ابوالحسن و فلسطین؛
شهید ابوالحسن ایرانی در سال1340 در شهرستان سنقر به دنیا آمد و در سال 1366 در منطقه حلبچه به شهادت رسید.
خاطرات شهیدکرمانشاهی ابوالحسن ایرانی در جبهه های لبنان+ تصاویر

به گزارش نوید شاهد کرمانشاه؛ شهید ابوالحسن ایرانی در سال1340 در شهرستان سنقر به دنیا آمد و در سال 1366 در منطقه حلبچه به شهادت رسید.
امشب ساعت یک و نیم، افسر نگهبان هستم باید کمی زودتر استراحت کنم تا در موقع نگهبانی راحت تر به وظیفه خود برسم، چون واقعا" وظیفه ای سنگین در پیش رو دارم. مقابله با دشمن صهیونیسم در تاریکی شب، و با داشتن سلاح های مجهز باعث می شود تا من و همرزمانم هرگز خواب بر چشمانمان نرود تا ریشه آنها را قطع کنیم.
بگذریم، شام را با کمی سیب زمینی چند روز مانده می گذرانیم من و دوستان همیشگی خود، هاشم و عادل و یکی از دوستان فلسطینی در یکی از خودروها آماده باش هستیم، خودرو ما مجهز به یک مسلسل کالیبر پنجاه و سه عدد کلاشین کف و یک آرپی جی است، هفت ساعت انتظار. حدود یک ربع است چراغی ضعیف در عمق دریا به چشم می خورد ما همچنان خونسرد نشسته و چراغ را چهار چشمی نگاه می کردیم، هوا تاریک است و کسی را در فاصله دو متری نمی توان شناسایی کرد. هوا خنک است در این هنگام چراغ نزدیک و نزدیک تر می شد.
و ما از برنامه های آنها آگاه بودیم و می دانستیم که گشتی های صهیونیست ها است با این وجود صدای عجیبی که برای ما تازگی داشت به گوش می رسید.
خدای من! واقعا وحشتناک است صدای هواپیماهای دشمن.
کشتی به دریا نزدیک تر می شد در این هنگام بود که چراغ کشتی خاموش شد. دوستان که همیشه آماده می خوابیدند با صدای یک رگبار بیدار شدند، همه پرسیدند چه خبر شده
؟ کسیف کسی را نمی دید. صدایی به گوش می رسید که فرار کنید و سنگر بگیرید، آخر چه خبر شده؟
همه این را می پرسیدند. هاشم داد زد، گشتی ها کنار دریا پیاده شدند، خدای من مگرشما خواب بودید، نه ما قدم به قدم آنها را نگاه می کردیم. خمپاره را بیاورید، در یک لحظه خمپاره آماده تیر اندازی شد. تمام کالیبر پنجاه ها رو به دریا قرار گرفتند، خمپاره انداز گلوله های منور را همچون رگبار مسلسل بر آسمان پرتاب می کرد، گویی زمین را آفتابی تازه درخشیده، اما چه فایده چون مقابل ساحل نیزارهایی وجود دارد، ولی ما مجبور بودیم تیراندازی کنیم و موضع خود را به دشمن نشان دهیم، مسلسل ها در یک لحظه گویی دریا را پر از گلوله کردند اما خبری از آنها نشد. اطراف را گشتیم اما خبری از آنها نبود، زیرا نیروی دریایی آنها از بهترین تکاوران تشکیل شده بود و از لحاظ نظامی ه مجهز بودند. و ما به ناچار کمی پایین تر از منطقه رفتیم.
ناگهان خبر رسید که نیروها به سعدیات رسیدند، سعدیات فاصله زیادی با ما نداشت، در این هنگام تمام نیروها از مردان و زنان و دختران همگی با ترتیب خاصی رو به سعدیات حرکت کردند و نیروی میلیشا از اطفال 10 تا 14 سال جایگزین شده بود. واقعا" تعجب آور است، موقعی که رسیدیم، آنها کار خود را انجام داده بودند، واقعا" عاشورایی به پا شد، همه آمادگی تعقیب را داشتند اما کجاست وسیله ای که با آن به مقابله بپردازند.
امشب حالت آماده باش اعلام شده است، آخر این برنامه سازمان های فلسطینی است که قبل از هر حمله ی دشمن صهیونیسم خبرآن را به رزمنده ها می دادند.
منطقه دامو منطقه ای است که در سال 1975 مورد حمله اسرائیلیان قرار گرفت یعنی بعد از واقعه تل الرعتر، فلسطینی ها این منطقه را به تصرف خود درآوردند. این منطقه از خانه های بسیار مدرنی تشکیل شده بود اما این وقایع زیبایی را از مناطق گرفته بود. با این حال که فلسطینی ها از داشتن خانه، زندگی راحت و آرامش در مضیقه بودند ولی این منطقه پر بود از بچه های بی دفاع. این بار منطقه در اختیار اسرائیل بود.
من طی این مدت زخمی و در خانه های ویرانی که در آن مناطق بود بستری شدم. و یک پایم در هنگام پنهان شدن در کوه شکسته شده بود.
