدن بودم، یکدفعه از دور چیزی را دیدم که به سمت ده آمده می آمد. دیدم چیزی شبیه گرگ است. داد زدم: گرگ... گرگ.
از بچگی شجاع و نترس بودم

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ روایت دلیری‌های فرنگیس حیدرپور، شیرزن خطه گیلانغرب، از برش‌های به یادگار مانده فصل مقاومت زن ایرانی در برابر مهاجمان بعثی است؛ روایتی بکر که در این سال‌ها دهان به دهان چرخیده و حتی به کتاب‌ها و فیلم‌ها -حتی به زبان‌های دیگر- راه یافته است.
در این راستا نوید شاهد کرمانشاه بخش هایی از خاطرات فرنگیس حیدر پور را در چند قسمت به مخاطبان ارجمند تقدیم می کند.
*ماجرای زیارتم به چم امام حسن در دوران بچگی

مادرم همیشه می گفت: " چقدر شری تو، فرنگ! اصلا" تو اشتباهی به دنیا آمدی و باید پسر می شدی. هیچ چیزت به دخترها نرفته. دختر باید آرام و با حیا باشد، متین و رنگین..."
وقتی مادرم این طوری نصیحتم می کرد، حرصم می گرفت. اصلا" هم دلم نمی خواست سنگین و رنگین باشم. اصلا" بگذارید قصه ی زندگیم را از اول برایتان تعریف کنم. از وقتی خودم را شناختم، همیشه در دل کوه بودم. زمان بچگی، تا فرصت گیر می آوردم، می دویدم سمت کوه ها و راحت از چغالوند بالا می رفتم.همیشه تا پای کوه می دویدم و با سرعت بالا می رفتم. پشت سرم را نگاه نمی کردم دلم می خواست زمانی پشت سررا نگاه کنم که همه چیز کوچک شده باشد.
روی چغالوند که می رفتم، روی تخته سنگ بزرگی که خیلی دوستش داشتم، می نشستم. انگشتانم را گره می کردم و از بین انگشتان ها، روستایمان آوه زین را می دیدم. خوشم می آمد، وقتی می دیدم روستای به آن بزرگی، توی دو تا انگشتم جا شده است.
همان روزها بود که یک روز دیدم توی ده، همه ی مردم می روند و می آیند. خانواده ی دایی هایم خوشحال بودند و حرف می زدند. از دختر دایی ام پرسیدم: چه شده؟ گفت: می خواهیم به زیارت قدمگاه برویم.
ذوق کردم و پرسیدم: ما هم می آییم؟ گفت: نه! وقتی شنیدم با آن هانمی رویم، اشک توی چشمم جمع شد. بعد فهمیدم همه ی فامیل یک جیب کرایه کرده اند. فرمان تنها کسی بود که جیپ داشت و تنها راننده ی روستا بود. وقتی ماشین فرمان می آمد، با بچه ها دنبالش راه می افتادیم و سر تا پایمان خاکی می شد. همه مان دوست داشتیم پشت ماشین بدویم و با آن مسابقه بدهیم.
همه داشتند آماده می شدند بروند. داشتم دیوانه می شدم. پرسیدم: " همه تان می روید؟" گفتند: آره. می خواستند به چم امام حسن بروند. چم امام حسن، قدمگاهی است که هر کس حاجتی داشت، به آنجا می رفت. شنیده بودم امام حسن عسکری
( ع ) از آنجا رده شده. به همین خاطر، آنجا قدمگاهی درست کرده بودند.
بلاخره پدر و مادرم با همه ی کاستی ها مرا راهی امام زاده کردند توی راه فقط شادی می کردم. زیاد بودیم. ته جیپ، کیپ تا کیپ همه نشسته بودیم و به هم فشار می آوردیم. گنبد زیارتگاه که از دور پیدا شد، همه بی اختیار صلوات فرستادند. وسایل را از ماشین پایین آوردیم و توی سایه ی درخت نشستیم. برای اولین بار بود جایی برای زیارت می رفتم زن ها به ما گفتند توی قدمگاه نباید بازیگوشی کنیم باید حرمت اینجا را نگه داریم و ...
*آغاز شجاعت در کودکی
از گیلان غرب که بگذری و حدود بیست کیلومتر به سمت قصر شیرین بروی، به رستای گور سفید می رسی؟ گور سفید ، خاک سفیدی دارد. شاید به همین خاطر به آن گور سفید می گویند.از کنار گور سفید، وارد یک جاده ی فرعی که بشوی و دو کیلومتری بروی، به آوه زین می رسی؛ روستایی که من در آن به دنیا آمدم.سال 1340 در این روستا به دنیا آمدم. زنی کرد هستم؛ از ایل کلهر. تا یادم بوده و هست، دشت دیده ام و کوه و سنگ و درخت بلوط. منطقه ما گرم است و تابستان های سختی دارد. مردم کشاورزی می کنند یا دامداری و کارگری.  ما سه خواهر و شش برادر بودیم.
آن روزها، معمولا" حیوان های وحشی زیاد به طرف آوه زین می آمدند. یک روز که بیشتر مردم جلوی در خانه هاشان نشسته بودند و من هم مشغول ریسیدن بودم، یکدفعه از دور چیزی را دیدم که به سمت ده آمده می آمد. بلند شدم تا بهتر ببینم. اول فکر کردم چشم هایم اشتباه می بینند، اما خوب که نگاه کردم، دیدم چیزی شبیه گرگ است. داد زدم: گرگ... گرگ.
بزرگ تر ها سری تکان دادند و باورشان . فریاد زدم: نگاه کنید، دارد می آید. اشاره کردم به سمتی که گرگ می آمد. گرگ به سوی گله می رفت. بنا کردم به جیغ کشیدن. مردم ده که نگاه کردند، دیدند راست می گویم. همه بلند شدند و به سمت گله دویدند. گرگ گوسفندی را به دندان گرفت. از پشت گردنش گرفته بود .
کمی که دوید، از ترس مردم، گوسفندی را به دندان گرفته بود، رها کرد و الفرار. از خوشحال دست زدیم. گوسفند داشت خودش را تکان می داد. زنی گفت الان دارو می آورم. گوسفند بعد از یکی دو روز حالش خوب خوب شد. آن روز مردهای ده گفتند: آفرین دختر، تو زودتر از ما گرگ را دیدی."
آنجا بود مادرم برای اولین بار گفت:" فرنگیس، خودت هم مثل گرگ شده ای. از هیچ چیز نمی ترسی. مگر می شود بچه ای این طور باشد؟ نترسیدی به طرف گرگ دویدی؟ می خواستی با تشی ( وسیله ای برای ریسیدن پشم )دستت گرگ را بکشی؟ می دانی گرگ چقدر درنده است؟ عقلت کجا رفته دختر؟ وقتی حرف هایش را زد، گفتم: باور کن اگر می رسیدم، با دو تا دست هایم خفه اش می کردم.
مادرم اول یک نگاهم کرد. بعد خندید و گفت: خدایا این دختر چه می گوید!
انتهای پیام
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده