کد خبر: ۴۱۸۲۵۶
تاریخ انتشار: ۱۳ دی ۱۳۹۶ - ۱۴:۱۶
مادر از پشت پنجره بخار گرفته، نظاره گر قطرات باران است که تق تق بر بشکه های یخ زده خالی نفت توی حیاط می کوبند.
شقایقِ های خسته؛ دست بسته

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ مادر از پشت پنجره بخار گرفته، نظاره گر قطرات باران است که  تق تق بر بشکه های یخ زده خالی نفت توی حیاط می کوبند.
صدای مارش حمله، لحظه ای از تلویزیون قطع نمی شود: « رزمندگان جان بر کف، در عملیات کربلای ۴، حماسه آفریدند.»
قطرات ریز اشک پهنای صورت مادر را خیس می کند.  آهی از ته دل برآورد و دلش پرکشید.
محمد پایش را در یک کفش کرده بود. من باید بروم همه دوستانم رفته اند مگر من چه کم دارم.
«چه کم نداری مادر! من بدون تو چکار کنم. مرضیه ! فاطمه  را تنهایی!نمی توانم دوام بیاورم. تازه پای کوتاهت را که دوباره باید عمل کنی چه؟»
 محمد که به تازگی دیپلم گرفته بود مدام می گفت: باید بروم جبهه. می خوام از کشورم دفاع کنم.
از محمد اصرار بود و از مادر انکار. اما! محمد پیروز شد و در میان اشک و آه مادر، رفت.
آن روزها، شب های عملیات، محمد مدام به فرمانده گردان التماس می کرد که او را هم با بچه ها به خط مقدم بفرستد. ولی هربار تیرش به هدف نمی خورد. بچه ها می رفتند و او می ماند و یک دنیا حسرت!
آخرین منورهای دشمن از ترس، بی هدف دل تاریک شب مه آلود را می شکافت و بی رمق پایین می افتادند.
رزمندگان در آن هوای سرد، خسته  اما پیروز و سرافراز از پاتک سنگینی که دیشب به عراقی ها زده بودند به خاکریز، برگشته اند.باران شب گذشته، به داخل بعضی از سنگرها نفوذ کرده، سرد و نمناک شده اند.آه و ناله مجروحان درگرگ و میش سپیده دمان، هوا را غم آلود کرده است.
محمد کلاه سبزی را که مادرش بافته بود، تا روی گوش هایش پایین کشید و با کوله باری از پتو، لنگان لنگان به سمت مجروحان رفت.
 ناله زخمی ها، با صدای منور های پی در پی و خرناسه تک تیرهایی که دشمن شلیک می کرد در هم آمیخته است.
ماشینی که قرار بود تیرخورده ها را به پشت جبهه اعزام کند،با چراغ خاموش از دور پیدا شد.
ولوله ای بین بچه ها افتاد. حاجی آمد.
محمد در حال کمک به مرتضی بود تا قطار فشنگ ها را از بدنش باز کند؛ همین که چشمش به فرمانده افتاد، مثل فنر از جایش پرید. کمر بند مرتضی را در هوا رها کرد و  به سمت فرمانده دوید.
حاجی ناامیدم نکن. حمله بعدی مرا هم بفرست خط .منم بلدم بجنگم.
فرمانده که چشمانش، مهربان تر از همیشه بود با لبخند گفت: آچار فرانسه؛ اینجا به تو بیشتر احتیاج هست تا اونور آب. بچه ها بدون تو چکار کنند.محمد مثل همیشه ناراحت شد، فرمانده دستی بر سر محمد کشید و با هم به سمت مجروحان رفتند.
نصف شب است. سکوت سرد اروند در زیر نور گاه و بی گاه منورهای دشمن، با انعکاس ماه و
ستاره های مه گرفته در چشمان غمگین محمد نشسته است.
محمد، با بی حوصلگی سنگ ریزه ای برداشت و به درون آب انداخت. مرتضی فریاد خفه ای کشید: می خوای عراقی ها رو بیدار کنی؟ از عصبانیت پرتت می کنند توی آب ها... خواب دشمنو به هم نزن رفیق.
محمد گفت: اونوقت منم، تا خود بغداد، زیرآبی می رم رفیق و با بی حوصلگی، خیره به رودخانه چشم دوخت.  
احساس کرد چیزی در آب تکان می خورد و در حالی که چشم از آن نقطه، بر نمی داشت مرتضی را با دست تکانی داد.ببینم تو هم چیزی می بینی!؟.
مرتضی به شوخی گفت: چشمانت آلبالو گیلاس می بینه رفیق.
«یه کم جدی باش. نگاه کن! نگاه کن دارد سمت ما می آید.»
 برادرا؛برادرا؛ من ایرانی ام. غواصم. زخمی شدم. نترسید.کمک کنید.
محمد از جایش پرید: دیدی گفتم اشتباه نکردم. یه کاری بکن یالا بریم کمک. مرتضی با شک و تردید گفت: صبر کن شاید تله باشد. از کجا معلوم خودی است؟
و گلنگدن تفنگ را کشید و آماده شلیک به روبرو شد. محمد سراسیمه قدم تندی برداشت و لوله تفنگ مرتضی را با دست به سمت دیگر کشید.
سیاهی؛ آب سرد را یواش یواش می شکافت و نزدیک تر می شد. کمک!کمک دیگر نمی توانم ادامه دهم. من ایرانی ام از یگان کربلا.
محمد فریاد زد: بیا دیگر چیزی نمانده. رسیدی نترس بیا. و پایش را به آب یخ زده زد.
سرمای اروند، از روی پوتین هایش تا استخوان نفوذ کرد اما تردید نکرد. سیاهی را از آب گرفت و فریاد زد مرتضی غلافش کن بیا کمک.
غواص دیگر رمقی برایش نمانده بود. او را روی زمین یخ زده گذاشتند و تیر بار را که به گردنش آویزان بود، از او جدا کردند. زود باش ببریمش توی خاکریز.
لباس های پلاستیکی سیاه و چسبان، انگار که به تنش چسبیده و رگه های قرمز خون پشت غواص ماسیده بود. ترکش های ریز کار خود را کرده بودند. محمد گفت لباس هایش را پاره کنیم؟!
 مرتضی سراسیمه گفت نه! زود باش پتو بیاور می ترسم دوام نیاوره،یخ زده.
یکی، دوتا، سه تا، چهارتا پتو دورش پیچیدند. مرتضی گفت: حیف شد!
محمد گفت: ناراحت نباش، مقاومه،خونریزی و آب یخ زده کارساز نشد.
لباس غواصی را می گویم حیف شد. آخه آن قدر گران هست که بچه های خط شکن غواص، به شوخی به همدیگر می گویند: اگه دشمن خواست بزنه، سرتو بالا بگیر تا به سرت بخوره نه! به لباست که پاره بشه.
بی خود که بهت نمی گن محمد آچار فرانسه. جای ترکش ها را، روی لباس بدوز.
محمد برقی در چشمانش نمایان شد: راستی مرتضی می دانی شناگر قابلی هستم می خوای همین حالا عرض اروند را برایت زیر آبی بروم.
نه داداش همین که یه لیوان چای به ما بدی برام کافیه  این حرفو به هیچ کس دیگه ای نزنی اگه به گوش عراقی ها برسه؛ می دزدنت ها!.
شب حمله، نزدیک است. جنب و جوشی در گردان است. محمد دیگر پاپیچ فرمانده نیست. مدام به بچه ها خدمت می کند آذوقه بچه ها را تقسیم می کند. بچه ها، نامه های خود را به محمد می سپارند تا برایشان پست کند. مرتضی به شوخی می گوید: محمد، اگه برنگشتم؛ بچه خوبی باشی تا سفارشتو پیش خدا بکنم. محمد دیگر،مثل همیشه جواب شوخی های مرتضی را هم نمی دهد.
محمد؛ لحظه آخری دمق نباش.محمد کم حرف شده ای!؟
بی سیم چی، با دستگاه بی سیم که به پشتش بسته شده، به دنبال فرمانده، مدام از این طرف به آن طرف می رود.فرمانده یک لحظه چشمش به محمد می افتد که درحال کمک به بچه هاست.
سلام شیرخدا.
سلام حاجی خدا قوت.
محمد من به مادرت قول دادم تو را خط مقدم نفرستم. باید پایت عمل شود. اون وقت شاید برایت کاری کردم.
محمد در حالی که از فرمانده دور می شد گفت: حاجی اصراری ندارم من با اون کسی که اون بالاست معامله کردم.
فرمانده تا آمد بگوید که: محمد چی گفتی؟!... بی سیم چی فریاد زد:  حاجی از ستاده.
محمد منتظر نماند.سریع رفت. غیبش زد. حتی تا شب عملیات هم، دیگر کسی او را ندید.
خورشید بی رمق، آخرین شعاع نور خود را از خاکریزها و سنگرهای یخ زده خیلی زود جمع می کند و بی حوصله می رود.  
عملیات، با رمز یا حسین آغاز می شود. ۲۷۰ عاشق جان برکف، سبک بال، آماده حمله اند که ۱۷۵نفرشان، از غواصان خط شکن، از گردان  یاسین، یگان کربلا، ولی عصر،ثارالله، ابوالفضل و امام حسین، با هماهنگی در سکوت و تاریکی شب، به دل سرد الوند می زنند.
خط شکنان قرار است خط مقدم« ام الرصاص» را بشکنند. و راه را برای بقیه نیروها، هموار کنند.
امشب، آسمان رنگ دیگری دارد تیره تر از همیشه  است. مشوش است. نگرانی در الوند پیداست. رودخانه موج ناآرامی دارد. باد سردی می وزد. صدای باد، در لابلای نیزارهای یخ زده می پیچد و زوزه کشان،  تا دور دست ها، خود را محکم به سنگر عراقی ها می کوبد و تنها صدای خالی است که از سنگردشمن، بیرون می آید
غواص جوان، در میان لباس های پلاستیکی سیاه و سرد، آرام آرام در میان بقیه غواص ها، آب سرد الوند را می شکافد و  پیش می رود. گرمای یاد خدا اما سردی آب یخ زده را بر دلاورها هموار کرده است.
در سکوت سهمگین جبهه، خط شکنان، در زیر آب، آرام آرام به خط مقدم نزدیک و نزدیک تر می شوند.
 غواص تازه کار، دیگر رمقی برایش نمانده. پاهایش کرخت شده است. اما وجود گرمای اطرافیان او را به رفتن وا می دارد. لحظه ای از خودش خجالت می کشد.
 نخل های سوخته از دور نمایان می شوند. سنگرهای دشمن در سکوت فرو رفته است. انگار همه خوابند. رنگ خاک آن طرف اروند هم مثل این طرف است. غواص ها، یکی یکی خسته؛ اما مصصم از اروند بیرون می آیند.
تیربار چی، خودش را به زحمت از آب بیرون می کشد. شنا در آب یخ با تفنگ و مهمات بسته به خود، نفس گیر است. بی سیم چی، که در کنار فرمانده از آب بیرون می خزد. نگران دستگاه بی سیم است. در حال امتحان کردنش است. فرمانده، هشدار می دهد: یواش! یواش! خرابش نکنی!
ناگهان زمین و زمان روشن می شود صدای گوشخراش منورها، سکوت سرد فضا را می شکند.همه غافلگیر می شوند.
بعثی ها،مثل مارهای سمی به دست و پای رزمنده ها می پیچند. علف های هرز از همه جا سر درآورده اند.
نیروهای خدا، گرفتار شدند. نه راه پس! دارند، نه راه پیش!میان بر می زنند. راه آسمان را در پیش می گیرند.دستهایشان را با مفتول بسته اند و دهانشان را با پارچه.
ناراحتند اما پشیمان نیستند چون راه را برای رسیدن به هدف هموارکرده اند.حتی ۱۵کیلومتر جلوتر از خط مقدم، هم آمده اند!
ابوفلوس! در منطقه ابوخطیب! دهان وحشتناک خود را برای استقبال از ۱۷۰ عاشق خسته، باز می کند.
 شیربچه های، دست و پا بسته را در دهان خاکی و سیاه خود می بلعد. سیری ناپذیر است مادر قساوت ها!.غواص تازه کار،در میان انبوه خاک ها! ناگهان چشم درچشم مهربان فرمانده اش،لبخند تلخی می زند.
آخ! محمد جواب مادرت را چه بدهم!؟
نگران نباش من با خدا معامله کرده ام.
اما! صدای هلهله و شادی بعثی ها، فضا را زهرآگین کرده است انبوه خاک و سنگ است که، با بیل دستی و مکانیکی بر سیاه ماهی های رشید، با شقاوت وصف ناپذیر فرو می ریزد. نفش کشیدن هر لحظه آرزو می شود و هر نفس کشیدن محال.بوی خاک، ریه ها را پر کرده است
۱۷۰ شقایق خونین و دست بسته  با بی رحمی و شقاوت قلب نیروهای بعثی، زنده به گور می شوند.
سروهای زیبای خمیده، سرافراز تا آخرین لحظه استقامت می کنند عاقبت! پر می کشند. با دستان بسته و چشمان باز به آسمان آبی در فضای بیکران الهی پای می گذارند.
مرتضی؛وصیت نامه محمد را در لابلای نامه های بچه ها پیدا می کند و در میان اشک و آه مادرش باز می کند.
حالا سال ها، گذشته است. ۲۹ سال زمان زیادی است.
تلویزیون روشن است.مادر نگاهی به قاب عکس بچه هایش سر تاقچه می اندازد مرضیه و فاطمه به خانه بخت رفته اند. دستی به وصیت نامه قاب گرفته محمد، می کشد.
اخبار اعلام می کند: ۱۷۰ شقایق سبکبال بعد از ۲۹ سال به آغوش وطن بر می گردند.
بعد از سال ها، سند دیگری از جنایات رژیم بعث عراق از دل خاک سر برآورد.غواصان خط شکنی که در عملیات کربلای ۴ در دی ماه سال ۱۳۶۵ به دست دشمن کوردل سرافرازانه به اسارت در آمده اما مظلومانه  با دستان بسته کشته شدند.

گزارش از: سوسن امیری پریان

 



    

نام:
ایمیل:
* نظر:
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید