کد خبر: ۴۲۵۴۱۰
تاریخ انتشار: ۲۱ فروردين ۱۳۹۷ - ۱۴:۴۹
یادداشت؛
دقایقی به حلول سال جدید مانده بود که صدای انفجار موشک بلند شد. در این حال، گوینده ی تلویزیون سال جدید را تبریک گفت. صدای مهیب و ترس آور بعدی بلند شد.
تحویل سال در بمباران

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ تحویل سال در بمباران یادداشتی از جنگ شهرها در کرمانشاه است که توسط مهناز افشار در کتاب " در کنار آتش" نوشته شده است.
چند ساعتی به تحویل سال نمانده بود. هر کس مشغول کاری و تلویزیون روشن بود. ما در زیر زمین که امن تر بود، نشسته بودیم از همسایه های اطراف، فقط ما و خانواده ی دایی ام و یکی دو همسایه دیگر باقی مانده بودیم.
دایی علی در بازار قدیمی شهر، مغازه زرگری داشت. یک بار در یکی از بمبارانها پشت بازار بمباران شد. از آن به بعد، دایی و اکثر مغازه داران آن ناحیه، هنگام حملات هوایی، مغازه را می بستند.
ناگهان وضعیت قرمز شد چراغ ها را خاموش کردیم و در گوشه ای جمع شدیم. فقط نور تلویزیون، فضای اتاق را روشن می کرد. صدای ضد هواییها به گوش می رسید. دقایقی به حلول سال جدید مانده بود که صدای انفجار موشک بلند شد. در این حال، گوینده ی تلویزیون سال جدید را تبریک گفت. صدای مهیب و ترس آور بعدی بلند شد.
صدای ضد هواییها، همچنان از بیرون به گوش می رسید. آژیر قرمز به خاطر موشک ها بود و صدای ضد هوایی بیهوده تلقی می شد، ولی وقتی متوجه حضور هواپیماها شدیم، از فکر اینکه تنها حامی ما در مقابل حملات، ضد هوایی ها هستند، از صدایشان قوت قلب گرفتیم.
فکر اینکه موشک بر سر چه کسانی فرود آمده و چند نفر را شهید یا مجروح کرده، دیوانه ام می کرد.
صدای هیاهوی جمعیت از بیرون به گوش می رسید. آقای هاشمی رفسنجانی، مشغول سخنرانی مخصوص سال تحویل بود که ما برای پرس و جو از کم و کیف حادثه به خیابان دویدیم و فهمیدیم که موشک به سی متری اصابت کرده. خانه عمه ام در آن حوالی بود. آمادهی رفتن به آنجا شدیم.
پدرم ماشین را از گاراژ در آورد. سوار شدیم و حرکت کردیم. ازدحام جمعیت در مسیر و سر و صدای ضد هواییها باعث شد پدرم از تصمیمی که گرفته بود، منصرف شود. برگشتیم. قرار شد بعد از خوابیدن سرو صداها، به دیدن عمه برویم. ضد هواییها و منورها همچنان کار می کردند. تلویزیون را روشن کردیم، سفره ی هفت سین زیبایی را در کنار گوینده ی تلویزیون دیدیم که در آرامش پهن شده بود.
ماهی های تنگ به راحتی شنا می کردند گرچه آرامش تلویزیون، به ما منتقل نمی شد، اما این منظره مرا به گذشته ای نه چندان دور در هنگام تحویل سال برد.
آن روزها که به اصرار مادر، قبل از تحویل، به حمام می رفتیم تا به گفته ی او، غبار غم، ناراحتی و آلودگیهای سال کهنه را از خود بشوییم و با روحیه ی تازه ای سال جدید را آغاز کنیم. بعد لباس های نویمان را می پوشیدیم و کنار سفره می نشستیم و به شیرینی ها و خوراکی های متنوع سفره چشم می دوختیم.به هفت سینی که حتما" باید هفت تا سین داشته باشد و گاهی که سین کم می آوردیم، از سماور و سینی کمک می گرفتیم. به تخم مرغ های رنگی که خودمان رنگ کرده بودیم، به ماهیهای قرمز کوچولویی که آنها را با پولی که جمع کرده بودیم، می خریدیم.
پس از حلول سال جدید که با هیجان و خوشحالی ما همراه بود، پدرم دعای مخصوص تحویل سال را می خواند و ما تکرار می کردیم و پس از آن قرآنش باز می کرد؛ لحظه ای که ما منتظرش بودیم. بعد هر یک از ما را می بوسید و یک اسکناس سبز پنج تومانی را کف دستمان می گذاشت.
یادش به خیر، چه دوران خوبی بود! آن قدر خوب و خوش که هیچ گاه فکر نمی کردیم ممکن است روزگاری این چنین بد هم وجود داشته باشد. سوار ماشین شده، به طرف محل حادثه حرکت کردیم. هنوز جمعیت در خیابان ها حضور داشتند. موشک به کوچه ی روبه رویی خانه ی عمه اصابت کرده بود، همه ی شیشه های آن حوالی شکسته بود عده ای مشغول جا به جا کردن وسایل خانه و بیرون آوردن وسایلی بودند که سالم مانده بود. عده ای از زنها به سینه می زدند و گریه می کردند.
ساختمانهایی که مورد اصابت قرار گرفته بودند، به تلی خاک تبدیل شده بودند. هیچ اثری از آنها نبود. ساختمان های کناری هم به کلی ویران ویکی از آنها با همان عظمت کج شده بود.
مأموران مشغول پاکسازی محل و درآوردن شهدا و زخمیها بودند و به کسی اجازه ی جلو رفتن نمی دادند. با حالی نزار به خانه ی عمه رفتیم. همه ام زنی مهمان نواز بود همیشه نگران این بود که از مهمان که حبیب و عزیز خداست، خوب پذیرایی نشود. عمه در هر عاشورا حلیم خوشمزه بود خوردن حلیم نذری و دیدار اعضای فامیل؛ مخصوصا" برای ما بچه ها!
داخل که شدیم، متوجه وضع غیر عادی آن خانه ی همیشه گرم و صمیمی شدیم. عمه و شوهرش مشغول جمع آوری شیشه هایی بودند که سطح اتاق ها و هال را پوشانده بود. بدون کفش نمی شد راه رفت. تمام وسایل شکستنی دکور و کمدها ریز ریز شده بود؛ آنقدرکه شیشه خرده ها به داخل فرشها هم نفوذ کرده بودند.
ما هم کمکشان کردیم چهره ی مهربان عمه مضطرب بود؛ هر چند لبخند از لبش نمی افتاد از توجهی که به او شده بود و اعضای فامیل به سراغش آمده بودند، در پوست خود نمی گنجید. در همان حال مشغول تدارک چای شد. بعد از گذشت نیم ساعت، عموی بزرگم، دایی، عمه بزرگم و دخترهایش به جمع ما پیوستند.
انتهای پیام
نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
پربازدید ها
پربحث ترین عناوین