روزی برای دیدن دوستان از بیمارستان با کمک یکی از پرستاران که بسیار با محبت بود خارج شدم، بیمارستان در پایین کوه قرار داشت و باید به بالای کوه می رفتیم با زحمت زیاد از بیمارستان خارج شدیم، و در بین راه با سکوتی مرگبار رو به رو بودیم که برایم تازگی داشت. منطقه ای که همیشه پر از هیاهوی کودکانه بود اکنون خلوت و خانه ها جنگ زده، سکوتی وحشتناک!
با زبان بی زبانی از خواهر پرستار قضیه را پرسیدم با تکان دادن سرش تمام جواب های خود را گرفتم و بعد شروع به صحبت کرد، این اولین بار نیست که با این واقعیات رو به رو شده ایم، من خود یکی از قربانیان هستم و چندین بار است که چنین فجایعی را به چشم خود دیده ام، اما برای شما تازگی دارد مگر نه؟
آری برای من یک برنامه ای جدید است اما من می خواستم واقعیات را از خود شما بشنوم.
واقعیات را می خواهی از من بشنوی؟
بله، از شما. و سپس آن پرستار گفت: من حدود 18 سال سن دارم که تمام این عمر را با واقعیات گذرانده ام و یکی از آنها تل الزاعتر است، من در واقعه تل الرعتر پدر و مادر و یک برادر را از دست داده ام، پدرم را زنده زنده جلوی چشمان من و هفت خواهر کوچکترم، سربریدند، تنها خانواده ی ما نبودند که قربانی این فاجعه می شد و دیدم که کودک همسایه را زنده زنده جلو سگ های وحشی انداختند و پدرشان را در آتش سوزاندند.
آری خانه ها را به گورستان تبدیل نمودند. ملت فلسطین تنها تل الزعتر را ندیده است بلکه نوار غزه و اردن را دیده، در این جا بود که به مقر دوستان رسیدیم هیچ کس نبود. خلوت و سوت و کور. آن جا هر قلبی را آب می کرد. دوستان کجا هستند؟ شاید این یک دستور بود که استتار شوند. این چه استتاری است که سه روز به درازا می کشد، چند لحظه ای نشستم و او که از من به مسائل آشنا تر بود هیچ سئوالی نکرد و به من گفت: می دانی به کجا رفته اند؟ جوابش را ندادم. و برای دومین بار سئوالش را تکرار کرد و من جواب دادم چقدر دلم می خواست الان همچون برادران ایرانی مسلسل را بدست گرفته و همگام و همپا با آنها بودم چقدر دلم می خواست که این لباس سفید را از تن بیرون آورده و لباس رزم به جای آن می پوشیدم.
وقتی به صورت او نگاه می کردم این احساس را در خود دیدم که خون از صورت او بیرون خواهد زد. فوری حرفش را قطع کردم و گفتم: آیا مگر این لباس رزم نیست که تو به تن داری، مگر و ...
تو مریضان را مداوا و درمان می کنی و در کنار برادران ایران و فلسطینی هستی و وقتی آن شربت تسکین دهنده را در گلوی یک مریض می ریزی بهترین رگبار مسلسل و بهترین گلوله را در قلب دشمن قرار داده ای و یک رزمنده را به جبهه فرستادن که خود بهتر می دانی قاتل چند نفر از دشمنان تو است، آیا این در میدان رزم بودن نیست؟ آیا فقط مسلسل بدست گرفتن مبارزه است؟ و او گفت: من این ها را می دانم و فهمیده ام.
بعد از مدتی به ایران برگشتم و عازم جبهه شدم. یک شب در خواب بودیم که یک مرتبه آرپی جی به مقر اصابت کرد و همه تختها وارونه شدند، کالیبر بالای مقر قرار داشت و نمی دانم چگونه خود را به آن بالا رساندم. فقط دیدم که کالیبر 50 کار نمی کند به آنها گفتم: چرا تیراندازی نمی کنید و آنها گفتند: که کالیبر50 رفتم و دستم را به طرف ما شه بردم و دیدم که شروع به شلیک نمود.
در عملیات نصر 7 زمانی که ما به دشمن حمله کردیم آنها عقب نشینی کردند و ما پای دستگاه نشستیم و رستگار دستش مجروح شده بود، به او گفتم: دشمن امشب تک می زند، اسلحه سنگینی را آوردیم و در داخل دره قرار دادیم و دشمن از دره تک زده و حمله کردند که باز ما آنها شکست دادیم.
در عملیات حلبچه بعد از آزاد سازی مشغول انتقال مجروحین تیپ نبی اکرم بودیم و حدود 80 نفر به این تیپ اعزام شدند و قبل از عملیات نزد ما آمدندو گفتند: ما می خواهیم به خط برویم شما مواظب باشید که جنازه ما دست دشمن نیفتد و من گفتم: نه انشاا... هیچ اتفاقی برای شما نمی افتد و سلامت برمی گردید، ایشان فرمودند که این وصیت ما بود که شما مواظب باشید.

منبع: کتاب ای کاش من هم



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده